نوشتن ...

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۲ دیدگاه


استادی داشتیم که می گفت:
"دست بیماران در حال احتضار را توی دستتان بگیرید!"
می گفت: "جان، از دستها جریان پیدا می کند"!
قبل ترها
همدیگر را میدیدم... دست می دادیم و به آغوش می کشیدیم
و محبت به جریان می افتاد و دوستی ها محکم تر می شد
بعد تلفن آمد
دستها همدیگر را گم کردند
بغل ها هم همینطور
همه چیز شد "صــدا"
هرم گرم نفس ها، دیگر شتک نمیزد به بیخ گردنمان
اما صدا را هنوز میشنیدیم
حتی صدای نفس مزاحم هایی که فقط فوت می کردند...
بعدتر، اس ام اس آمد
"صدا" رفت
همه چیز شد "نوشتن"
ما می نوشتیم:
بوسه را... بغل را... و:  دوست داشتن را
گاهی هم، همدیگر را "نفس" خطاب میکردیم
یعنی حتی "نفس" را هم مینوشتیم...!
مدتی بعد، صورتک ها آمدند...
دیگر کمتر مینوشتیم
بجایش، صورتک های کج و معوج برای هم می فرستادیم
که مثلا بگوئیم: دوستت دارم!
چندوقت پیش هم، یکی در "کانال" خود عضوم کرد!
 پیام هایش را خواندم امــــــــا تا آمدم چیزی بنویسم
زیر صفحه را گشتم، دیدم نمی شود!
.
یعنی دیگر حتی نمی شد از احساسمان هم چیزی نوشت
همان موقع عضویتم را لغو کردم...
ما دست و نفس و بغل و محبت را قبلا کشتیم.
ولی کلمه...
من دیگر نمی خواهم "کلمه" را هم از دست بدهم

"نوشتن" ... این آخرین چیز است...

  • vaniajone.over-blog.com

    vaniajone.over-blog.com

    • ۱۳۹۶/۰۲/۲۰ - ۱۰:۴۵:۱۸

    Right here is the right site for anybody who really wants to
    understand this topic. You realize a whole lot its almost hard to argue with you (not that I actually would want to?HaHa).
    You definitely put a fresh spin on a topic that has been written about for years.
    Wonderful stuff, just excellent!

  • foot pain on top of foot

    foot pain on top of foot

    • ۱۳۹۶/۰۳/۳۱ - ۱۷:۰۲:۱۴

    Hi, Neat post. There's an issue together with your website in web
    explorer, could test this? IE nonetheless is the marketplace leader and a good part of
    other people will pass over your great writing because of this problem.