"دعا کنید که عاشق تمام خواهد شد" از رضا براهنی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۲۲۴ دیدگاه
دو چشم زنده که از توده های خاکستر بسوی زندگی ام منفجر شده ست از عمق تمام زندگی ام را، پناهگاه شده ست به ریشه های تنم من رجوع خواهم کرد رجوع خواهم کرد به مادر تن خود، به ریشه های کهنسال مهربانی خود به سرزمین سپیدارهای عاطفه ها به رد پای شقایق درون پاهایم به آسمانی از کهکشان مینایی که مشرف است به ...

"خواب" از رضا براهنی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۱۵۵ دیدگاه
تا اینکه شبی زنش به خوابش آمد چشمانش مثل دو بهار سبز، تازه تازه روییده مثل دو بهارِ ناگهان مثلِ شعری که به ناگهان بگوید شاعر و گفت: بازی تا کی؟ از کی تا کی؟ کی برده که بازد در این بازی؟ او گفت: فقط بدان کمی پاهایم، زخمی است قدری قلبم، قلبم اما دیوار سفید ساده ای در مغزم هست انگار شبیه آهنی مصقول...