"راز" از احمد شاملو

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۱۶۲ دیدگاه
اشک رازیست لبخند رازیست عشق رازیست اشک آن شب لبخند عشقم بود قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی... من درد مشترکم مرا فریاد کن. درخت با جنگل سخن می گوید علف با صحرا ستاره با کهکشان و من با تو سخن می گویم نامت را به من بگو دستت را ...

"شب نیست" از احمد شاملو

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۱۴۸ دیدگاه
در نیست راه نیست شب نیست ماه نیست نه روز و نه آفتاب ، ما بیرون ِ زمان ایستاده ایم با دشنه ی تلخی در گُرده های‌مان .  هیچ کس با هیچ کس سخن نمی گوید که خاموشی به هزار زبان در سخن است . در مُرده‌گان خویش نظر می بندیم با طرح خنده‌یی، و نوبت خود را انتظار می کشیم بی هیچ خنده‌یی !   احمد...