"ﻗﺪم زد و ﻋﺎﺑﺮ زﯾﺎد ﺷﺪ" از فراز

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه
در ﺷﻬﺮ ﻫﯽ ﻗﺪم زد و ﻋﺎﺑﺮ زﯾﺎد ﺷﺪ ﺗﺮس از رﻗﯿﺐ ﺑﻮد… ﮐﻪ آﺧﺮ زﯾﺎد ﺷﺪ اﯾﻦ ﻗﺪرﻫﺎم ﻧﺼﻒ ﺟﻬﺎن ﺟﻤﻌﯿﺖ ﻧﺪاﺷﺖ ! ﺑﺎ ﮐﻮچ او ﺑﻪ ﺷﻬﺮ، ﻣﻬﺎﺟﺮ زﯾﺎد ﺷﺪ ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﺎد روﺳﺮی اش را ﮐﻨﺎر زد از آن ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﺑﻮد ﮐﻪ ﺷﺎﻋﺮ زﯾﺎد ﺷﺪ ! ﻫﯽ در ﻟﺒﺎس ﮐﻬﻨﻪ اداﻫﺎی ﺗﺎزه رﯾﺨﺖ ﻫﯽ ﮐﺎر ﺷﺎﻋﺮان ﻣﻌﺎﺻﺮ زﯾﺎد ﺷﺪ… از ﺑﺲ ﮐﻪ ﺧﻮب ﭼﻬﺮه و ﻋﺎﻟﻢ ﭘﺴﻨﺪ ﺑﻮد ﺑﯿﻦ...

"جام ملائک در شب خلقت به هم خورد" از محمدحسین ملکیان

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۱۸ دیدگاه
جام ملائک در شب خلقت به هم خورد ابلیس سرگرم ریاضت بــود، کـــم خورد   دور  خـدا  آن  شب  ملائک حلـــقه  بستند او چار قل خواند و سپس انسان رقم خورد   در خــاطراتش مـــادرم حــــوا نـــوشته دستی میان گیسوانم پیچ و خم خورد   حوا کـــه سیب ... آدم فریب و آسمـــان مهر درها به هم، جبریل غم، شیطان قسم ...

"با این همه رقاصه در دربار امشب" از محمدحسین ملکیان

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۴ دیدگاه
با این همه رقاصه در دربار امشب رقص تو باید باب میل شاه باشد ای دختــر قاجار، من طاقت ندارم رقصت بلند و دامنت کوتـاه باشد   خلخال در پا کرده ای یا شور بر پا؟ پیچیده عطر گیسویت در قصر حالا مثل خوره این ترس افتاده به جانم پایان مجلس شاه خاطرخواه باشد   می چرخی و آئینه های سقف در من، می ایستی، آئینه...