" کوچه ی بن بست " از علی سلطانی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۶ دیدگاه

هشتاد و هشت قدم پایین تر از کافه خیابانی فرعی ختم میشد به کوچه ای بن بست که انتهایش،یک درب قدیمی و بزرگ و رنگ پریده قرار داشت.
آسمان که تاریک روشن میشد از کافه میزدیم بیرون و میرفتیم به انتهای آن کوچه ی بن بست و زیرِ تیرِچراغ برقی که همیشه خاموش بود مینشستیم.
پشت این درب بزرگ باغی بود پر از درختان خشکیده.
همیشه آواز کلاغ های پریشان در فضا میپیچید.
ساعت هفت و نیم که میشد صدای پیانو از داخل باغ به گوش میرسید
چند باری قلاب گرفتم و داخل باغ را سرک کشید.. .
میگفت سایه ی پیرزنی رامیبیندکه پشت پنجره ایستاده و سیگار میکشداما هیچوقت کسی که پیانو میزد را نمی دید!
آن قدر چهره ای متعجب اش هنگام تعریف کردن را دوست داشتم که هیچ وقت دلم نمیخواست خودم سرک بکشم !

 

برای دیدن ادامه ی متن به ادامه مطلب بروید


مینشستیم زیر تیر چراغ برقی خاموش و
زل میزد به چشمانم و میگفت "فکرمو بخون"
این کار جزو دیوانگی های شیرینمان بود.
وَهم چشمان راز آلودش تنم را میلرزاند
نزدیک تر می آمد.. .
عطر سرد صورتش در صورتم میریخت و نفس هایم به شماره می افتاد
نزدیکتر می آمد و میگفت "بگو دارم به چی فکر میکنم؟"
گرمای نفس هایش به لب هایم میخورد و
آب دهانم مسیر هر روزه اش را گم میکرد!
هر بار شگفت زده میشد که چطور میتوانم فکرش را بخوانم؟
اما مگر میشد در نگاهش زل بزنم و نفهمم دارد به چه چیزی فکر میکند.؟!
صدای پیانو بالا میگرفت
صدای کلاغ ها بالا میگرفت
باد لای موهایش میپیچید و بوسه هایمان آغاز میشد..!
همیشه میگفت لب های تو نوعی مواد مخدر است و من معتاد به مصرف هر روزه اش
که ضربان قلبم را تند کند
که خون رگ هایم رقیق شود
که بی رمق بیفتم در آغوش ات... .
با تمام شدن صدای پیانو در تاریکیِ کوچه قدم زنان دور میشدیم!
در آن روزها جنون عشق مان بالا گرفت.
و آن شب پاییزی تصمیمان را گرفتیم و راهی آن کوچه ی بن بست شدیم

نشستیم جای همیشگی مان
آواز کلاغ ها دلهره آور بود
صدای پیانو بلندشد!
زل زد به چشمانم
اشک زیر چشمانش میغلتید
ماه روی گونه های آهاری اش میرقصید. .
زل زد به چشمانم
جرأت نداشتم فکرش رابخوانم!
داشت به نبودنم فکر میکرد...

راستش آن شب
تصمیم گرفتیم همه چیز در اوج تمام شود!
باید همدیگر را ترک میکردیم
باید عشقمان جاودانه میشد!
رفت
بدون هیچ نامه ای
بدون هیچ حرفی
آنگونه رفت که انگارهیچ وقت نبوده..
چند ماه بعد از رفتن اش
سرِ همان ساعت
راهیِ کوچه ی بن بست شدم
روی درب پارچه ی سیاهی آویزان بود..
ازصدای پیانو خبری نبود
کلاغ ها رفته بودند
باغ را سرک کشیدم
پیرزنی پشت پنجره ایستاده بودو سیگار میکشید
نشستم جای همیشگی مان
زل زدم به نبودن اش
زل زدم به نبودن اش.. .

علی سلطانی

  • لیلا...

    لیلا...

    • ۱۳۹۵/۱۱/۳۰ - ۲۱:۱۲:۰۷

    فوق العاده بود❤

  • Sediqe

    Sediqe

    • ۱۳۹۵/۱۲/۰۵ - ۱۲:۱۱:۲۰

    نوشته های اقای سلطانی واقعا عالین.من به شخصه لذت میبرم از خوندنشون

  • manicure

    manicure

    • ۱۳۹۶/۰۱/۱۴ - ۱۸:۲۰:۱۵

    What's up i am kavin, its my first occasion to commenting anyplace, when i read this post i thought i could also create comment
    due to this sensible paragraph.

  • BHW

    BHW

    • ۱۳۹۶/۰۱/۲۵ - ۱۹:۳۳:۱۰

    When I initially commented I clicked the "Notify me when new comments are added" checkbox and now
    each time a comment is added I get three emails with the same comment.
    Is there any way you can remove me from that service?

    Many thanks!

  • manicure

    manicure

    • ۱۳۹۶/۰۲/۱۴ - ۰۱:۴۷:۵۰

    It is really a nice and helpful piece of info.
    I am glad that you shared this helpful info with us. Please
    keep us up to date like this. Thanks for sharing.

  • manicure

    manicure

    • ۱۳۹۶/۰۲/۱۴ - ۱۶:۴۳:۳۹

    What i do not realize is actually how you're no longer
    really a lot more neatly-appreciated than you may be right now.

    You are so intelligent. You know therefore significantly in relation to this matter,
    produced me individually believe it from a lot of numerous angles.
    Its like men and women are not involved until it is something to do with
    Woman gaga! Your individual stuffs excellent. At all times handle it up!