"دلتنگی" از معین مهرعلیان

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۳ دیدگاه
"دلتنگی" بعضی وقتا آدم دلتنگ میشه! مهم نیس دلتنگ چی یا کی باشی! مهم اینه که دلتنگی. مثلا من الان دلتنگم. دلتنگ اون ماهی قرمز کوچولویی که وقتی بچه بودم بابا برای سفره ی هفت سین خرید و به من داد که بندازمش تو تنگ! یادم رفت. بعد از یه ساعت که رفتم سراغش، دیدم پلاستیکش سوراخ شده بوده و همه ی آبش خال...

"ملاقات با مزاحم تلفنی" از علی سلطانی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه
ملاقات با مزاحم تلفنی گنگ بود همه چیز گنگ بود و رفتنت را در هر معادله ای جای گذاری میکردم جوابی به دست نمی آوردم. بعد از تو ، آن شهر جای ماندن نبود. فرار کردم از تو..ازخودم..از قول وقرارهایی که در نطفه خفه شد! ابتدا آن شهر و بعد از آن نتیجه ی افکارِ پریشانم میگفت این دنیا جای ماندن نیست... نشستم...

دلخوشی از علی سلطانی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه
واسه آدمی که دلخوشی نداره روزهای هفته چه فرقی میکنه؟ فقط میگذرونه که تموم بشه،وقت کُشی میکنه. تا حالا به یه فوتبالیست،به یه ورزشکار که خسته شده و نمیتونه ادامه بده خوب نگاه کردی؟ اصلن دیگه نتیجه بازی مهم نیست واسش،فقط وقت کشی میکنه که بازی تموم شه، دیگه حال جنگیدن و ادامه دادن نداره، یجور رفعِ ت...

" ساکسیفون " از روزبه معین

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۴ دیدگاه
دیشب خواب چارلی پارکر رو دیدم، اون نابغه بود، توی ساکسیفون زدن کسی به گرد پاش هم نمی رسید. خواب دیدم توی کلاب نیو مورنینگ نشستم و چارلی پارکر داره یه آهنگ جاز اجرا می کنه. بهش نزدیک شدم و گفتم: هی چارلی! تو حرف نداری پسر. به نظرت یه روز من هم می تونم مثل تو توی یه گروه جاز ساکسیفون بزنم؟ چارلی آ...

" کوچه ی بن بست " از علی سلطانی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۶ دیدگاه
هشتاد و هشت قدم پایین تر از کافه خیابانی فرعی ختم میشد به کوچه ای بن بست که انتهایش،یک درب قدیمی و بزرگ و رنگ پریده قرار داشت. آسمان که تاریک روشن میشد از کافه میزدیم بیرون و میرفتیم به انتهای آن کوچه ی بن بست و زیرِ تیرِچراغ برقی که همیشه خاموش بود مینشستیم. پشت این درب بزرگ باغی بود پر از درخت...

" تنهایی دو نفر " از علی سلطانی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۴ دیدگاه
تنهاییِ دو نفر _تو خودتی چرا؟ _آدم که تو قلب کسی جا نداشته باشه میره تو خودش _برف به این قشنگی، شب به این آرومی پاشو بیا لب بالکن هوای یخ بخوره تو صورتت سیگارتو کام بگیر _برف خیلی قشنگه، نمیدونی که خنده هاش چقد به این هوای برفی میاد _دلم یه خیابون میخواد که تموم نشه، بری بری بری هی همینجوری بری ...

" چقدر دلم خواست " از علی سلطانی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۲ دیدگاه
چقدر دلم خواست امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم وقتی پتو را کنار زدم وقتی هوایِ سردِ اتاق رویِ صورتم نشست دستم را دراز کنم و گوشی را بردارم دوباره پتو را روی صورتم بکشم و با چشمانی نیمه باز ببینم پیام داده ای، از آن پیام های دستوری "که تمام کارهای امروزت را کنسل کن که دلم میخواهد بعد از خوردنِ ح...

" رسوای جماعت " از علی سلطانی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۳ دیدگاه
از خوردن بستنی قیفی در خیابان خجالت نکش از اینکه بایستی و از سوژه ای که خوشت آمده عکس بگیری! از اینکه بنشینی کنار کودک فال فروش و با او درد و دل کنی... از اینکه وسط پیاده رو" البته اگر مامور نبود!" عشقت را در آغوش بگیری.. از اینکه ...   برای دیدن ادامه ی متن به ادامه مطلب...

"تقصیر ما نبود" از عادل دانتیسم

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۳ دیدگاه
تقصیرِ ما نبود عشق بی مقدمه پا در کفشمان کرد بی آنکه بپرسد دنیایمان حرفهایمان باورمان یکیست یا نه ؟ که بپرسد این من و تو ما می شود یا نه ؟ چه بی فکریست این عشق که نمی سنجد و بی مقدمه می آید و جا خوش می کند و می ماند چه دیوانه ایم من که پایِ این بی فکری می ایستم عاشقت می مانم و مسافری می شوم که د...

"ترس" از شیما سبحانی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۱ دیدگاه
ترس یعنی باران بیاید من و تو زیر یک چتر باشیم. من با تو حرف بزنم، تو نگاهم کنی. بعد باران که بایستد، تو را از آغوشم شسته باشد! ترس یعنی تو فقط خیال باشی ...   شیما ...

"صحنه ی نمایش" از علی سلطانی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۵ دیدگاه
_چقدر کم حرف شدی +حوصله ندارم _شایدم حرفاتو جای دیگه زدی،واسه یکی دیگه +بعد از این همه مدت همدیگه روندیدیم که این حرفارو بزنیم _واسه تو بعد ازاین همه مدته،منِ احمق هر روز وایمیسم کنج دیوارو رفت وآمدتو نگاه میکنم +اصلا عوض نشدی..هنوز همون پسر بی منطقِ ترمِ یکی! _آره خب عوض شدن تخصص تو بود...یدفه ...

"پاییز آمد" از علی سلطانی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۴ دیدگاه
پاییز آمد و من، ساختن لحظات ناب را بدون تو حرام کرده ام ... چه بهانه های خوبی برای امروز هست اما تو را ندارم! مثلا خوردن یک لیوان قهوه در کافه هایِ کنار پیاده رو کار شراب را میکرد، اگر دستان تو در دستانم بود! بعد از آن هم پیاده روی در خیابان ولیعصر ... مردم درگیر روزمرگی و من هم درگیر پیچش موهای...

"خستگی" از روزبه معین

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۴ دیدگاه
من خیلی فکر کردم تا فهمیدم این رو! اینکه خسته میشیم، از همه چی! از تنهایی خسته میشیم و دوست داریم با کسی باشیم، از با کسی بودن خسته میشیم و دوست داریم تنها باشیم، از کار کردن خسته میشیم و دوست داریم استراحت کنیم، اما حتی از استراحت کردنم خسته میشیم و دوست داریم کاری کنیم از داشتن، نداشتن، بودن، ...

"تاریخ انقضای تقلبی" از علی سلطانی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۳ دیدگاه
آدم ها تاریخ مصرف دار شده اند! بعد از مدتی تلخ میشوند! هنگام انتخابشان خوب دقت کن... انقضای بعضی ها خیلی کم است و نباید سمتشان رفت. اما امان از آن هایی که تاریخشان تقلبی ست...! گولشان را نباید خورد که بد مسمومیَتی به دنبال دارد...! می آیند و حرف میزنند ....حرف میزنند و فقط حرف میزنند! خب آدم است...

"دروغ شاخدار بزرگ من" از علی سلطانی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۲ دیدگاه
امروز صبح در شهر... یک عدد صندلیِ سیاه تنها در پیاده رو قدم میزد ! جدول های کنار خیابان با درخت ها گل یا پوچ بازی میکردند ! کبوتر ها بالای پشت بام ها نشسته بودند و سیگار میکشیدند ! گربه های ولگرد شهر، برای تماشای فیلم در مقابل سینماها صف کشیده بودنند! نانوایی ها دیش ماهواره میفروختند و در تنورشا...