آدم ها می روند تابمانند..!

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۴ دیدگاه

مدتی بود در کافه ی یک دانشگاه کار میکردم و شب را هم همانجا میخوابیدم
دختر های زیادی می آمدند و میرفتند اما انقدر درگیر فکرم بودم که فرصت نمیکردم ببینمشان
اما این یکی فرق داشت
وقتی بدون اینکه منو را نگاه کند سفارش "لته آیریش کرم "داد ،یعنی فرق داشت!
همان همیشگی من را میخواست
همیشگی ام به وقت تنهایی!
تا سرم را بالا بیاورم رفت و کنار پنجره نشست و کتاب کوچکی از کیفش در آورد و مشغول خواندن شد.
موهای تاب خورده اش را از فرق باز کرده بود و اصلا هم مقنعه اش را نگذاشته بود پشت گوش!
ساده بود، ساده شبیه زنهایی که در داستانهای محمود دولت آبادی دل میبرند!
باید چشمانش را میدیدم اما سرش را بالا نمی آورد.
همه را صدا میکردم قهوه شان را ببرند اما قهوه این یکی را خودم بردم،
داشت شاملو میخواند و
بدون اینکه سرش بالا بیاورد تشکر کرد.
اما نه!
باید چشمانش را میدیدم
گفتم ببخشید خانوم؟
سرش را بالا آورد و منتظر بود چیزی بگویم اما ...

برای دیدن ادامه ی داستان به ادامه مطلب برید

اما چشمان قهوه ای روشن و سبزه ی صورتش همراه با مژه هایی که با تاخیر بازو بسته میشدند فرمان سکوت را به گلویم دوخت ،طوری که آب دهانم هم پایین نرفت.
خجالت کشید و سرش پایین انداخت و من هم برگشتم و در بین راه پایم به میز خورد و سینی به صندلی تا لو برود چقدر دست و پایم را گم کرده ام.
از فردا یک تخته سیاه گذاشتم گوشه ای از کافه و شعرهای شاملو را مینوشتم!
همیشه می ایستاد و با دقت شعر ها را میخواند و به ذوقم لبخند میزد.
چند بار خواستم بگویم من را چه به شاملو دختر جان؟!
این ها را مینویستم تا چند لحظه بیشتر بایستی تا بیشتر ببینمت و دل از دلم برود!
شعرهای شاملو به منوی کافه هم کشید و کم کم به درودیوار و روی میز و.. .
دیگر کافه بوی شاملو را میداد!
همه مشتری مداری میکردنند من هم دختر رویایم مداری!!!
داشتم عاشقش میشدم ویادم رفته بودکه باید تایک ماه دیگربرگردم به شهرستان وپول هایی که در این مدت جمع کرده ام خرج عمل مادرم کنم
داشتم میشدم که نه، عاشق شده بودم و یادم رفت اصلا من را چه به این حرف ها؟ یادم رفته بود باید آرزوهایم را با مشکلات زندگی طاق بزنم
این یک ماه روئیایی هم با تمام روزهایی که می آمد و کنار پنجره مینشست و لته آیریش میخورد تمام شد!
و برای همیشه دل بریدم از بوسه هایی که اتفاق نیفتاد!
مدتی بعدشنیدم بعداز رفتنم مثل قبل می آمده و مینشسته کنار پنجره و قهوه اش را بدون اینکه لب بزند رها میکرده و میرفته.
یک ترم بعدهم دانشگاهش راکلا عوض کرده بود
عشق همین است
آدم ها رامی روند تابمانند..!
گاهی به آغوش یار
و گاهی از آغوش یار.. .

 

علی سلطانی

  • طاها

    طاها

    • ۱۳۹۵/۰۸/۱۰ - ۰۰:۳۶:۳۸

    عاااااااااااالی بوووووود

  • exteroder

    exteroder

    • ۱۳۹۵/۰۸/۳۰ - ۰۴:۱۳:۳۸

    پووووف یه عاشق فقط میتونه درک کنه خدا میدونه چقدر با این خاطره گریه کردم هیچ چیزی غیر ممکن تر از فراموش کردن عشق نیس

  • Jermaine

    Jermaine

    • ۱۳۹۶/۰۲/۲۶ - ۲۳:۵۰:۵۲

    Quality content is the important to interest the people
    to go to see the website, that's what this site is providing.

  • Laverne

    Laverne

    • ۱۳۹۶/۰۶/۱۶ - ۰۰:۰۱:۰۹

    Hello colleagues, nice post and fastidious arguments
    commented here, I am genuinely enjoying by these.