داستان کوتاه تشابه اسمی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۱ دیدگاه

می آید روزی که در تراس خانه‌ات
روی صندلی دسته دار نشسته‌ای و بازی کودکان را تماشا می‌کنی
آن روز دیگر نه باران خاطره ای از من برایت تازه می‌کند و نه غروب آفتاب سنگی بر دریاچه آرام دلت می اندازد

سال هاست که تو مرا پاک از یاد برده ای...

 

کنار روزمرگی هایت،یک فنجان چای برای خودت می‌ریزی و با دستانی که دیگر چروک شده اند لرزان لرزان فنجان چایت را به لبانت نزدیک می‌کنی
اما یک‌باره یکی از کودکان نام مرا فریاد می زند...
شباهت اسمی بود!
تو آرام فنجانت را کمی پایین می آوری،لبخند کوچکی می زنی و دوباره چایت را می‌نوشی...
من به همان لبخند زنده ام ‌‌..

 

عطر چشمان او

روزبه معین

 

  • manicure

    manicure

    • ۱۳۹۶/۰۲/۱۳ - ۲۰:۵۷:۳۱

    Hello There. I found your blog using msn. This is
    an extremely well written article. I'll make sure to bookmark it and come back to read more of your useful information. Thanks for the post.
    I'll definitely return.