داستان کوتاه عصای سفید...

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۳ دیدگاه

فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی
دخترک کمی آن طرف تر بر روی نیمکت چوبی در کنار پیرمرد نشسته بود و رو به آب نمای سنگی گریه می کرد .
پیرمرد از دخترک پرسید :
– ناراحتی؟
– نه
– مطمئنی ؟
– نه
– چرا داری گریه می کنی ؟
– دوستام منو دوست ندارن
– چرا دوست ندارن؟
– جون قشنگ نیستم .
– تا حالا کسی این رو بهت گفته ؟
– چی رو؟
– این که تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم .
– راست میگی ؟
– از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستانش شاد شاد دوید ؛
لحظاتی بعد پیر مرد داستان کوتاه عاشقانه ما اشک هایش را پاک کرد، کیفش را باز کرد و عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت !!!

  • BHW

    BHW

    • ۱۳۹۶/۰۱/۲۵ - ۲۰:۰۹:۳۷

    What's up i am kavin, its my first time to commenting anywhere, when i read this paragraph i thought i could also make comment due to this good post.

  • manicure

    manicure

    • ۱۳۹۶/۰۲/۱۵ - ۰۲:۱۶:۵۸

    Hi! I know this is somewhat off topic but I was wondering which blog platform are you using for this website?
    I'm getting sick and tired of Wordpress because I've had issues with hackers and I'm looking at
    options for another platform. I would be awesome if you could point me in the direction of a good platform.

  • How did the Achilles tendon get it's name?

    How did the Achilles tendon get it's name?

    • ۱۳۹۶/۰۶/۰۵ - ۰۸:۳۱:۱۲

    Good answer back in return of this issue with genuine arguments
    and explaining the whole thing concerning that.