"آفتابا چرا نمی آیی؟" از خروش

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه
"آفتابا چرا نمی آیی؟"   واژه هایم تو را ردیف شدند اول قصه با...نمی آیی واژه هایی که بی تو یخ بستند آفتابا چرا نمی آیی؟ از تو سرشار می شوم وقتی از تو آکنده اند این کلمات آه سخت است بی تو سر بدهم فاعلاتن مفاعلن فعلات من به اندازه ی نبودن تو با خودم سالهاست در گیرم لحظه ها موریانه ام شده اند یعنی ا...