بریده ای از کتاب "من یک زنم" از صدیقه احمدی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۴ دیدگاه
عاقد گفت عروس خانوم وکیلم؟   گفتند عروس رفته گل بچینه. دوباره پرسید وکیلم عروس خانوم؟ - عروس رفته گلاب بیاره. عاقد گفت براى بار سوم مى پرسم؛ عروس خانم. وکیلم؟ عروس رفته... عروس رفته بود. پچ پچ افتاد بین مهمانها. شیرین سیزده سالش بود؛ وراج و پر هیجان. بلند بلند حرف مى زد و غش غش مى خندید. هر روز ...