داستان کوتاه خرس افکن از روزبه معین

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۱ دیدگاه

خرس افکن لقبی بود که به پدربزرگم داده بودن،می گفتن وقتی جوان بوده خرس های زیادی رو شکار کرده،البته خیلی ها می گفتن این ها همش شایعه ست اصلا خرس کجا بود؟
اما خود پدربزرگم همیشه داستان شکار خرس ها رو واسمون تعریف می کرد،پدربزرگم با سبیل های از بناگوش در رفته و تفنگ دولولی که همراهش بود قیافه ی ترسناکی داشت اما با من یکی خیلی مهربون بود یادمه یه روز وقتی که شش سالم بود،پدر و مادرم من رو گذاشتن پیش پدربزرگ و رفتن گردش! منم که اشکم دم مشکم بود حسابی به خاطر اینکه تنهام گذاشتن گریه کردم،پدربزرگم که دیگه طاقتش تموم شده بود من رو برد رو تختش و گفت:می دونی چرا خرس های قطبی طولانی می خوابن؟
گفتم:نه،چرا؟
گفت:اون ها وقتی تنها میشن واسه فراموش کردن تنهایی می خوابن!
گفتم:شما تا حالا خرس قطبی شکار کردی؟
به سبیلش دستی کشید و گفت:آره،آره یکیشون رو با همین تفنگم زدم،بیخودی نیست که بهم میگن خرس افکن.
من که هیجان زده شده بودم گفتم:راستی بابابزرگ،قطب کجاست؟
گفت:خب،حالا دیگه باید بخوابی!
از اون روز به بعد من فکر می کردم که خرس های قطبی واسه خاطر تنهاییه که می خوابن تا اینکه یه روز تو دعوا دماغ همکلاسیم رو شکوندم و پدرم واسه تنبیه من رو به گردش نبرد و تبعیدم کرد خونه پدربزرگ،من هم دوباره شروع کردم به گریه کردن و پدربزرگم من رو برد روی تخت و گفت:می دونی چرا خرس های قطبی طولانی می خوابن؟
گفتم:واسه تنهایی؟
گفت:نه،اون ها وقتی کار بدی می کنن واسه اینکه اون کار بد رو فراموش کنن می خوابن!
گفتم:بابابزرگ خرس های قطبی مگه تو قطب نیستن؟پس چطور شکار کردی؟
گفت:خب،حالا دیگه باید بخوابی!
سال ها گذشت و من بزرگتر شدم و فهمیدم که حسابی سر کار بودم،تا اینکه پدربزرگم مریضی سختی گرفت،روزهای آخر عمرش رفتم پیشش و شروع کردم به گریه کردن.

 

برای دیدن ادامه ی داستان به ادامه مطلب برید

پدربزرگم گفت:گریه نکن پسر،قرار نیست که بمیرم،این فقط یه خواب طولانیه،می دونی اصلا چرا خرس های قطبی طولانی می خوابن؟اون ها وقتی خسته ان می خوابن تا خستگیشون برطرف شه!
گفتم:بابا بزرگ تا حالا قطب رفتی؟
گفت:خب،حالا دیگه باید بخوابم!
پدربزرگم فوت کرد و بعد از اون دیگه کسی درباره خرس های قطبی با من حرف نزد،تا اینکه چند روز پیش پدربزرگم با همون سبیل از بناگوش در رفته و تفنگ دولول اومد به خوابم،وقتی دیدمش گفتم:اِ...پدربزرگ تویی؟خیلی دلم واست تنگ شده بود.
بی مقدمه گفت:می دونی چرا خرس های قطبی طولانی می خوابن؟اون ها وقتی دلتنگ میشن می خوابن تا خواب عزیزاشون رو ببینن.
گفتم:واقعا می دونی قطب کجاست؟
گفت:خب،حالا دیگه باید بیدار شی!
~

قهوه سرد آقای نویسنده

روزبه معین

  • سمانه

    سمانه

    • ۱۳۹۵/۱۰/۲۵ - ۰۰:۵۶:۴۶

    سلام. مثل همیشه فوق العاده. واقعا هر وقت متن های آقای معین رو میخونم لذت میبرم. ان شاءالله همیشه موفق و پیروز باشید

    پاسخ مدیر (MoeinMehralian ):   بله،اکثر کارهای ایشون خیلی زیبا هستن و به دل میشینن