"از آن کوچه گذشتم" از فریدون مشیری

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۱۵۲ دیدگاه
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر...

"راز" از احمد شاملو

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۱۶۲ دیدگاه
اشک رازیست لبخند رازیست عشق رازیست اشک آن شب لبخند عشقم بود قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی... من درد مشترکم مرا فریاد کن. درخت با جنگل سخن می گوید علف با صحرا ستاره با کهکشان و من با تو سخن می گویم نامت را به من بگو دستت را ...

"شب نیست" از احمد شاملو

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۱۴۸ دیدگاه
در نیست راه نیست شب نیست ماه نیست نه روز و نه آفتاب ، ما بیرون ِ زمان ایستاده ایم با دشنه ی تلخی در گُرده های‌مان .  هیچ کس با هیچ کس سخن نمی گوید که خاموشی به هزار زبان در سخن است . در مُرده‌گان خویش نظر می بندیم با طرح خنده‌یی، و نوبت خود را انتظار می کشیم بی هیچ خنده‌یی !   احمد...

"دعا کنید که عاشق تمام خواهد شد" از رضا براهنی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۲۲۴ دیدگاه
دو چشم زنده که از توده های خاکستر بسوی زندگی ام منفجر شده ست از عمق تمام زندگی ام را، پناهگاه شده ست به ریشه های تنم من رجوع خواهم کرد رجوع خواهم کرد به مادر تن خود، به ریشه های کهنسال مهربانی خود به سرزمین سپیدارهای عاطفه ها به رد پای شقایق درون پاهایم به آسمانی از کهکشان مینایی که مشرف است به ...

"خواب" از رضا براهنی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۱۵۵ دیدگاه
تا اینکه شبی زنش به خوابش آمد چشمانش مثل دو بهار سبز، تازه تازه روییده مثل دو بهارِ ناگهان مثلِ شعری که به ناگهان بگوید شاعر و گفت: بازی تا کی؟ از کی تا کی؟ کی برده که بازد در این بازی؟ او گفت: فقط بدان کمی پاهایم، زخمی است قدری قلبم، قلبم اما دیوار سفید ساده ای در مغزم هست انگار شبیه آهنی مصقول...

"چهار فصل" از بیژن نجدی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه
چهار فصل تابستان ها هوا گرم است  به شرط اینکه نبارد برف  بر نصف النهاری که می گذرد، از پوست سرزمین من  تابستان ها هوا سرد است  اگر که بر مدار این همه گورستان راه بروی زمستان ها هم هوا گاهی سرد گاهی گرم  اگر که در آغوش پروانگی های من باشم ، گرم  اگر در پنجره ای پر از قندیل، قندیل تصویر من در  یخ ...

"قصه ی ناتمام" از بیژن نجدی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه
قصه ی ناتمام  یکی بود یکی نبود شاید هم بود شاید چه بسیار بودند و فقط یکی بود که نبود با یکی بود و چه بسیار که نبودند مادربزرگ آغاز خاطرات ما با گیس بلند و سفید ایمان داشت که یکی بود یکی نبود همچنان که  رفت مادربزرگ  با آن همه یکی بودهای دور و یکی نبودهای روزگار یخ  شاید آنکه بود هنوز هم هست و ما...

"واقعیت رویای من است" از بیژن نجدی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه
واقعیت رویای من است واقعیت خوابهای من است خون رویای من برگ تر از سبز،سبز تر از برگ گیاه که با دشنه تلکس خبرگزاری ها خنجرکلمات روزنامه نمی ریزد واقعیت رویای من است آنجا هیچ کس نمی داند که سیلی چیست؟ وچاقو شرمنده تیغش نه. در خیال بافی ذهن من، ترور نمیشود لبخند کشته نمی شود سهراب در زانوان پیر پیرم...

" مرد جذامی " از مصطفی مستور

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۲ دیدگاه
مرد جذامی حاشیه ی شهر زل زده بود به زیباترین دختر شهر   مصطفی مستور از کتاب " و دست هایت بوی نور میدهند...

" عین شین قاف " از مصطفی مستور

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۴ دیدگاه
حرف که می زنی من از هراس طوفان زل می زنم به میز به زیر سیگاری به خودکاری تا باد مرا نبرد به آسمان. لبخند که می زنی من - عین هالوها- زل می زنم به دست هات به ساعت مچی طلایی ات به آستین پیراهنت تا فرو نروم در زمین. دیشب مادرم گفت تو از دیروز فرو رفته ای در کلمه ای انگار در عین در شین در قاف در نقطه...

" دست خودشان نیست " از مصطفی مستور

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۳ دیدگاه
دست خودشان نیست وقتی از فرط معصومیت با تابشی از جنس عشق روح های ولگرد بعد از ظهر را بر نیمکتی سنگی کشتار می کنند چشم هایت.   مصطفی...

"دلم تنگ می شود، گاهی" از مصطفی مستور

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۴ دیدگاه
دلم تنگ می شود، گاهی برای حرف های معمولی برای حرف های ساده برای «چه هوای خوبی!» / «دیشب چه خوردی؟» برای «راستی! ماندانا عروسی کرد.» / « شادی پسر زائید.»  و چه قدر خسته ام از«چرا؟» از «چه گونه!» خسته ام از سؤال های سخت، پاسخ های پیچیده از کلمات سنگین فکرهای عمیق پیچ های تند نشانه های با معنا، بی ...

" می خواهم دنیا را به آتش کشم " از رضا بروسان

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۴ دیدگاه
آیا چیزی غمگین تر از توقف قطاری در باران هست؟ آیا کسی شکوه های یک ماشین به سرقت رفته را شنیده است؟ آیا هیچ رئیس جمهوری در زلزله مرده است؟ از جنگ دلم می گیرد و از قطاری که مهمُات حمل می کند می خواهم دنیا را به آتش کشم با این کارخانه ی چوب بری   رضا ...

" جزیره " از صابر کاکایی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۲ دیدگاه
ﺩﻭ ﺳﻮﻡ ﺑﺪﻥ ﻣﺎ ﺁﺏ اﺳﺖ ﻳﻚ ﺳﻮﻡ ﺁﻥ ﺧﺸﻜﻲ ﻣﺎ ﺟﺰﻳﺮﻩ ﺁﻓﺮﻳﺪﻩ ﺷﺪﻳﻢ ﺩﻭﺭ اﺯ ﻫﻢ...   صابر کا...

هرگز نیــا

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۳ دیدگاه
قول بده که خواهی آمد اما هرگز نیــا ! اگر بیایی همه چیز خراب می شود دیگر نمی توانم اینگونه با اشتیاق به دریا و جاده خیره شوم من خو کرده ام به این انتظار به این پرسه زدنها در اسکله و ایستگاه اگر بیایی من چشم انتظار چه کسی بمانم   رسول...