دنجکده- صفحه ۶

اسکرول بار

ابزار وبلاگ

گوشه ای دنج در دنیای مجازی

تبلیغات


هرگز نیــا

یکشنبه 19 دی 1395

 

قول بده که خواهی آمد

اما هرگز نیــا !

اگر بیایی

همه چیز خراب می شود

دیگر نمی توانم

اینگونه با اشتیاق

به دریا و جاده خیره شوم

من خو کرده ام

به این انتظار

به این پرسه زدنها

در اسکله و ایستگاه

اگر بیایی

من چشم انتظار چه کسی بمانم

 

رسول یونان

" عصر غم انگیز " از رسول یونان

یکشنبه 19 دی 1395

 

این عصر،


چقدر غم انگیز است


انگار...


در تمام قطارها و اتوبوس ها،


تو دور می شوی...!

 

رسول یونان

" شب و روز در چشم های من است " از حسین پناهی

یکشنبه 19 دی 1395

 

شب در چشمان من است

به سیاهی چشم های من نگاه کن

روز در چشم های من است

به سفیدی چشم هایم نگاه کن

شب و روز در چشم های من است

به چشم های من نگاه کن

پلک اگر فرو بندم

جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت ...

 

حسین پناهی

" مرد و زن " از سید مهدی موسوی

یکشنبه 19 دی 1395

 

تمام شعرم تقدیم آن کــه باران شد

کسی که فاتح تنهاترین خیابان شد

 

زمین سگش به بهشت خدا شرف دارد!

اگر کــه عشق دلیل سقـوط انسان شد

 

دویـد و بـــــاز دویـد و دویــد تــــا برسد

به زن رسید و خود مرد، خط پایان شد

 

زنی به چشــم پر از انتظار من زل زد

و از قیافه غمگین خود هراسان شد

 

و مرد قصه همین که نشست و گریه نمود

از این کـه مرد شده تا تو را... پشیمان شد

 

و زن کــــه تا ابدالدهر بچـــــه می زایید

و مرد که وسط سفره، تکه ای نان شد

 

و مرد رفت به دنبال آن چه زن نامید

و زن در آخر یک شـــعر تیرباران شد

 

سید مهدی موسوی

"بمبی هنوز در چمدان مسافر است" از سید مهدی موسوی

یکشنبه 19 دی 1395

 

این روزهــا  کـــــه آینه هم  فکــر ظاهر است

هرکس که گفته است خدا نیست کافراست

 

با  دیدن  قیافه  این  مردمان ِ خوب

باید قبول کرد که گندم مقصّر است

 

آن سایه ای که پشت سرت راه می رود

گرگی مخوف در کت و شلوار عابر است

 

کمتر  در  این  زمانه  بـــه  دل  اعتماد  کن

وقتی گرسنه مانده به هر کار حاضر است

 

شاعر فقط برای خودش حرف می زند

در گوشه اتاق فقط عکس پنجره ست

 

آن جاده و غروب قشنگی که داشتیم

حالا نمــاد فاصله در ذهن شاعر است

 

در ایــن دیار ، آمدن نــو بهـار ِ پوچ

تنها دلیل رفتن مرغ مهاجر است

 

دارد قطار فاجعـــه نزدیک مــی شود

بمبی هنوز در چمدان مسافر است

 

سید مهدی موسوی

"بی عشق هیچ فلسفه ای در جهان نبود" از امید صباغ نو

چهارشنبه 15 دی 1395

 

بی عشق هیچ فلسفه ای در جهان نبود

احساس در “الـــهه ی نـــازِ بنان” نبـود

 

بی شک اگر که خلق نمی شد “گناهِ عشق”

دیگر خدا بــــــه فکـــــــر ِ “شبِ امتحان” نبود

 

بنشین رفیق! تا که کمی درد دل کنیم

اندازه ی تو هیــــچ کسی مهربان نبود

 

اینجا تمــــام ِ حنـــجره هــــــا لاف می زنند

هرگز کسی هر آنچه که می گفت،آن نبود!

 

لیلا فقط به خاطر ِ مجنون ستاره شد

زیرا شنیده ایـــــــم چنین و چنان نبود

 

حتی پرنده از بغل ِ ما نمی گذشت

اغراق ِ شاعرانه اگــــــر بارِمان نبود

 

گشتم،نبود،نیست… تو هم بیشتر نگرد!

غیر از خودت که با غزلـــــم همزبان نبود

 

دیشب دوباره -از تو چه پنهان- دلم گرفت

با اینکه پای هیـــــچ زنـــــی در میان نبود!

 

امید صباغ نو

"چون شیر عاشقی که به آهوی پرغرور" از حامد عسکری

چهارشنبه 15 دی 1395

 

چون شیر عاشقی که به آهوی پرغرور

من عاشقـــم به دیدنت از تپه های دور

 

من تشنــه ام بـــــــه رد شدنت از قلمرو ام

آهو ! بیا و رد شو از این دشت سوت و کور

 

رد شو که شهر گل بدهد زیر ردِّ پات

اردیبهشت هدیه بده ضمن ِهر عبور

 

آواره ی نجـابت چشمان شرجــــی ات

توریستهای نقشه به دست بلوند و بور

 

هـرگــــــاه حین گپ زدنت خنده می کنی

انگار "ذوالفنون" زده از "اصفهان" به "شور"

 

دردی دوا نمی کند از من ترانه هام

من آرزوی وصل تو را می برم به گور

 

مرجان ! ببخش "داش آکلت" رفت و دم نزد

از آنچـــه رفت بر سر این دل ، دل صبــــــور

 

تعریف کردم از تــــو ، تــو را چشم می زنند

هان ای غزل ! بسوز که چشم حسود کور

 

حامد عسکری

"توپی سفید و صورتــی اینجــا در این غزل" از محمدسعید میرزایی

چهارشنبه 15 دی 1395

 

توپی سفید و صورتــی اینجــا در این غزل

هی غلت می خورد ـ‌ همه ی مردم محل

 

فریاد مـــی زنند :کجــا توپ می رود؟

و بین بچه ها سر آن می شود جدل

 

آنوقت می رسد سر بیتی که کودکی

با چوبدست مــی کند آن توپ را بغل:

 

«من پا ندارم و تو بدردم نمی خوری

امـــــا بیــــا دوست من باش لا اقل

 

بابای من اگر چه فقیر است ، بد که نیست

چـــون قــــول داده پای مــرا می کند عمل»

 

می گرید و می افتدش از دست توپ و بعد

جا مــی خورد بــــه قهقـــــه ی مردم محل

 

این تــــوپ پله پله می افتد ز بیتهام

و مثل بغض می ترکد گوشه ی غزل

 

محمد سعید میرزایی


نمایش صفحه ی 6 از 28
 
خوش آمدید میهمان
نام کاربر :
کلمه عبور:
بازدیدهای امروز : 50
بازدیدهای دیروز : 91
بازدیدهای هفته : 49
بازدیدهای ماه : 3501
بازدیدهای سال : 8612
کل بازدیدها : 116358
کاربران آنلاین : 0 نفر
میهمان های آنلاین : 5 نفر
کل اعضا : 3 عدد
کل مطالب : 223 عدد
کل نظرات : 306