"چهار فصل" از بیژن نجدی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه
چهار فصل تابستان ها هوا گرم است  به شرط اینکه نبارد برف  بر نصف النهاری که می گذرد، از پوست سرزمین من  تابستان ها هوا سرد است  اگر که بر مدار این همه گورستان راه بروی زمستان ها هم هوا گاهی سرد گاهی گرم  اگر که در آغوش پروانگی های من باشم ، گرم  اگر در پنجره ای پر از قندیل، قندیل تصویر من در  یخ ...

"قصه ی ناتمام" از بیژن نجدی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه
قصه ی ناتمام  یکی بود یکی نبود شاید هم بود شاید چه بسیار بودند و فقط یکی بود که نبود با یکی بود و چه بسیار که نبودند مادربزرگ آغاز خاطرات ما با گیس بلند و سفید ایمان داشت که یکی بود یکی نبود همچنان که  رفت مادربزرگ  با آن همه یکی بودهای دور و یکی نبودهای روزگار یخ  شاید آنکه بود هنوز هم هست و ما...

"واقعیت رویای من است" از بیژن نجدی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه
واقعیت رویای من است واقعیت خوابهای من است خون رویای من برگ تر از سبز،سبز تر از برگ گیاه که با دشنه تلکس خبرگزاری ها خنجرکلمات روزنامه نمی ریزد واقعیت رویای من است آنجا هیچ کس نمی داند که سیلی چیست؟ وچاقو شرمنده تیغش نه. در خیال بافی ذهن من، ترور نمیشود لبخند کشته نمی شود سهراب در زانوان پیر پیرم...