شعر "از حافظه آب" از فاضل نظری

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه

دیدن روی تو در خویش ز من خواب گرفت
آه از آیینه که تصویر تو را قاب گرفت

خواستم نوح شوم، موج غمت غرقم کرد
کشتی‌ام را شب طوفانی گرداب گرفت

در قنوتم ز خدا«عقل» طلب می‌کردم
«عشق» اما خبر از گوشه محراب گرفت

نتوانست فراموش کند مستی را
هر که از دست تو یک قطره می ناب گرفت

کی به انداختن سنگ پیاپی در آب
ماه را می‌شود از حافظه آب گرفت؟

 

از کتاب گریه های امپراتور

فاضل نظری

    هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است، اولین نفر باشید...