شعر "تیر برق چوبی" از کاظم بهمنی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۲ دیدگاه

تیر برقی "چوبی ام" در انتهای روستا
بی فروغم کرده سنگ بچه های روستا

ریشه ام جا مانده در باغی که صدها سرو داشت
کوچ کردم از وطن،تنها برای روستا

آمدم خوش خط شود تکلیف شبها، آمدم...
نور یک فانوس باشم پیش پای روستا

یاد دارم در زمین وقتی مرا می کاشتند
پیکرم را بوسه میزد کدخدای روستا

حال اما خود شنیدم از کلاغی روی سیم:
قدر یک ارزن نمی ارزم برای روستا

کاش یک تابوت بودم، کاش آن نجار پیر
راهی ام می کرد، قبرستان به جای روستا

قحطی هیزم، اهالی را به فکر انداخته است
بد نگاهم می کند دیزی سرای روستا

من که خواهم سوخت، حرفی نیست، اما کدخدا
تیر سیمانی نخواهد شد عصای روستا

کاظم بهمنی

  • manicure

    manicure

    • ۱۳۹۶/۰۲/۱۴ - ۰۷:۵۶:۵۸

    Thankfulness to my father who stated to me on the topic of this webpage, this web site
    is really remarkable.

  • How do you prevent Achilles tendonitis?

    How do you prevent Achilles tendonitis?

    • ۱۳۹۶/۰۶/۰۸ - ۰۲:۲۷:۳۲

    Hi, I desire to subscribe for this website to
    obtain most recent updates, therefore where can i do
    it please help.