دنجکده- صفحه ۶

اسکرول بار

ابزار وبلاگ

گوشه ای دنج در دنیای مجازی

تبلیغات


" ترن دیگه داره میره " از یغما گلرویی

یکشنبه 19 دی 1395

 

«ترن دیگه داره می‌ره»

ترن دیگه داره می‌ره،
چراغ پیش رو سبزه
یه مرد تنها تو کوپه‌س
که شونه‌ش داره می‌لرزه.

تو رو سکوی ایستگاهی،
تنت یه پالتوی قرمز
نه تو می‌گی: سفر کوتاه،
نه من می‌گم: خداحافظ

تو می‌مونی و من می‌رم،
به سمتِ دربه‌در بودن
چشات می‌مونن و بغضی
که جا می‌مونه بعد از من

تمام ریلا بعد از این
به غربت می‌رسن با هم
داره پنجره‌ی کوپه
ازت خالی می‌شه کم کم

 

برای دیدن ادامه ی شعر به ادامه مطلب بروید

" رسوای جماعت " از علی سلطانی

یکشنبه 19 دی 1395

 

از خوردن بستنی قیفی در خیابان خجالت نکش

از اینکه بایستی و از سوژه ای که خوشت آمده عکس بگیری!

از اینکه بنشینی کنار کودک فال فروش و با او درد و دل کنی...

از اینکه وسط پیاده رو" البته اگر مامور نبود!" عشقت را در آغوش بگیری..

از اینکه ...

 

برای دیدن ادامه ی متن به ادامه مطلب بروید

" جزیره " از صابر کاکایی

یکشنبه 19 دی 1395

 

ﺩﻭ ﺳﻮﻡ ﺑﺪﻥ ﻣﺎ

ﺁﺏ اﺳﺖ

ﻳﻚ ﺳﻮﻡ ﺁﻥ

ﺧﺸﻜﻲ

ﻣﺎ ﺟﺰﻳﺮﻩ ﺁﻓﺮﻳﺪﻩ ﺷﺪﻳﻢ

ﺩﻭﺭ اﺯ ﻫﻢ...

 

صابر کاکایی

 

هرگز نیــا

یکشنبه 19 دی 1395

 

قول بده که خواهی آمد

اما هرگز نیــا !

اگر بیایی

همه چیز خراب می شود

دیگر نمی توانم

اینگونه با اشتیاق

به دریا و جاده خیره شوم

من خو کرده ام

به این انتظار

به این پرسه زدنها

در اسکله و ایستگاه

اگر بیایی

من چشم انتظار چه کسی بمانم

 

رسول یونان

" عصر غم انگیز " از رسول یونان

یکشنبه 19 دی 1395

 

این عصر،


چقدر غم انگیز است


انگار...


در تمام قطارها و اتوبوس ها،


تو دور می شوی...!

 

رسول یونان

" شب و روز در چشم های من است " از حسین پناهی

یکشنبه 19 دی 1395

 

شب در چشمان من است

به سیاهی چشم های من نگاه کن

روز در چشم های من است

به سفیدی چشم هایم نگاه کن

شب و روز در چشم های من است

به چشم های من نگاه کن

پلک اگر فرو بندم

جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت ...

 

حسین پناهی

" مرد و زن " از سید مهدی موسوی

یکشنبه 19 دی 1395

 

تمام شعرم تقدیم آن کــه باران شد

کسی که فاتح تنهاترین خیابان شد

 

زمین سگش به بهشت خدا شرف دارد!

اگر کــه عشق دلیل سقـوط انسان شد

 

دویـد و بـــــاز دویـد و دویــد تــــا برسد

به زن رسید و خود مرد، خط پایان شد

 

زنی به چشــم پر از انتظار من زل زد

و از قیافه غمگین خود هراسان شد

 

و مرد قصه همین که نشست و گریه نمود

از این کـه مرد شده تا تو را... پشیمان شد

 

و زن کــــه تا ابدالدهر بچـــــه می زایید

و مرد که وسط سفره، تکه ای نان شد

 

و مرد رفت به دنبال آن چه زن نامید

و زن در آخر یک شـــعر تیرباران شد

 

سید مهدی موسوی

"بمبی هنوز در چمدان مسافر است" از سید مهدی موسوی

یکشنبه 19 دی 1395

 

این روزهــا  کـــــه آینه هم  فکــر ظاهر است

هرکس که گفته است خدا نیست کافراست

 

با  دیدن  قیافه  این  مردمان ِ خوب

باید قبول کرد که گندم مقصّر است

 

آن سایه ای که پشت سرت راه می رود

گرگی مخوف در کت و شلوار عابر است

 

کمتر  در  این  زمانه  بـــه  دل  اعتماد  کن

وقتی گرسنه مانده به هر کار حاضر است

 

شاعر فقط برای خودش حرف می زند

در گوشه اتاق فقط عکس پنجره ست

 

آن جاده و غروب قشنگی که داشتیم

حالا نمــاد فاصله در ذهن شاعر است

 

در ایــن دیار ، آمدن نــو بهـار ِ پوچ

تنها دلیل رفتن مرغ مهاجر است

 

دارد قطار فاجعـــه نزدیک مــی شود

بمبی هنوز در چمدان مسافر است

 

سید مهدی موسوی


نمایش صفحه ی 6 از 29
 
خوش آمدید میهمان
نام کاربر :
کلمه عبور:
بازدیدهای امروز : 114
بازدیدهای دیروز : 91
بازدیدهای هفته : 652
بازدیدهای ماه : 787
بازدیدهای سال : 16458
کل بازدیدها : 124204
کاربران آنلاین : 0 نفر
میهمان های آنلاین : 42 نفر
کل اعضا : 3 عدد
کل مطالب : 226 عدد
کل نظرات : 596