داستان کوتاه "آدم هایی که مارا ترک میکنند..." از نیکی فیروزکوهی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۱۲ دیدگاه
آدم‌هایی‌ که ما را ترک می کنند سه‌ دسته اند یک گروه آنهایی که بر میگردند گرچه نه آنها دیگر همان آدم‌های سابق هستند و نه ما گروه دوم کسانی‌ هستند که هرگز بر نمی‌گردند چه آنهایی که نمی‌خواهند ، چه آنهایی که نمی توانند گروه آخر آنهایی هستند که باید دعا کنیم آنچنان پلهای پشت سرشان را خراب کنند که اگ...

داستان کوتاه تسویه حساب از نیکی فیروزکوهی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۳ دیدگاه
هر شب می‌نشینم پای حساب و کتابم . چند بار گفته‌ای دوستم داری . چند بار دوستم داشته ای . چند بار بارانی شده‌ای برای من . چند بار باریده ای . چند بار عارف شدی ، عاشق شدی ، شاعر شدی . چند بار برای نبودنم مردی و زنده شدی . چند بار از آمدنم ناامید شدی . چند بار از رفتنم شکستی . چند بار از دیدنم دوبار...

"صحبتی از روی احساس" از نیکی فیروزکوهی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۱ دیدگاه
صحبتی از روی احساس همه ی زخم‌ها یک روز خوب می‌‌شوند. بعضی‌‌ها زود تر،  بی‌ درد تر،  بی‌ هیچ ردّی از بین می‌‌روند. یک روز صبح که لباس می‌‌پوشی متوجه می‌‌شوی اثری از آن نیست. متوجه می‌‌شوی خیلی‌ وقت است به آن فکر نکرده ای. یکروز دیگر آنجا نیست. بعضی‌ زخم‌ها عمیق ترند، ملتهبند ، درد دارند ، با هر ل...