" چقدر دلم خواست " از علی سلطانی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۲ دیدگاه

چقدر دلم خواست
امروز صبح
وقتی از خواب بیدار شدم
وقتی پتو را کنار زدم
وقتی هوایِ سردِ اتاق رویِ صورتم نشست
دستم را دراز کنم و گوشی را بردارم
دوباره پتو را روی صورتم بکشم
و با چشمانی نیمه باز ببینم پیام داده ای،
از آن پیام های دستوری

"که تمام کارهای امروزت را کنسل کن
که دلم میخواهد بعد از خوردنِ حلیم بایستیم گوشه ی خیابان و چایِ داغِ قند پهلو بنوشیم...
که وقتی سردم شد مچاله شوم در آغوشِ تبدارت...!"

تا با همان حالتِ خواب آلود
لبخند رویِ صورتم بنشیند
و به شوق بوسیدن ات از خانه بزنم بیرون... .

اما راستش را بخواهی
گوشی را برداشتم
پتو را هم رویِ صورتم کشیدم
اما خبری از پیامت نبود
یعنی مدت هاست خبری نیست
اما آدم است دیگر
دل است دیگر...

عکس های پروفایل ات را چند باری نگاه کردم...
چند کلمه ای قربان صدقه ات رفتم
و بی حال و بی رمق و خیره...
راهیِ محل کارم شدم
راهیِ روز مرگی هایم شدم اما
انگار
یک چیزی را
در خیابان
جا گذاشته بودم...

از کتاب چیزهایی هست که نمی دانی

علی سلطانی

  • manicure

    manicure

    • ۱۳۹۶/۰۲/۱۴ - ۱۳:۱۴:۰۶

    Since the admin of this site is working, no hesitation very rapidly it will be well-known, due to its feature contents.

  • What is a heel lift?

    What is a heel lift?

    • ۱۳۹۶/۰۴/۲۵ - ۰۰:۴۶:۴۹

    If you wish for to get a good deal from this post then you have to apply these methods to your won weblog.