داستان کوتاه فقط دردش کم باشه!

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۳ دیدگاه

رامبد کیف مدرسه را با عجله گوشه ای پرتاب کرد و بی درنگ به سمت قلک کوچکی که روی تاقچه بود ، رفت .
همه خستگی روزش را بر سر قلک بیچاره خالی کرد . پولهای خرد را که هنوز با تکه های قلک قاطی بود در جیبش ریخت و با سرعت از خانه خارج شد .
وارد مغازه شد . با ذوق گفت : ببخشید آقا ! یه کمربند می خواستم . آخه ، آخه فردا تولد پدرم هست ... .

مغازه دار میگه : به به . مبارک باشه . چه جوری باشه ؟ چرم یا معمولی ، مشکی یا قهوه ای ، ...
پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت .
- فرقی نداره . فقط ... ، فقط دردش کم باشه !

منبع:da3tankotah

  • BHW

    BHW

    • ۱۳۹۶/۰۱/۲۵ - ۱۹:۳۸:۱۹

    Appreciate the recommendation. Will try it out.

  • manicure

    manicure

    • ۱۳۹۶/۰۲/۱۴ - ۰۷:۲۷:۲۲

    I think this is one of the most important information for me.
    And i'm glad reading your article. But wanna remark
    on some general things, The website style is ideal, the articles is really
    excellent : D. Good job, cheers

  • How do you grow?

    How do you grow?

    • ۱۳۹۶/۰۶/۰۸ - ۰۵:۵۶:۳۱

    May I simply just say what a relief to find somebody that actually understands what they're discussing
    on the web. You actually realize how to bring an issue
    to light and make it important. More people ought to check this out and understand this side of your story.
    I can't believe you aren't more popular given that you surely have the gift.