" ساکسیفون " از روزبه معین

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۴ دیدگاه
دیشب خواب چارلی پارکر رو دیدم، اون نابغه بود، توی ساکسیفون زدن کسی به گرد پاش هم نمی رسید. خواب دیدم توی کلاب نیو مورنینگ نشستم و چارلی پارکر داره یه آهنگ جاز اجرا می کنه. بهش نزدیک شدم و گفتم: هی چارلی! تو حرف نداری پسر. به نظرت یه روز من هم می تونم مثل تو توی یه گروه جاز ساکسیفون بزنم؟ چارلی آ...

"خستگی" از روزبه معین

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۴ دیدگاه
من خیلی فکر کردم تا فهمیدم این رو! اینکه خسته میشیم، از همه چی! از تنهایی خسته میشیم و دوست داریم با کسی باشیم، از با کسی بودن خسته میشیم و دوست داریم تنها باشیم، از کار کردن خسته میشیم و دوست داریم استراحت کنیم، اما حتی از استراحت کردنم خسته میشیم و دوست داریم کاری کنیم از داشتن، نداشتن، بودن، ...

نوار بوکس محمد علی کلی از روزبه معین

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۵ دیدگاه
هر جمعه بابام به کلوپ محلمون می رفت و نوار بوکس محمد علی کلی و جورج فورمن رو کرایه می کرد، مسابفه قهرمانی جهان بود، ما با هم اون بازی رو هزار بار دیدیم، حرف نداشت. اولش فورمن تا جایی که می خورد علی رو زد، هوک چپ، هوک راست، شکم، زیر چونه، اما علی چسبیده بود به رینگ و می گفت" نا امیدم کردی پسر!" ف...

آدم کش های حرفه ای از روزبه معین

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۵ دیدگاه
طی جنگ جهانی اول بود، یا دوم، شایدم سوم، دقیقا یادم نیست. اما یکی از همون بکش بکش های مسخره بود، فهمیدم هرچه که بیشتر پیش میره، آدم کش ها حرفه ای تر میشن، به عنوان یک دوست بهت نزدیک میشن، نفوذ می کنن و...بنگ بنگ! اون وقت بود که تصمیم گرفتم راهکاری ارائه بدم تا آدم کش ها رو شناسایی کنیم. راه حل ا...

"روگوزوف ، نماد سرسختی و شجاعت" از روزبه معین

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۱۸ دیدگاه
فکر می کنم دردی تو دلت داری که داره آزارت میده، تا حالا به دیوارهای اینجا دقت کردی؟ تو همه اتاق ها این عکس رو زدن، قطعا نمی شناسیش، چون نه بازیگره، نه خواننده، اسمش لئونید روگوزوفه، اون یه پزشک بوده، البته نه داروی خاصی کشف کرده نه بیماری عجیبی رو درمان کرده، اون فقط سرسخت بوده! روگوزوف وقتی بیس...

آلو جنگلی از روزبه معین

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۳ دیدگاه
مادرم زمانی که آلو جنگلی رو تو دستش می گرفت چند لحظه بهش خیره می شد و بعد شروع می کرد زیر لب زمزمه کردن، وقتی ازش می پرسیدم داری چی میگی؟ لبخند می زد و بعد از یه سکوت معنا دار می گفت: باید چشم هاش را می دیدی... من هیچ وقت نتونستم رابطه بین آلو جنگلی رو با چشم ها بفهمم؛ تا اینکه آخرین روزهای عمر ...

"امن ترین مکان دنیا" از روزبه معین

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۴ دیدگاه
تصمیم گرفتم از ماشین پیاده شم و خودم رو تسلیم کنم، می دونستم که بالاخره بهم می رسه؛ داشت همه چیز رو بی رحمانه می بلعید و جلو میومد، سرد و وحشی، می گفتن اون گردباد دویست کیلومتر بر ساعت سرعتشه! هنوز می تونستم صدای گوینده رادیو رو از میون خش خش ها بشنوم، اون هم حسابی ترسیده بود، انگار آخرین خبری ب...

"آخرین باری که دزدی کردم" از روزبه معین

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۴ دیدگاه
اولین باری که دزدی کردم هفت سالم بود، شایدم هشت سال، لقمه های همکلاسیم رو می دزدیدم، آخه خیلی خوش مزه بودن، بعد از اون دیگه دستم به دزدی عادت کرد، همه کار می کردم، جیب می زدم، کف می رفتم، دزدی از طلا فروشی که خوراکم بود، کارم به جایی رسیده بود که از پول اشباع شده بودم، ولی می دونید رفقا وقتی دست...

"آنتارکتیکا،هشتاد و نه درجه جنوبی" از روزبه معین

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۱ دیدگاه
تمام بدبختی هام به خاطر یک دختر مو مشکی بود! من یکی از بزرگترین کشف های تاریخ بشریت رو انجام دادم، قرص فراموشی! وقتی در خدمت ارتش بودم کشفش کردم، کافی بود یکی از اون قرص ها رو بخوری تا اون وقت کل حافظت پاک بشه و بعدش یک زندگی جدید... به درد سربازهایی می خورد که زندگیشون توی جنگ تباه شده بود. یک ...

تاکسی از روزبه معین

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۲ دیدگاه
ترسم از آدم هاییه که مثل تاکسی باهات برخورد می کنن! آدم هایی که بی هوا وارد زندگی میشن، با عجله حرف از دوست داشتن می زنن و برای پیش رفتن شتاب دارن. لعنتی ها می خواهن فرار کنن، می خواهن فراموش کنن؛ و وقتی هم می بینن به اندازه کافی دور شدن، بی مقدمه میگن، ممنون، پیاده میشم! ~ قهوه سرد آقای نویسنده...

کتاب های تخفیف دار از روزبه معین

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۱ دیدگاه
تو قفسه کتاب های تخفیف دار یه سری رمان هست درباره عشق، همشون رو خوندم، تو همه اون داستان ها وقتی معشوق عاشق رو رها می کنه، نویسنده نوشته که تو کسی رو از دست دادی که رهات کرد اما اون کسی رو از دست داد که عاشق بود. تو هیچکدوم از اون کتاب ها نوشته نشده بود که توکسی رو از دست دادی که عاشقش بودی و شا...

داستان کوتاه خرس افکن از روزبه معین

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۱ دیدگاه
خرس افکن لقبی بود که به پدربزرگم داده بودن،می گفتن وقتی جوان بوده خرس های زیادی رو شکار کرده،البته خیلی ها می گفتن این ها همش شایعه ست اصلا خرس کجا بود؟ اما خود پدربزرگم همیشه داستان شکار خرس ها رو واسمون تعریف می کرد،پدربزرگم با سبیل های از بناگوش در رفته و تفنگ دولولی که همراهش بود قیافه ی ترس...

داستان کوتاه "نقشه ی فرار" از روزبه معین

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه
هیچ فراری بدون نقشه نمیشه، اگه بخوای فرار کنی باید مدت ها روی فرارت فکر کنی، این که چطور بری و چه وقت بری، مخصوصا اینکه بخوای از یه رابطه فرار کنی. گاهی وقت ها پیدا کردن راه فرار آسون نیست، راه فرار مثل یه دریچه پنهان می مونه وسط یه جنگل تاربک. وقتی که دیدم داره میره فهمیدم واسه پیدا کردن راه فر...

داستان کوتاه "صاحب این عکس را میشناسید؟" از روزبه معین

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۱ دیدگاه
صاحب این عکس را می شناسید؟ این آخرین تیتری بود که من واسه اون روزنامه نوشتم و فکر می کنم تحت تاثیر حرف مدیر روزنامه بودم که یه روز بهمون گفت:بی عرضه ها!احمق ها!دیگه هیچ فروشی نداریم،ورشکست شدیم! این شد که همه روی ایده های تازه فکر کردن و من هم تصمیم گرفتم یه داستان واقعی بنویسم،داستان روزی رو نو...

داستان کوتاه آرتورشاه از روزبه معین

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه
هیچ وقت اون کریسمس یادم نمیره! وقتی به دنیا اومدم پدرم اسمم رو گذاشت آرتور،به خاطر علاقه ای که به آرتورشاه داشت!هر وقت بغلم می کرد می گفت آرتورشاه،پسرم تو باید سعی کنی همیشه برنده باشی. برخلاف حرف پدرم من همیشه یه بازنده بودم،این قابلیت رو از بچگی نمایان کردم،اما در همسایگی ما خانواده ای زندگی م...