داوود سوسکه از حامد ابراهیم پور

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه

داوود سوسکه

 

داوود سوسکه شکل خرمالو بود! با موهای کوتاه وصورت گرد و یه دماغ به شدت کوچیک! یه عالمه هم کک و مک روی لپّاش بود که اگه جلوتر می‌رفتی، می‌دیدی کک و مک نیست. جاش جوشای ریز و درشتیه که از بس کنده و باهاشون ور رفته، جای سوراخاشون روی صورتش مونده!
 اما تا دلت بخواد، ضد خش و ضد ضربه بود. هیچ وقت هیچ طوریش نمی‌شد!
اگه می‌ذاشتیش توی چرخ گوشت، ازون ور سالم بیرون می‌اومد! اگه بمب اتم هم می‌افتاد، دو دقیقه بعد شاخکاشو تکون می‌داد و سالم از زیر خاک میومد بیرون! برای همینم همه توی محل بهش می‌گفتن داوود سوسکه!
یه بار که سوار موتور گازیِ قراضه‌ش بوده، اتوبوس شرکت واحد زده بود بهش و 20 متر اونور تر پرتش کرده بود توی پیاده رو! ولی هیچ طوریش نشده بود! لباساشو تکون داده بود و به راننده‌ی وحشت زده گفته بود: برو داداش! حلّه!
 یه بار دیگه هم که با رفقا رفته بود کوه، ازون بالا سه کیلومتر قل خورده بود پایین! همه فکر می‌کردن ریق رحمتو سر کشیده! ولی از ته دره دست تکون داده بود برای بقیه و داد زده بود: بچه‌ها حلّه!
چند سال پیش با هزار بدبختی و این در و اون در زدن، با دختر عموش که از بچگی خاطرشو می‌خواست، عروسی کرد. ماهم عروسیش دعوت بودیم! مثل مرد توی سالن می‌رقصید و شاباش جمع می‌کرد! بعد از مراسم پشت فرمون نشست و با عروس خانم زدن به جاده.
اونطور که بعدا فهمیدیم، وسطای راه خوابش می‌گیره، چشاش یه لحظه رو هم میاد و شاخ به شاخ می‌شه با یه کامیون...

 

برای دیدن ادامه ی متن به ادامه مطلب بروید

 

عروس خانم در جا میره ولی داود سوسکه هیچ طوریش نمی‌شه. فقط یکم روی پیشونیش خراش می‌افته! بعدها تعریف می‌کرد که توی پزشکی قانونی شهرستان وقتی رفته بالای سر زنش، هنوز توی لباس عروس بوده. با تن و صورت زخمی و موها و آرایش دست نخورده...
ازون به بعد داوود سوسکه می‌خواست بمیره... یه بار رگشو زد ولی رسوندنش بیمارستان! یه بار دیگه ۲۰۰ تا قرص خورد ولی پیداش کردن و معده شو شسته شو دادن! یه بار دیگه از پنجره طبقه چهارم پرید پایین ؛ ولی دست و پاش شکست و نمرد! توی خیابون هرجایی می‌دید دعواست، می‌پرید وسط تا مگه یه چاقویی، چیزی بخوره ولی نمی‌خورد! هر کاری می‌کرد که بمیره، انگار نه انگار...

ما آدما یه جورایی مثل ماشین اسباب بازیای کوک شده می‌مونیم. بعضیا اول صف و بعضیا آخر صف. مهم نیست چکار کنی و چکار نکنی. تا وقتی کوکت تموم نشده، راه می‌ری و می‌خوری به در و دیوار. وقتی کوکت تموم بشه می‌افتی. کوک داود سوسکه هنوز تموم نشده بود. هرکاری هم می‌کرد که دیگه راه نره، فایده‌ای نداشت...

چند وقت پیش توی خیابون دیدمش. رنگ و روش پریده بود. لاغر شده بود و دماغش بزرگتر به نظر می‌رسید. می لنگید و هاج و واج اطرافشو نگاه می‌کرد.
پرسیدم: چی شده؟
گفت: خودمو انداختم جلوی اتوبوس ولی فقط پام رگ به رگ شد!
ازم یه نخ سیگار گرفت و گفت: دعا بکن بتونم بمیرم. من به مردن احتیاج دارم.
کلی نصیحتش کردم ولی ته دلم به حرفاش باور داشتم. می‌دونستم که راست می‌گه... اون به مردن بیشتر از همه‌ی کسایی که به زندگی نیاز دارن، احتیاج داشت.
نمردن برای اکثر آدما هدیه به حساب می‌آد ولی برای داود سوسکه یه جور نفرین بود! توی دلم دعا کردم که خلاص بشه و دیگه اینقدر رنج نکشه. یه جوری کوکش زودتر تموم بشه و دست از تقلا کردن ِبیشتر برداره...


حامد ابراهیم پور

    هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است، اولین نفر باشید...