"ملاقات با مزاحم تلفنی" از علی سلطانی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه
ملاقات با مزاحم تلفنی گنگ بود همه چیز گنگ بود و رفتنت را در هر معادله ای جای گذاری میکردم جوابی به دست نمی آوردم. بعد از تو ، آن شهر جای ماندن نبود. فرار کردم از تو..ازخودم..از قول وقرارهایی که در نطفه خفه شد! ابتدا آن شهر و بعد از آن نتیجه ی افکارِ پریشانم میگفت این دنیا جای ماندن نیست... نشستم...

دلخوشی از علی سلطانی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه
واسه آدمی که دلخوشی نداره روزهای هفته چه فرقی میکنه؟ فقط میگذرونه که تموم بشه،وقت کُشی میکنه. تا حالا به یه فوتبالیست،به یه ورزشکار که خسته شده و نمیتونه ادامه بده خوب نگاه کردی؟ اصلن دیگه نتیجه بازی مهم نیست واسش،فقط وقت کشی میکنه که بازی تموم شه، دیگه حال جنگیدن و ادامه دادن نداره، یجور رفعِ ت...

" کوچه ی بن بست " از علی سلطانی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۶ دیدگاه
هشتاد و هشت قدم پایین تر از کافه خیابانی فرعی ختم میشد به کوچه ای بن بست که انتهایش،یک درب قدیمی و بزرگ و رنگ پریده قرار داشت. آسمان که تاریک روشن میشد از کافه میزدیم بیرون و میرفتیم به انتهای آن کوچه ی بن بست و زیرِ تیرِچراغ برقی که همیشه خاموش بود مینشستیم. پشت این درب بزرگ باغی بود پر از درخت...

" تنهایی دو نفر " از علی سلطانی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۴ دیدگاه
تنهاییِ دو نفر _تو خودتی چرا؟ _آدم که تو قلب کسی جا نداشته باشه میره تو خودش _برف به این قشنگی، شب به این آرومی پاشو بیا لب بالکن هوای یخ بخوره تو صورتت سیگارتو کام بگیر _برف خیلی قشنگه، نمیدونی که خنده هاش چقد به این هوای برفی میاد _دلم یه خیابون میخواد که تموم نشه، بری بری بری هی همینجوری بری ...

" چقدر دلم خواست " از علی سلطانی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۲ دیدگاه
چقدر دلم خواست امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم وقتی پتو را کنار زدم وقتی هوایِ سردِ اتاق رویِ صورتم نشست دستم را دراز کنم و گوشی را بردارم دوباره پتو را روی صورتم بکشم و با چشمانی نیمه باز ببینم پیام داده ای، از آن پیام های دستوری "که تمام کارهای امروزت را کنسل کن که دلم میخواهد بعد از خوردنِ ح...

" رسوای جماعت " از علی سلطانی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۳ دیدگاه
از خوردن بستنی قیفی در خیابان خجالت نکش از اینکه بایستی و از سوژه ای که خوشت آمده عکس بگیری! از اینکه بنشینی کنار کودک فال فروش و با او درد و دل کنی... از اینکه وسط پیاده رو" البته اگر مامور نبود!" عشقت را در آغوش بگیری.. از اینکه ...   برای دیدن ادامه ی متن به ادامه مطلب...

"صحنه ی نمایش" از علی سلطانی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۵ دیدگاه
_چقدر کم حرف شدی +حوصله ندارم _شایدم حرفاتو جای دیگه زدی،واسه یکی دیگه +بعد از این همه مدت همدیگه روندیدیم که این حرفارو بزنیم _واسه تو بعد ازاین همه مدته،منِ احمق هر روز وایمیسم کنج دیوارو رفت وآمدتو نگاه میکنم +اصلا عوض نشدی..هنوز همون پسر بی منطقِ ترمِ یکی! _آره خب عوض شدن تخصص تو بود...یدفه ...

"پاییز آمد" از علی سلطانی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۴ دیدگاه
پاییز آمد و من، ساختن لحظات ناب را بدون تو حرام کرده ام ... چه بهانه های خوبی برای امروز هست اما تو را ندارم! مثلا خوردن یک لیوان قهوه در کافه هایِ کنار پیاده رو کار شراب را میکرد، اگر دستان تو در دستانم بود! بعد از آن هم پیاده روی در خیابان ولیعصر ... مردم درگیر روزمرگی و من هم درگیر پیچش موهای...

"تاریخ انقضای تقلبی" از علی سلطانی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۳ دیدگاه
آدم ها تاریخ مصرف دار شده اند! بعد از مدتی تلخ میشوند! هنگام انتخابشان خوب دقت کن... انقضای بعضی ها خیلی کم است و نباید سمتشان رفت. اما امان از آن هایی که تاریخشان تقلبی ست...! گولشان را نباید خورد که بد مسمومیَتی به دنبال دارد...! می آیند و حرف میزنند ....حرف میزنند و فقط حرف میزنند! خب آدم است...

"دروغ شاخدار بزرگ من" از علی سلطانی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۲ دیدگاه
امروز صبح در شهر... یک عدد صندلیِ سیاه تنها در پیاده رو قدم میزد ! جدول های کنار خیابان با درخت ها گل یا پوچ بازی میکردند ! کبوتر ها بالای پشت بام ها نشسته بودند و سیگار میکشیدند ! گربه های ولگرد شهر، برای تماشای فیلم در مقابل سینماها صف کشیده بودنند! نانوایی ها دیش ماهواره میفروختند و در تنورشا...

"نه گفتن را یاد بگیر " از علی سلطانی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه
" نه "گفتن را یاد بگیر! این" نون و  ه " در کنار هم کلمه ی مقدسی ساخته اند! در مقابل خواسته هایت که باعث حقارت تو میشوند بگو ...نه! یک نفر هر چقدر گستاخانه و بی شرمانه که می خواسته با تو رفتار کرده و حالا دلت میخواهد به او پیام بدهی....؟! به دلت بگو نه! "بعضی ها ارزش معاشرت ندارند" دوستت از تو کا...

آدم ها می روند تابمانند..!

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۴ دیدگاه
مدتی بود در کافه ی یک دانشگاه کار میکردم و شب را هم همانجا میخوابیدم دختر های زیادی می آمدند و میرفتند اما انقدر درگیر فکرم بودم که فرصت نمیکردم ببینمشان اما این یکی فرق داشت وقتی بدون اینکه منو را نگاه کند سفارش "لته آیریش کرم "داد ،یعنی فرق داشت! همان همیشگی من را میخواست همیشگی ام به وقت تنها...

هوای خودت را داشته باش

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه
گاهی دست خودت را بگیر و به خرید برو! برای آخر هفته ات برنامه ی سینما و تاتر بچین! خودت را به نوشیدن یک قهوه در کافه ای که دوست داری دعوت کن. چشمانت را ببند و برای خودت یک موزیک آرام بگذار. بیخیال ماشین و اتوبوس و مترو، مسیر تکراری هر روز را قدم بزن. کتابی که دوست داری را به خودت هدیه کن. برای گل...

"آخرین قرار" از علی سلطانی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۵ دیدگاه
سرکلاس بودم که پیامش روی صفحه ی گوشی نقش بست! نیشم تا بناگوش باز شد به رسم عادت اسمم را صدا زده بود! پاسخم یک دقیقه به تاخیر می افتاد پشت هم بیست پیام میداد که کجایی و چرا جواب نمیدهی و گریه و قهر و فحش و از این قبیل! نه اینکه شک داشته باشد،نه! فقط این سبکی دل بردن را بلد بود، شیرین لوس میشد ادا...