" مرد جذامی " از مصطفی مستور

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۲ دیدگاه
مرد جذامی حاشیه ی شهر زل زده بود به زیباترین دختر شهر   مصطفی مستور از کتاب " و دست هایت بوی نور میدهند...

" عین شین قاف " از مصطفی مستور

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۴ دیدگاه
حرف که می زنی من از هراس طوفان زل می زنم به میز به زیر سیگاری به خودکاری تا باد مرا نبرد به آسمان. لبخند که می زنی من - عین هالوها- زل می زنم به دست هات به ساعت مچی طلایی ات به آستین پیراهنت تا فرو نروم در زمین. دیشب مادرم گفت تو از دیروز فرو رفته ای در کلمه ای انگار در عین در شین در قاف در نقطه...

" دست خودشان نیست " از مصطفی مستور

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۳ دیدگاه
دست خودشان نیست وقتی از فرط معصومیت با تابشی از جنس عشق روح های ولگرد بعد از ظهر را بر نیمکتی سنگی کشتار می کنند چشم هایت.   مصطفی...

"دلم تنگ می شود، گاهی" از مصطفی مستور

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۴ دیدگاه
دلم تنگ می شود، گاهی برای حرف های معمولی برای حرف های ساده برای «چه هوای خوبی!» / «دیشب چه خوردی؟» برای «راستی! ماندانا عروسی کرد.» / « شادی پسر زائید.»  و چه قدر خسته ام از«چرا؟» از «چه گونه!» خسته ام از سؤال های سخت، پاسخ های پیچیده از کلمات سنگین فکرهای عمیق پیچ های تند نشانه های با معنا، بی ...