"صحنه ی نمایش" از علی سلطانی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۵ دیدگاه

_چقدر کم حرف شدی

+حوصله ندارم

_شایدم حرفاتو جای دیگه زدی،واسه یکی دیگه

+بعد از این همه مدت همدیگه روندیدیم که این حرفارو بزنیم

_واسه تو بعد ازاین همه مدته،منِ احمق هر روز وایمیسم کنج دیوارو رفت وآمدتو نگاه میکنم

+اصلا عوض نشدی..هنوز همون پسر بی منطقِ ترمِ یکی!

_آره خب عوض شدن تخصص تو بود...یدفه عوض شدن،اونم با منطق با دلیل باحرف...با دروغ

+مشکلت اینه نمیخوای فراموش کنی

_نه...مشکلم اینه باور کردم...حرفاتو...خودتو...چشماتو
حالا نه اینکه نخوام...نمیتونم فراموش کنم اون روزارو

+پس بزار یه چیزی بهت بگم...راستش همون روزام توی خلوت خودم نمیتونستم دوسِت داشته باشم...اما تو همه چیزو جدی گرفته بودی .

این جمله را که گفت از صحنه ی نمایش زدم بیرون، هیچ کدام ازآن دیالوگ ها برای نمایش نامه نبود...زدم بیرون و با همان گریم وسرو وضع رفتم گوشه ای از دانشگاه که پاتوق بعداز کلاس هایمان بود نشستم به سیگار .
نگاهی به نیمکت خالی کناری ام انداختم و چشمانم را بستم.. .
چند سال قبل...

برای دیدن ادامه ی داستان به ادامه مطلب بروید

یکی از همین بعداز ظهرهای سرد آذر، باد شدیدی میوزید..یک مسیرچند متری را هی میرفتم و می آمدم ودستانم را ها میکردم...نه از سرما،،قرار بود ببینمش وفشارم افتاده بود!
دیدمش از دور...مثل دختر بچه ای که محصور جنگل شده،چشم دوخته بود به آسمان و می آمد...باد موهایش را پخش کرده بود روی صورت و لبش...بدون پلک زدن خیره شدم به چشمانش...نزدیکم شده بود اما من در چشمانش سِیر میکردم
در جغرافیایی که نمی دانم چه ازجانم میخواست.. .
سردش بود..قدم زدیم..او حرف میزد و من دل دل میکردم دستانش را بگیرم.
رسیدیم به کافه ی دانشگاه...نشستیم کنار پنجره و جزوه ای که خواسته بود را روی میز گذاشتم...جزوه راورق زدو چشمش خوردبه برگه ی کوچکی که تمامِ دوست داشتنم رادرچند جمله برایش نوشته بودم .
خواند و چند لحظه ای نگاهم کرد و بلند شد و رفت!
فردا سر کلاس چشم دوخته بودم به درب که وارد شد...آمد و بی حرف کنارم نشست...صدای ضربان قلبم کلاس را برداشته بود.
موقع رفتن برگه ی کوچکی را روی میزم گذاشت.. .
پشت همان برگه نوشته بود
"پاییز که تمام است...میخواهم زمستان را آرامِ جان باشی"
با آتش سیگارم که به فیلتر رسیده بود به خودم آمدم.. .
نیمکت کناری ام را نگاه کردم
پسر جوانی را دیدم که شاخه گلی را بو میکشید.
که دل در دلش نبود .
که عشق را باور کرده بود.. .
یاد آخرین حرفش سرِ صحنه ی تئاتر افتادم... .
سردم شد
من آن روزها را باور کرده بودم
یاد حرف های آخرش افتادم
بازوهایم را سفت چسبیدم
گریم چهره ام به هم ریخت...

علی سلطانی

  • لیلا...

    لیلا...

    • ۱۳۹۵/۱۱/۳۰ - ۲۱:۱۷:۵۲

    خیلی زیبا بود❤

  • BHW

    BHW

    • ۱۳۹۶/۰۱/۲۵ - ۲۰:۰۹:۴۷

    Thank you for every other informative website. The place else may just
    I get that kind of information written in such a perfect method?
    I've a mission that I'm simply now running
    on, and I have been at the look out for such info.

  • manicure

    manicure

    • ۱۳۹۶/۰۲/۱۳ - ۱۳:۴۸:۱۰

    My partner and I absolutely love your blog and find almost all of your post's to be just what I'm looking for.
    can you offer guest writers to write content
    to suit your needs? I wouldn't mind creating a post
    or elaborating on many of the subjects you write about here.
    Again, awesome web log!

  • manicure

    manicure

    • ۱۳۹۶/۰۲/۱۴ - ۱۶:۱۲:۳۲

    Hi there! I know this is kinda off topic but I was wondering
    which blog platform are you using for this website? I'm getting fed up of Wordpress
    because I've had issues with hackers and I'm looking at options for another platform.
    I would be fantastic if you could point me in the direction of a good platform.

  • Vera

    Vera

    • ۱۳۹۶/۰۲/۲۶ - ۰۴:۰۵:۵۶

    My brother recommended I would possibly like this blog.
    He was once totally right. This put up actually made my day.

    You can not consider just how a lot time I had
    spent for this information! Thanks! http://dorofeev-koroteev.ru/?option=com_k2&view=itemlist&task=user&id=2498