" مرد و زن " از سید مهدی موسوی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه
تمام شعرم تقدیم آن کــه باران شد

کسی که فاتح تنهاترین خیابان شد

 

زمین سگش به بهشت خدا شرف دارد!

اگر کــه عشق دلیل سقـوط انسان شد

 

دویـد و بـــــاز دویـد و دویــد تــــا برسد

به زن رسید و خود مرد، خط پایان شد

 

زنی به چشــم پر از انتظار من زل زد

و از قیافه غمگین خود هراسان شد

 

و مرد قصه همین که نشست و گریه نمود

از این کـه مرد شده تا تو را... پشیمان شد

 

و زن کــــه تا ابدالدهر بچـــــه می زایید

و مرد که وسط سفره، تکه ای نان شد

 

و مرد رفت به دنبال آن چه زن نامید

و زن در آخر یک شـــعر تیرباران شد

 

سید مهدی موسوی

    هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است، اولین نفر باشید...