"هزار ردّ کبود نشسته بر دوشم" از سید مهدی موسوی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه
هزار ردّ کبود نشسته بر دوشم دوباره فحش بده، بزن در گوشم نشسته بر دوشم، هزار ردّ کبود در اینهمه مردی ست که هیچ وقت نبود مرا بکُش هر شب به شکل قانونی که لذّت محض است در این تن خونی به آستانه ی درد، به لذّت تحقیر مرا بگیر و بکش، مرا بگیر و بمیر به جای ضربه ی دست، به ردّ بوسه ی داغ مرا بزن به جنون، ...

" مرد و زن " از سید مهدی موسوی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه
تمام شعرم تقدیم آن کــه باران شد کسی که فاتح تنهاترین خیابان شد   زمین سگش به بهشت خدا شرف دارد! اگر کــه عشق دلیل سقـوط انسان شد   دویـد و بـــــاز دویـد و دویــد تــــا برسد به زن رسید و خود مرد، خط پایان شد   زنی به چشــم پر از انتظار من زل زد و از قیافه غمگین خود هراسان شد   و مرد قصه همین ک...

"بمبی هنوز در چمدان مسافر است" از سید مهدی موسوی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه
این روزهــا  کـــــه آینه هم  فکــر ظاهر است هرکس که گفته است خدا نیست کافراست   با  دیدن  قیافه  این  مردمان ِ خوب باید قبول کرد که گندم مقصّر است   آن سایه ای که پشت سرت راه می رود گرگی مخوف در کت و شلوار عابر است   کمتر  در  این  زمانه  بـــه  دل  اعتماد  کن وقتی گرسنه مانده به هر کار حاضر اس...