دنجکده- صفحه ۶

اسکرول بار

ابزار وبلاگ

گوشه ای دنج در دنیای مجازی

تبلیغات


"عشق تو یک روز ما را آسمانی می‌کند" از قاسم صرافان

چهارشنبه 15 دی 1395

 

گوشه‌ی ابرو که با چشمت تبانی می‌کند

این دل خامــوش را آتش فشانــی می‌کند

 

عاشقت نصف جهــان هستند، اما آخرش

لهجه‌ات آن نصفه را هم اصفهانی می‌کند

 

چای را بی پولکی خوردن صفـا دارد، اگر

حبه قندی مثل تو شیرین زبانی می‌کند

 

گاه می‌خواهد قلم در شعر تصویرت کند

عفو کن او را اگر گاهــی جوانی می‌کند

 

روی زردی دارم اما کس نمی‌داند درست

آنچه با من عطر شالــی ارغوانی می‌کند

 

عاشق چشمت شدم، فرقی ندارد بعد از این

مهربانــــی مــی‌کند ،  نامهربانـــــی مـی‌کند

 

مــاه من! شعرم زمینی بــود اما آخرش

عشق تو یک روز ما را آسمانی می‌کند

 

قاسم صرافان

"حال همه ی ما خوب است" از سید علی صالحی

یکشنبه 12 دی 1395

 

سلام

حال همه ی ما خوب است.

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور

که مردم به آن شادمانی بی سبب میگویند.

با این همه عمری اگر باقی بود٬

طوری از کنار زندگی میگذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد

و نه این دل ناماندگار بی درمان... تا یادم نرفته است

بنویسم حوالی خوابهای ما سال پربارانی بود

میدانم همیشه حیات آنجا پر از هوای تازه ی باز نیامدن است

اما تو لااقل حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی

ببین انعکاس تبسم رویا شبیه شمایل شقایق نیست؟

راستی خبرت بدهم خواب دیده ام

خانه ای خریده ام

بی پرده، بی پنجره، بی در، بی دیوار

هی بخند

بی پرده بگویمت

چیزی نمانده است من چهل ساله خواهم شد

فردا را به فال نیک خواهم گرفت.

دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سفید از فراز کوچه ما میگذرد

باد بوی نامهای کسان من میدهد.

یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟

نامه ام باید کوتاه باشد، ساده باشد،

بی حرفی از ابهام و آینه،

از نو برایت مینویسم:

حال همه ی ما خوب است،

اما تو باور نکن.

 

سید علی صالحی

"تقصیر ما نبود" از عادل دانتیسم

یکشنبه 12 دی 1395

 

تقصیرِ ما نبود

عشق بی مقدمه پا در کفشمان کرد

بی آنکه بپرسد دنیایمان حرفهایمان

باورمان یکیست یا نه ؟

که بپرسد این من و تو

ما می شود یا نه ؟

چه بی فکریست این عشق

که نمی سنجد و بی مقدمه می آید

و جا خوش می کند

و می ماند

چه دیوانه ایم من که پایِ این بی فکری می ایستم

عاشقت می مانم

و مسافری می شوم که در ایستگاه می ایستد

و چشمانش به دربِ ورودی خشک می شود

تا بیاید؛ دستش را بگیرد

و بی هیچ حرفی از هرچه رفتن است

دورش کند

تقصیرِ ما نبود

مقصرِ لبخندِ تو بود

که در تمامِ خواب و بیداری و رویایِ من

از همان وقت که عشق را فهمیدم

که عشق را خواستم

پیدا بود تو؛ تنها تقصیرت این است که

همان رویایِ منی

من؛ تمامِ تقصیرم این است که

همه ی زندگی را خلاصه می کنم در تو

که می خندم برایِ تو

می بوسم برایِ تو

و آغوش تنها آغوشِ تو

و این

دنیایِ ما را از هم دور می کند

دور...

 

عادل دانتیسم

"چند سال است؟" از لیلا کردبچه

یکشنبه 12 دی 1395

 

چندسال است؟

که وقتی می‌گویم باران،

واقعاً منظورم باران است

وقتی می‌گویم پاییز،

واقعاً منظورم پاییز است

و وقتی به تو فکر می‌کنم

واقعاً منظوری ندارم

 

چند سال است؟

که پاییز چسبیده به پنجره غمگینم نمی‌کند

از خواندن عقاید یک دلقک گریه‌ام نمی‌گیرد

و از عقب انداختن چیزی نگران نمی‌شوم

 

دیر است دیگر

آنقدر مرده‌ای که نگاهم از تو عبور می‌کند

و برای دوباره دیدنت

باید آنقدر به عقب برگردم

تا نسلم منقرض بشود

به روزهایی

که جایی

میان خون و خفا شروع به تپیدن کردم

 

من

یک قلب قدیمی‌ام

از آن‌ها که سخت عاشق می‌شوند

از آن ساختمان‌های عجیبی

که هرچه بیشتر می‌لرزند

محکم‌تر می‌شوند

و یک‌روز می‌بینی به سختی می‌خندم،

به سختی گریه می‌کنم،

و این ابتدای سنگ شدن است

 

بی‌هیچ منظوری به تو فکر می‌کنم

و بی‌هیچ دلیلی متشکرم که دوباره پاییز است

متشکرم که هوا بارانی‌ست

و با اینحال

حرف دوباره‌ای با تو ندارم

 

مثل دلقک بی‌دلیلی

با سنگی نهصدهزارماهه در سینه

که رقت‌انگیزترین هق‌هقش را بر چهره کشیده است

در پیاده‌روهای پاییزهای دوباره نشسته است

و برایش مهم نیست

سکه‌هایی که در کلاهش می‌اندازند

تقلبی‌ست

 

لیلا کردبچه

"اگر شعرهای من زیباست" از گروس عبدالملکیان

شنبه 11 دی 1395

 

اگر شعرهای من زیباست

دلیلش آن است

که تو زیبایی.

 حالا

هی بیا و بگو

چنین است و چنان است.

 اصلاً

مهم نیست

تو چند ساله باشی

من همسن و سال تو هستم

مهم نیست

خانه‌ات کجا باشد

برای یافتنت کافی است

چشم‌هایم را ببندم.

خلاصه بگویم

حالا

هر قفلی که می‌خواهد

به درگاه خانه‌ات باشد

عشق پیچکی است

که دیوار نمی‌شناسد.

 

گروس عبدالملکیان

"ترس" از شیما سبحانی

شنبه 11 دی 1395

 

ترس یعنی

باران بیاید

من و تو زیر یک چتر باشیم.

من با تو حرف بزنم،

تو نگاهم کنی.

بعد باران که بایستد،

تو را از آغوشم شسته باشد!

ترس یعنی

تو فقط خیال باشی ...

 

شیما سبحانی

"گل در بر و می در کف" از ناصر فیض

شنبه 4 دی 1395

 

گل در بر و می در کف و معشوق به کام است
من مانده ام اینجا که حلال است!؟ حرام است!؟

با اینکه به فتوای دل اشکال ندارد
گر یار پسندید تو را کار تمام است

در مذهب ما باده حلال است ولی حیف
در مذهب اسلام همین باده حرام است

شد قافیه تکرار ولی مساله ای نیست
چون شاعر این بیت طرفدار نظام است!

با محتسبم عیب مگویید که او نیز
مانند شما گاه لبش بر لب جام است

وقتی همگی در طلب عیش مدامیم
او نیز چو ما در طلب عیش مدام است

این ماه شب چاردهم در شب مهتاب
یا اینکه، نه! همسایه ما بر لب بام است؟!

ابیات به هم ریخت، غزل طور دگر شد
شعرم پس از این بیت، غزل نیست، درام است!

در مجلس اگر جای خودت را نشناسی
اینجاست که مفهوم قعود تو قیام است

مخصوص خواص است اگر صدر مجالس
پرواضح و پیداست کجا سهم عوام است

پرسید طبیبم که پس از رفتن یارت
وضع تو اعم از بد و از خوب، کدام است

از اینکه چه آمد به سرم هیچ نگفتم
گفتم دل من سوخت، نفهمد که کجام است!

دیری ست که دلدار پیامی نفرستاد
چون شعر مرا دید که دارای پیام است!

 

ناصر فیض

"مرهم" از محسن امینی

شنبه 4 دی 1395

 

با اینکه زخم های تو مرهم گرفته اند
اما هنوز چلچله ها غم گرفته اند

بغض بهاری تو دوباره شکسته است
گل های سرخ باغچه شبنم گرفته اند

ازبس که آه سینه ی خود را زمین زدی
ذرات خاک کوچه ی ما دم گرفته اند

بگذار کر شوند خداوند گوش ها
وقتی صدای زیر تو را بم گرفته اند

باید شرار سیلی موجت خورند باز
شنهای ساحلی که تو را کم گرفته اند

هر گز نمی خورم من از این سیب های سرخ
وقتی بهشت را ز خدا هم گرفته اند

من که هنوز خون چکد از قامتم ،چرا
گفتند زخم های تو مرهم گر فته اند؟
محسن امینی


نمایش صفحه ی 6 از 27
 
خوش آمدید میهمان
نام کاربر :
کلمه عبور:
بازدیدهای امروز : 137
بازدیدهای دیروز : 138
بازدیدهای هفته : 381
بازدیدهای ماه : 996
بازدیدهای سال : 79713
کل بازدیدها : 98119
کاربران آنلاین : 0 نفر
میهمان های آنلاین : 47 نفر
کل اعضا : 3 عدد
کل مطالب : 215 عدد
کل نظرات : 26