"آفتابا چرا نمی آیی؟" از خروش

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه

"آفتابا چرا نمی آیی؟"

 

واژه هایم تو را ردیف شدند
اول قصه با...نمی آیی
واژه هایی که بی تو یخ بستند
آفتابا چرا نمی آیی؟

از تو سرشار می شوم وقتی
از تو آکنده اند این کلمات
آه سخت است بی تو سر بدهم
فاعلاتن مفاعلن فعلات

من به اندازه ی نبودن تو
با خودم سالهاست در گیرم
لحظه ها موریانه ام شده اند
یعنی از این همیشه ها سیرم

جمعه ها جمعه های دلتنگی
ندبه ها  میهمانی ام کردند
من تو را از سه شنبه پرسیدم
جاده ها جمکرانی ام کردند

روزگار مرا که می بینی
در دلم داغ های دیرین است
ماه ، دیشب برای من می گفت
سایه ی آفتاب سنگین است

برای دیدن ادامه ی شعر به ادامه مطلب بروید

در دل شب نشانه هایی بود
گفته بودند صبح نزدیک است
بی تو ای آفتاب پرده نشین
این حوالی همیشه تاریک است

شور شبگردی تو را دارم
نیستم خوب سر به راهم کن
ماه بالا نشین من یک شب
از همان دور ها نگاهم کن

می کشانی مرا به هر صحرا
روزگارم شبیه مجنون است
راستی ما چگونه منتظریم
او که از دست ما دلش خون است

خودشان را نشسته اند به سوگ
دل من را سیاه می کوبند
همه ی شهر اگر چراغان است
این جماعت دروغ می گویند

یوسف این شهر را که می بینی
عاشقانه نمی خرند تو را
اگر این جمعه هم بیایی تو
به عزیزی نمی برند تو را

مثل کنعانیان خانه خراب
خوب شد دستشان زتو دور است
یوسفا بیم دارم از جانت
چشم این نابرادران شور است

یک بیابان تو را گریسته ام
سر من زیر گامهایت باد
یابن زهرا بگو کجایی تو
پدر و مادرم فدایت باد

 

عباس شاهزیدی (خروش)

    هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است، اولین نفر باشید...