"قصه ی ناتمام" از بیژن نجدی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه

قصه ی ناتمام 

یکی بود یکی نبود

شاید هم بود

شاید چه بسیار بودند و فقط یکی بود که نبود

با یکی بود و چه بسیار که نبودند

مادربزرگ آغاز خاطرات ما با گیس بلند و سفید

ایمان داشت که یکی بود یکی نبود

همچنان که 

رفت مادربزرگ 

با آن همه یکی بودهای دور

و یکی نبودهای روزگار یخ 

شاید آنکه بود هنوز هم هست و ما نمی بینیم 

یا آن دیگری که نبود روزگاری بود و حالا نیست 

راستی آنکه بود عاشق بود یا آنکه نبود؟

چطور شد که نبود

شاید زاده نشد هرگز

یا مرده است و جایی در خاطرات ما دفن شده است 

شاید هم کشته شد آنکه نبود

روزی با دست های آنکه بود

چرا هرگز از مادربزرگ نپرسیدیم 

و حالا چه کار کنیم 

با قصه های بی آغاز

چرا آنکه نبود از کنارمان نمی گذرد

و آنکه بود را

هرگز نمی یابیم !

 

بیژن نجدی

    هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است، اولین نفر باشید...