شعر "راه" از محمد مهدی سیار

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۵ دیدگاه
راه چشم می‌بندم نباید جاده سرگرمم کند چند کوه و آبشار ساده سرگمم کند   راه را در شهرهای پر خیابان گم کند یا دهی آرام و دور افتاده سر گرمم کند   هم نباید کنج مسجد‌های دنج بین راه سجده سرگمم کند سجاده سرگرمم کند   دل به راهی داده‌ام چون رود و شرمم باد اگر برکه‌ای که دل به ماهی داده سر گرمم کند   م...

شعر "دشوار" از محمدمهدی سیار

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۵ دیدگاه
دشوار   از دور چشم دوخته ای بر تفاخرش بر برج های خیره سرِ پر تکبرش دشواری تصرف این قلعه را ببین؛ دشوار می نماید، حتی تصورش اما تو آنچنان هم، از هیبتش نترس اما تو آنچنان هم، سرسخت نشمرش   نزدیک تر بیا که به ناگاه بنگری نقش دلی شکسته بر آجر به آجرش او سال هاست چشم به راه کسی است تا از شادی شکست بز...