شعر "تیر برق چوبی" از کاظم بهمنی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۲ دیدگاه
تیر برقی "چوبی ام" در انتهای روستا بی فروغم کرده سنگ بچه های روستا ریشه ام جا مانده در باغی که صدها سرو داشت کوچ کردم از وطن،تنها برای روستا آمدم خوش خط شود تکلیف شبها، آمدم... نور یک فانوس باشم پیش پای روستا یاد دارم در زمین وقتی مرا می کاشتند پیکرم را بوسه میزد کدخدای روستا حال اما خود شنیدم ا...

شعر "عصر پاییزی" از کاظم بهمنی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۳ دیدگاه
داشت در یک عصر پاییزی زمان می ایستاد داشت باران در مسیر ِناودان می ایستاد با لبی که کاربرد اصلی اش بوسیدن است چای می نوشید و قلب استکان می ایستاد در وفاداری اگر با خلق می سنجیدمش روی سکوی نخست این جهان می ایستاد یک شقایق بود بین خارها و سبزه ها گاه اگر یک لحظه پیش دوستان می ایستاد در حیاط خانه گ...

شعر "تو همانی که دلم لک زده لبخندش را" از کاظم بهمنی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۲ دیدگاه
تو همانی که دلم لک زده لبخندش را او که هرگز نتوان یافت همانندش را   منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد غزل و عاطفه و روح هنرمندش را   از رقیبان کمین کرده عقب می ماند هر که تبلیغ کند خوبی دلبندش را   مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر هر که تعریف کند خواب خوشایندش را ... مادرم بعد تو هی حال مرا می ...

شعر "لذت مرگ نگاهی ست به پایین کردن" از کاظم بهمنی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه
لذت مرگ نگاهی ست به پایین کردن بیـن روح و بدن ات فاصله تعیین کردن   ‎نقشه می ریخت مرا از تو جدا سازد شک ‎نتوانست،  بنا  کـــرد  بــــه  توهیـــن کردن   ‎زیـــر بار غم تـو داشت کسـی له می شد ‎عشق بین همه برخاست به تحسین کردن   ‎آن قدر اشک به مظلومیتم ریخته ام ‎که نمانده است توانایی نفرین کردن   ‎...

شعر "من به بعضی چهره‌ها چون زود عادت می‌کنم" از کاظم بهمنی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۲۰ دیدگاه
من به بعضی چهره‌ها چون زود عادت می‌کنم، پیش‌شان سر بر نمی‌آرم، رعایت می‌کنم همچنان که برگ خشکیده نماند بر درخت مایه‌ی رنج تو باشم رفع زحمت می‌کنم این دهانِ باز و چشم بی‌تحرّک را ببخش آن‌ قدر جذّابیت داری که حیرت می‌کنم! کم اگر با دوستانم می‌نشینم جرم توست هر کسی را دوست دارم در تو رؤیت می‌کنم فک...

شعر "به رفتن تو سفر نه ، فرار می گویند" از کاظم بهمنی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۲ دیدگاه
به رفتن تو سفر نه ، فرار می گویند به این طریقه ی بازی قمار می گویند به یک نفر که شبیه تو دلربا باشد هنوز مثل گذشته «نگار» می گویند اگر چه در پی آهو دویده ام چون شیر به من اهالی جنگل شکار می گویند مرا مقایسه با تو بگو کسی نکند کنار گل مگر از حسن ِ خار می گویند؟ تو رفته ای و نشستم کنار این همدم به...

شعر هرگز تـو هم مانند من آزار دیدی؟ از کاظم بهمنی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۲ دیدگاه
هـرگز تـو هـم مــانـنــد مـــن آزار دیــدی؟ یــار خــودت را از خــودت بــیــزار دیـــدی؟ آیــا تـو هـم  هــر پــرده ای را تا گشودی از چــار چــوب پـنـجـــره دیـــــوار دیــدی؟ اصـلا بـبـیـنـم تـا بـه حـالا صـخــره بودی؟ از زیـــر امــــواج آســـمـان را تـــار دیدی؟ نـام کـسی را در قـنـوتت گـــری...

شعر دلم رفت از کاظم بهمنی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۱ دیدگاه
در جـمـعـشان بـودم که پـنـهـانی دلـم رفت بــاور نـمـی کــردم بــه آســـانی دلـم رفت از هـم سـراغـش را رفـیـقـان می گـرفـتـنـد در وا شـد و آمــد بـه مـهـمـانی... دلم رفت رفــتــم کـنــارش ، صـحـبتـم یـادم نـیـامــد!! پـرسـیـد: شعـرت را نمی خـوانی؟ دلم رفت مـثـل مـعــلـم هـا بـه ذوقـــم آفـریـن گـ...

شعر دلبند از کاظم بهمنی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۲ دیدگاه
کاش دور و بر ما این همه دلبند نبود و دلم پیش کسی غیر خداوند نبود آتشی بودی و هر وقت تو را می دیدم مثل اسپند دلم جای خودش بند نبود مثل یک غنچه که از چیده شدن می ترسید خیره بودم به تو و جرأت لبخند نبود هرچه من نقشه کشیدم به تو نزدیک شوم کم نشد فاصله؛ تقصیر تو هرچند نبود شدم از «درس» گریزان و به «ع...