"در لباس آبی از من بیشتر دل می بری" از مهدی فرجی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۱۵۰ دیدگاه
حال من خوب است اما با تو بهتر می شوم آخ ،تا می بینمت یک جور دیگر می شوم   با تو حس شعر در من بیشتر گل می کند یاسم و باران که می بارد معطر می شوم   در لباس آبی از من بیشتر دل می بری آسمان وقتی که می پوشی کبوتر می شوم   آنقَدَرها مرد هستم تا بمانم پای تو می توانم مایه ی  گه گاه دلگرمی شوم   میل می...

"دنبال من می گردی و حاصل ندارد" از مهدی فرجی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۳ دیدگاه
دنبال من می گردی و حاصل ندارد این موج عاشق کار با ساحل ندارد   باید ببندم کوله بار رفتنم را مرغ مهاجر هیچ جا منزل ندارد   من خام بودم، داغ دوری پخته ام کرد عمری که پایت سوختم قابل ندارد   من عاشقی کردم تو اما سرد گفتی: "از برف اگر آدم بسازی دل ندارد "   باشد، ولم کن با خودم تنها بمانم دیوانه با ...

"عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی" از مهدی فرجی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۳ دیدگاه
عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی بین رسیدن و نرسیدن گذاشتی   یک آسمان پرندگی ام دادی و مرا در تنگنای از تو پریدن  گذاشتی   وقتی که آب و دانه برایم نریختی  وقتی کلید در قفس من گذاشتی   امروز از همیشه پشیمان تر آمدی دنبال من بنای دویدن گذاشتی   من نیستم .. نگاه کن این باغ سوخته تاوان آتشی ست که روشن گ...

وفادار از سیمین بهبهانی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۱۵۹ دیدگاه
وفادار بگذار که درحسرت دیدار بمیرم     درحسرت دیدار تو بگذار بمیرم   دشوار بود مردن و روی تو ندیدن      بگذار به دلخواه تو دشوار بمیرم   بگذار که چون ناله ی مرغان شباهنگ      در وحشت و اندوه شب تار بمیرم   بگذارکه چون شمع کنم پیکر خود آب      در بستر اشک افتم و ناچار بمیرم   می میرم از این درد ک...

"آفتابا چرا نمی آیی؟" از خروش

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه
"آفتابا چرا نمی آیی؟"   واژه هایم تو را ردیف شدند اول قصه با...نمی آیی واژه هایی که بی تو یخ بستند آفتابا چرا نمی آیی؟ از تو سرشار می شوم وقتی از تو آکنده اند این کلمات آه سخت است بی تو سر بدهم فاعلاتن مفاعلن فعلات من به اندازه ی نبودن تو با خودم سالهاست در گیرم لحظه ها موریانه ام شده اند یعنی ا...

"ﻗﺪم زد و ﻋﺎﺑﺮ زﯾﺎد ﺷﺪ" از فراز

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه
در ﺷﻬﺮ ﻫﯽ ﻗﺪم زد و ﻋﺎﺑﺮ زﯾﺎد ﺷﺪ ﺗﺮس از رﻗﯿﺐ ﺑﻮد… ﮐﻪ آﺧﺮ زﯾﺎد ﺷﺪ اﯾﻦ ﻗﺪرﻫﺎم ﻧﺼﻒ ﺟﻬﺎن ﺟﻤﻌﯿﺖ ﻧﺪاﺷﺖ ! ﺑﺎ ﮐﻮچ او ﺑﻪ ﺷﻬﺮ، ﻣﻬﺎﺟﺮ زﯾﺎد ﺷﺪ ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﺎد روﺳﺮی اش را ﮐﻨﺎر زد از آن ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﺑﻮد ﮐﻪ ﺷﺎﻋﺮ زﯾﺎد ﺷﺪ ! ﻫﯽ در ﻟﺒﺎس ﮐﻬﻨﻪ اداﻫﺎی ﺗﺎزه رﯾﺨﺖ ﻫﯽ ﮐﺎر ﺷﺎﻋﺮان ﻣﻌﺎﺻﺮ زﯾﺎد ﺷﺪ… از ﺑﺲ ﮐﻪ ﺧﻮب ﭼﻬﺮه و ﻋﺎﻟﻢ ﭘﺴﻨﺪ ﺑﻮد ﺑﯿﻦ...

"در اشک جاری ام" از مرحوم غلامرضا شکوهی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه
من پاره های قلبم و در اشک جاری ام خونابه ای به وسعت یک زخم کاری ام چون قلب دیرسال تراشیده بر درخت تنهاترین نشانه ی یک یادگاری ام یلدای من که ثانیه ی شوم ساعت است ای وای بر حکایت شب زنده داری ام زندان شیشه بود جوابم که چون گلاب دیدم سزای خنده ی شوم بهاری ام من دست بر کمر زده ام از خمیدگی جز دست م...

"حسّ و حال همه ی ثانیـه ها ریخت به هم" از امید ضباغ نو

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۱۰ دیدگاه
حسّ و حال همه ی ثانیـه ها ریخت به هم شوق یک رابطه با حاشیه ها ریخت به هم گفته بودم به کسی عشق نخواهم ورزید آمدیّ و همـه ی فرضیه ها ریخت به هم! روح غمگینِ تـــو در کالبدم جا خوش کرد سرفه کردی و نظام ریه ها ریخت به هم در کنـــار تــــو  قدم  مــــی زدم  و دور و بـــرم چشم ها پُر خون شد، قرنیه ها ر...

"هزار ردّ کبود نشسته بر دوشم" از سید مهدی موسوی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه
هزار ردّ کبود نشسته بر دوشم دوباره فحش بده، بزن در گوشم نشسته بر دوشم، هزار ردّ کبود در اینهمه مردی ست که هیچ وقت نبود مرا بکُش هر شب به شکل قانونی که لذّت محض است در این تن خونی به آستانه ی درد، به لذّت تحقیر مرا بگیر و بکش، مرا بگیر و بمیر به جای ضربه ی دست، به ردّ بوسه ی داغ مرا بزن به جنون، ...

"دعا کردیم" از حامد ابراهیم پور

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه
دعا کردیم و هرشب ترس هامان بیشتر می شد دعا خواندیم و گوش آسمان هربار کر می شد من و تو هرکجای این زمین بسته می رفتیم گذشته باز مثل سایه با ما همسفر می شد من و تو چون عروسک های خیس پنبه ای بودیم که هرشب سقفمان از ترس آتش شعله ور می شد من و تو حاصل رگبارهایی مقطعی بودیم دوام تشنگی در ریشه هامان مست...

عاشق نیستید از مهدی ملکی دولت آبادی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۱ دیدگاه
با شماهایم که بی تردید عاشق نیستید عشق را بازیچه میدانید،  عاشق نیستید بستگان قیل و قالید و زبان بازان لفظ طوطیان مکتب تقلید ، عاشق نیستید از ستاره سوسویی در دل اگرچه کاشتید صبح چون سر میزند خورشید، عاشق نیستید شعر را تنها برای لقمه ای نان عاشقید عشق را از شعر میدزدید ، عاشق نیستید دل یکی دلبر ی...

خیال خام پلنگ من" از زنده یادحسین منزوی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه
خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود و ماه را ز بلندایش، به روی خاک کشیدن بود پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود □ گل شکفته! خداحافظ، اگر چه لحظه‌ی دیدارت شروع وسوسه‌یی در من به نام دیدن و چیدن بود من و تو آن دو خطیم، آری - موازیانِ به ناچاری ...

"به شب سلام" از مرحوم حسین منزوی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۲ دیدگاه
به شب سلام که بی تو رفیق راه من است سیاه چادرش امشب، پناهگاه من است به شب که آینه ی غربت مکدر من به شب که نیمه ی تنهایی سیاه من است همین نه من در شب را به یاوری زده ام که وقت حادثه شب نیز در پناه من است نه بیم سنگ فنایش به دل نه تیر بلا پرنده ای که قُرق را شکسته آه من است رسید هر کس و برقی به خر...

شعر اعترافات از حامد ابراهیم پور

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۴ دیدگاه
به فرو رفتن دود از دهنت، خسّ و خس ات به جدا کردن موهای سفید از بُرِس ات   به صدا کردن یک عشق فراموش شده به تماس تو و یک گوشی خاموش شده   به شب پخش شده توی اتاق خفه ات به همین نعش فرو ریخته در ملحفه ات   به دلت: برکه ی بی جوش و خروش افتاده به خودت: این شبح در تله موش افتاده   به خودت: مرده ی در گ...

" اگر باشی ... " از حسن منزوی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۳ دیدگاه
اگر باشی محبت روزگاری تازه خواهد یافت زمین در گردشش با تو مداری تازه خواهد یافت   دل من نیز با تو بعد از آن پاییز طولانی دوباره چون گذشته نوبهاری تازه خواهد یافت   درخت یادگاری باز هم بالنده خواهد شد که عشق از کُندهٔ ما یادگاری تازه خواهد یافت   دهانت جوجه‌هایش را پریدن گر بیاموزد کلام از لهجهٔ ...