داستان کوتاه دسته گل از پائولو کوئلیو

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۴ دیدگاه

روزی،اتوبوس خلوتی در حال حرکت بود. پیرمردی با دسته گلی زیبا روی یکی از صندلی‏ ها نشسته بود. مقابل او دخترکی جوان قرار داشت که بی‏نهایت شیفته زیبایی و شکوه دسته گل شده بود و لحظه ‏ای از آن چشم برنمیداشت. زمان پیاده شدن پیرمرد فرا رسید. قبل از توقف اتوبوس در ایستگاه، پیرمرد از جا برخواست، به سوی دخترک رفت و دسته گل را به او داد و گفت: متوجه شدم که تو عاشق این گل ها شده‏ای. آنها را برای همسرم خریده بودم و اکنون مطمئنم که او از اینکه آنها را به تو بدهم خوشحال ‏تر خواهد شد. دخترک با خوشحالی دسته گل را پذیرفت و با چشمانش پیرمرد را که از اتوبوس پایین می‏ رفت بدرقه کرد و با تعجب دید که پیرمرد به سوی دروازه آرامگاه خصوصی آن ‏سوی خیابان رفت و کنار نزدیک در ورودی نشست.

 

پائولو کوئلیو

 

  • BHW

    BHW

    • ۱۳۹۶/۰۱/۲۵ - ۱۹:۳۸:۳۷

    Awesome! Its in fact amazing article, I have got much clear
    idea about from this article.

  • manicure

    manicure

    • ۱۳۹۶/۰۲/۱۴ - ۰۴:۰۷:۳۸

    Why viewers still make use of to read news papers when in this technological
    world the whole thing is presented on net?

  • manicure

    manicure

    • ۱۳۹۶/۰۲/۱۴ - ۱۱:۵۸:۱۳

    Excellent web site. A lot of useful information here.
    I'm sending it to a few buddies ans additionally sharing in delicious.
    And naturally, thank you on your sweat!

  • Why is my Achilles tendon burning?

    Why is my Achilles tendon burning?

    • ۱۳۹۶/۰۶/۰۷ - ۲۲:۴۸:۰۰

    whoah this weblog is excellent i love reading your articles.
    Stay up the good work! You understand, lots of people are hunting round for this information, you
    could aid them greatly.