گزیده اشعار نجمه نزارع

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۲ دیدگاه

این شعرها دیگر برای هیچ کس نیست

نه! در دلم انگار جای هیچ کس نیست

 

آن قدر تنهایم کـــــــــه حتی دردهایم

دیگر شبیه دردهای هیچ کس نیست

 

حتی نفس هــــــــــای مـرا از مـن گرفتند

من مرده ام در من هوای هیچ کس نیست

 

دنیــــای مرموزی ست مـــا باید بدانیــــــــم

که هیچ کس این جا برای هیچ کس نیست

 

باید خدا هـــــــم با خودش روراست باشد

وقتی که می داند خدای هیچ کس نیست

 

من می روم هرچند می دانـم کــــــه دیگر

پشت سرم حتی دعای هیچ کس نیست

 

نجمه زارع

*بقیه ی اشعار در ادامه ی مطلب

"شاعر"

غم که می‌آید در و دیوار، شاعر می‌شود
 در تو زندانی‌ترین رفتار شاعر می‌شود

 می‌نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی
 خط‌کش و نقاله و پرگار، شاعر می‌شود

 تا چه حد این حرف‌ها را می‌توانی حس کنی؟
 حس کنی دارد دلم بسیار شاعر می‌شود

 تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم
 از تو تا دورم دلم انگار شاعر می‌شود

 باز می‌پرسی: چه‌طور این‌گونه شاعر شد دلت؟
 "تــــــو" دلت را جای من بگذار شاعر می‌شود !

 گرچه می‌دانم نمی‌دانی چه دارم می‌کشم
 از تو می‌گوید دلم هر بار شاعر می‌شود

 

---------------------------------------------------------------

"پنهان"

هر چه این احساس را در انزوا پنهان کند
می تواند از خودش تا کی مرا پنهان کند؟

عشق، قابیل است؛ قابیلی که سرگردان هنوز
کشته خود را نمی داند کجا پنهان کند!

در خودش، من را فرو خورده ست، می خواهد چه قدر
ماه را بیهوده پشت ابرها پنهان کند؟!

هرچه فریاد است از چشمان او خواهم شنید!
هر چه را او سعی دارد بی صدا پنهان کند...

آه!، مردی که دلش از سینه اش بیرون زده ست
حرف هایش را، نگاهش را، چرا پنهان کند؟

خسته هرگز نیستم، بگذار بعد از سال ها
باز من پیدا شوم، باز او مرا پنهان کند

 

---------------------------------------------------------------

"وقتی دلم..."

 

وقتی دلم به سمت تو مایل نمی‌شود
باید بگویم اسم دلم، دل نمی‌شود

دیوانه‌ام بخوان که به عقلم نیاورند
دیوانه‌ی تو است که عاقل نمی‌شود

تکلیف پای عابران چیست؟ آیه‌ای
از آسمان فاصله نازل نمی‌شود

خط می‌زنم غبار هوا را که بنگرم
آیا کسی ز پنجره داخل نمی‌شود؟

می‌خواستم رها شوم از عاشقانه‌ها
دیدم که در نگاه تو حاصل نمی‌شود

تا نیستی تمام غزل‌ها معلق‌اند
این شعر مدتی‌ست که کامل نمی‌شود

 

---------------------------------------------------------------

"لکنت شعر"

لکنت شعر و پریشانی و جنجال دلم
چه بگویم که کمی خوب شود حال دلم؟

کاش می‌شد که شما نیز خبردار شوید
لحظه‌ای از من و از دردِ کهن‌سال دلم

از سرم آب گذشته است مهم نیست اگر
غم دنیای شما نیز شود مالِ دلم

عاشق ِ نان و زمین نیستم این را حتماً
بنویسید به دفترچه‌ی اعمال دلم

آه! یک عالمه حرف است که باید بزنم
ولی انگار زبانم شده پامال دلم

"مردم شهر! خدا حافظ‌تان من رفتم
کسی از کوچه‌ی غم آمده دنبال دلم..."

  • BHW

    BHW

    • ۱۳۹۶/۰۱/۲۵ - ۲۰:۰۶:۲۱

    Thanks for sharing your info. I really appreciate your efforts
    and I will be waiting for your further write ups
    thanks once again.

  • manicure

    manicure

    • ۱۳۹۶/۰۲/۱۴ - ۱۵:۵۴:۵۶

    I am really pleased to read this webpage posts which contains lots of valuable facts, thanks for providing these information.