" پسربچه و پیرمرد " از شل سیلور استاین

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۱۸ دیدگاه
پسربچه گفت: « بعضی وقت‌ها قاشق از دستم می‌افته» پیرمرد گفت: « من هم همینطور» پسربچه زیر لب گفت: « من شلوارمُ خیس می‌کنم» پیرمرد خندید « من هم همینطور» پسربچه گفت: « من خیلی گریه می‌کنم» پیرمرد سر تکان داد « من هم همینطور» پسر بچه گفت: « بدتر از همه، آدم بزرگ‌ها به من توجه نمی‌کنن» این را گفت و گ...