"در اشک جاری ام" از مرحوم غلامرضا شکوهی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه

من پاره های قلبم و در اشک جاری ام
خونابه ای به وسعت یک زخم کاری ام

چون قلب دیرسال تراشیده بر درخت
تنهاترین نشانه ی یک یادگاری ام

یلدای من که ثانیه ی شوم ساعت است
ای وای بر حکایت شب زنده داری ام

زندان شیشه بود جوابم که چون گلاب
دیدم سزای خنده ی شوم بهاری ام

من دست بر کمر زده ام از خمیدگی
جز دست من نکرده کسی دستیاری ام

غمزوزه ی جراحت گرگم به کوهسار
با درد خویش هم نفس بی قراری ام

چون سایه ی طویل درختم که در غروب
هر لحظه بیشتر ز تن خود فراری ام

بندی به پای دارم و باری گران به دوش
در حیرتم که شهره به بی بند و باری ام

مرحوم غلامرضا شکوهی

    هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است، اولین نفر باشید...