"حسّ و حال همه ی ثانیـه ها ریخت به هم" از امید ضباغ نو

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۱۰ دیدگاه
حسّ و حال همه ی ثانیـه ها ریخت به هم شوق یک رابطه با حاشیه ها ریخت به هم گفته بودم به کسی عشق نخواهم ورزید آمدیّ و همـه ی فرضیه ها ریخت به هم! روح غمگینِ تـــو در کالبدم جا خوش کرد سرفه کردی و نظام ریه ها ریخت به هم در کنـــار تــــو  قدم  مــــی زدم  و دور و بـــرم چشم ها پُر خون شد، قرنیه ها ر...

"بی عشق هیچ فلسفه ای در جهان نبود" از امید صباغ نو

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۳ دیدگاه
بی عشق هیچ فلسفه ای در جهان نبود احساس در “الـــهه ی نـــازِ بنان” نبـود   بی شک اگر که خلق نمی شد “گناهِ عشق” دیگر خدا بــــــه فکـــــــر ِ “شبِ امتحان” نبود   بنشین رفیق! تا که کمی درد دل کنیم اندازه ی تو هیــــچ کسی مهربان نبود   اینجا تمــــام ِ حنـــجره هــــــا لاف می زنند هرگز کسی هر آنچ...

شعر "گفتی چه خبر؟" از امید صباغ نو

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۴ دیدگاه
گفتی چه خبر؟ از تو چه پنهان خبری نیست در زندگی ام، غیر زمستان خبری نیست   در زندگی ام، بعد تو و خاطره هایت غیر از غم و اندوه فراوان خبری نیست   انگار نه انگار دل شهر گرفته ست از بارش بی وقفه ی باران خبری نیست   ای کاش کسی بود که می گفت به یوسف در مصر به جز حسرت کنعان خبری نیست   از روز به هم ریخ...

شعر "درد ِعشقی کشیده‌ام " از امید صباغ نو

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۴ دیدگاه
درد ِعشقی کشیده‌ام که فقط، هر که باشد دچار می فهمد مرد، معنای غصّه را وقتی، باخت پای قمار می‌فهمد بودی و رفتی و دلیلش را، از سکوتت نشد که کشف کنم شرح ِ تنهایی مرا امروز، مادری داغدار می‌فهمد دودمانم به باد رفت امّا‌، هیچ کس جز خودم مقصّرنیست مثل یک ایستگاهِ متروکم، حسرتم را قطار می‌فهمد خواستی ب...