"ملاقات با مزاحم تلفنی" از علی سلطانی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه

ملاقات با مزاحم تلفنی


گنگ بود
همه چیز گنگ بود و رفتنت را در هر معادله ای جای گذاری میکردم جوابی به دست نمی آوردم.
بعد از تو ، آن شهر جای ماندن نبود.
فرار کردم
از تو..ازخودم..از قول وقرارهایی که در نطفه خفه شد!
ابتدا آن شهر و بعد از آن نتیجه ی افکارِ پریشانم میگفت این دنیا جای ماندن نیست...
نشستم و پاییزِ هزار و سیصد و رفتنت را ورق زدم و ورق زدم و ورق زدم که رسیدم به خط پایان... نه ... گاهی هیچ دلیلی برای ماندن نیست.
دلیل تو بودی...هوا تو بودی...نفس تو بودی و به خدا که رفتن به چشمانت نمی آمد!
اما رفتی و مانده بودم که تاوان کدام گناهم را اینگونه پس میدهم؟
دنبال دلیل بودم اما نه...دیگر دلیلی برای ماندن نبود و داشتم صدای آمبولانس و صاحبِ این مسافرخانه را مرور میکردم که قرار بود فردا صبح نامه ای از جیبم خارج کنند که انتهایش نوشته: " برسد به دست آهو"!
مرور میکردم و فضای سوت و کور این مسافرخانه صدایِ کلاغ هایِ همبستر رویِ شاخه ی خشکیده ی درختِ سیزده ساله را به رخِ تنهایی ام میکشید!
از آخرین هم آغوشی مان چند ماه و چند روز و چند ساعت میگذشت اما بارها خواستم و نشد که بگویم نیازی به تکرارِ لمسِ لب و گیسویت نیست.
همان اولین باری که در آغوش کشیدمت فراتر از تن و پیراهنم را بغل کردی و عطر سرد گردن ات تویِ مغزم پیچید!
چند ماه و چند روز و چند ساعت است که شب و روزم را در طبقه ی بالای این مسافرخانه سَر میکُنم و بی خبرم که کجایی که چگونه که چرا بی من تنهایی؟
.
سیزدهمین قرص را در دستان عرق کرده ام ریختم و چشمانم را بستم...
همه چیز داشت تمام میشد اگر صدای تلفنم در نمی آمد!
انتظارِ تماس هیچکس را نداشتم اما این شماره ی ناشناس...
این شماره که زیاد هم ناشناس نبود و
اصلا یادم نمی آید کِی...اما شماره اش را با نامِ مزاحم تلفنی ثبت کرده بودم.
گفتم به درک و مُشتِ پُر از قرص را تا سینه بالا آوردم اما انگار مزاحمِ تلفنی داشت آن ور خط زجه میزد...!
بی اختیار گوشی را جواب دادم که صدای گریه ی اش گوشم را تیغ کشید!
انگار که تمام بغض اش به گریه آمیخته بود.
الو گفتن هایم را نمیشنید اصلا
و با نفس های منقطع فقط گریه میکرد.
مبهوت گوش میکردم به صدایش
که بعد از سی ثانیه تلفن را قطع کرد.
در شوک بودم و آب دهانم پایین نمی رفت که پیام داد:
"هیچ چیز نپرس فقط فردا باید ببینمت"
و بعد هم آدرسی ارسال کرد.
.
همه چیز داشت تمام میشد اما تماسِ این مزاحمِ تلفنی و صدای راز آلودش باعث شد تا خودِ صبح پلک نزدم و فردا چند ساعت زودتر سر قرار حاضر شدم...


برای دیدن ادامه ی متن به ادامه مطلب بروید


اینکه من سرِ این قرار چه میکردم سوال بزرگی بود!
سکوت لب های من در ازدحامِ آدم هایی که برای قدم زدن موضوعِ گَپ داشتند فضا را آلوده میکرد.
من اینجا دنبال چه بودم؟
وقتی همه چیز تمام شده بود حرف های یک مزاحم تلفنی به چه دردم میخورد؟
اصلا این مزاحم تلفنی کیست؟!!
این مزاحم؟
تابستان هشتاد و هشت شروع شد!
دوازده شب زنگ میزد و سکوت میکرد.
در تماس های اول مُصِر بودم که حرف بزند اما چند روز که گذشت به سکوتِ هم گوش میکردیم و تمام سعی مان این بود که دم و بازدم هایمان را با هم تنظیم کنیم و نهایتا میتوانستم صدایِ خنده های ریزش را بشنوم.
از یک شب هایی به بعد جایِ سکوت را موسیقی هایی گرفت که در اوج بی کیفیتی دلنشین بود!
دلنشین تر از کنسرت های چند هزار نفری!
اما پایانِ این سکوت ختم شد به حرف های من...
هر شب یک صفحه از " شب های روشن " را برایش میخواندم و بارِ سنگین درام را با نفس های عمیقش به من میفهماند.
هنوز قصه به صفحه ی بیست و دو نرسیده بود که سرو کله ی آهو پیدا شد.
من نیاز به ابراز عشق داشتم
نیاز به در آغوش کشیدن!
و این احمقانه ترین دلیل برای شروعِ یک رابطه است که در اوج حماقت تَن دادم!
گُر گرفتم و داغ شدم و هر چه در چنته ی احساس داشتم رو کردم.
اصلا نفهمیدم از کِی ... اما وسط اس ام اس بازی هایم با آهو ...مزاحم تلفنی را رد تماس میکردم.
آنقدر بی هوا رد تماس کردم که دیگر فهمید سَرَم گرمِ دوست داشتنِ دیگری شده...
گرم دوست داشتن کسی که بَد بودن اش را میدیدم اما تمام یاغی گری اش را با چشم و اَبرویی که برای همه خط و نشان میکشید معاوضه میکردم!
باز هم نمی دانم از کِی اما تماسِ مزاحم تلفنی پایان یافت.
گذشته بود....چند سالی بی خبر بودم و حالا منتظر آمدن اش به قرار...!
اینکه چه قیافه ای دارد و چه شکلی ست برایم مهم نبود...
فقط باید میدیدم اش
چون تنها دلیلِ دیدن دوباره ی آفتاب تماسِ مشکوکِ او بود!


دو ساعت از وقتِ قرار گذشته بود و جواب تلفنم را نمی داد.
چشمانم پلِ هوایی را نشانم دادند
و پایان این قصه شاید پرواز به کفِ خیابان بود!
صدای موسیقی در سرم میپیچید و خیابان را تلو تلو میخوردم.
صد قدم مانده بود به پل هوایی که خواستم آخرین تماس را هم بگیرم...اما گوشی ام خاموش بود و از باجه ی تلفنی شماره اش را گرفتم.
یک بوق و دو بوق که جواب داد... .
بی معطلی گفتم چرا سرِ قرار نیامدی که قطع کرد...!
عصبی شدم و دوباره شماره را گرفتم و اینبار همینکه پاسخ داد بی مقدمه حرف زد..:
.
تو شاید آذر رو اصلا یادت نباشه
اما اون چند ساله که با رویای تو زندگی میکنه...
از همون تابستونی که یک ماه طبقه ی بالای خونشونو اجاره کردید و اینجا موندید شروع شد... .
از نظر اون تو یه دیوونه ی آروم بودی که راهی جز دوست داشتنت نداشت!
اما میدونی واسه یه دخترِ روستایی گفتن اینکه عاشقِ پسری شده که هم دین و آیینش نیست تقریبا غیر ممکنه.
تمام دلخوشی زندگیش زنگ زدن و گوش دادن به نفسات بود.
از وقتی هم که براش داستان میخوندی شبا میرفت مینشست پشت بوم و زل میزد به ماه.
نمیدونم یدفه چه مرگت شد و دیگه جوابشو ندادی اما آذر ازت متنفر نشد و اصلا انگار نه انگار... .
بیشتر از قبل دوستت داشت... .
همه ی مکالمه هاتونو ضبط کرده بود و هرشب گوش میداد و بعد میخوابید.
ادامه ی اون داستانی هم که براش میخوندی رو نوشت...
داشت با خیال تو زندگیشو میکرد که گفتن باید ازدواج کنی.. .
اما واسه آدمی که این همه مدت با خیال تو خوابیده و بیدار شده سخته یه غریبه رو به خلوتش راه بده.
ولی خب اینجا دخترا خودشون واسه خودشون تصمیم نمیگیرن.
عقد کرد!
امشب عروسیش بود که صبح موقع فرار از خونه باباش جلوشو گرفت.
دوساعت پیش رگشو زد...
میگن زندس...اما اگه زنده بمونه مرده... .
اصلا زنده گی یعنی چی؟!
نفس کشیدن بهانه ست...
آذر مرده... .
اگه زنده بمونه و تو کنارش نباشی مرده!
من قسم خورده بودم اینارو بهت نگم
اما خیلی ظلمه که آدم ندونه ینفر انقدر دوسش داره.
.
گفت و تلفن را قطع کرد و تنها تصویری که میدیدم چشمان سبزه روشنِ دختری با موهایِ بور بود که اسب سواری یادم میداد!
آذر... .
چقدر این نامِ پاییزی به رنگ موهایش می آمد.
باید ادامه ی "شب های روشنِ" داستایوفسکی به قلم آذر را میخواندم!
باید ادامه ی داستان را نه اینکه از پشت سیم های تلفن
وقتی سرش روی پاهایم جا خوش کرده درِ گوشش زمزمه میکردم.

شاید زیباترین نقطه ی اشتراک عشق این است
که تو بهانه ی زنده گی او باشی و او تنها بهانه ی ادامه ی زنده گی تو!

علی سلطانی

    هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است، اولین نفر باشید...