آدم کش های حرفه ای از روزبه معین

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۵ دیدگاه
طی جنگ جهانی اول بود، یا دوم، شایدم سوم، دقیقا یادم نیست. اما یکی از همون بکش بکش های مسخره بود، فهمیدم هرچه که بیشتر پیش میره، آدم کش ها حرفه ای تر میشن، به عنوان یک دوست بهت نزدیک میشن، نفوذ می کنن و...بنگ بنگ! اون وقت بود که تصمیم گرفتم راهکاری ارائه بدم تا آدم کش ها رو شناسایی کنیم. راه حل ا...

متن مصاحبه ی سایت روزپلاس با روزبه معین

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۲ دیدگاه
متن مصاحبه ی سایت روزپلاس با روزبه معین     سرویس کافه هنر روزپلاس : اگر اهل شبکه های اجتماعی باشید و کمی علاقه مند به هنر و ادبیات حتما نام روزبه معین را شنیده اید و یا حداقل نوشته های اورا خوانده اید ، نوشته هایی که به عنوان بخشی از کتاب ، قهوه سرد آقای نویسنده ، آنتارکتیکا 89 درجه جنوبی ، وقت...

"روگوزوف ، نماد سرسختی و شجاعت" از روزبه معین

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۱۸ دیدگاه
فکر می کنم دردی تو دلت داری که داره آزارت میده، تا حالا به دیوارهای اینجا دقت کردی؟ تو همه اتاق ها این عکس رو زدن، قطعا نمی شناسیش، چون نه بازیگره، نه خواننده، اسمش لئونید روگوزوفه، اون یه پزشک بوده، البته نه داروی خاصی کشف کرده نه بیماری عجیبی رو درمان کرده، اون فقط سرسخت بوده! روگوزوف وقتی بیس...

آلو جنگلی از روزبه معین

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۳ دیدگاه
مادرم زمانی که آلو جنگلی رو تو دستش می گرفت چند لحظه بهش خیره می شد و بعد شروع می کرد زیر لب زمزمه کردن، وقتی ازش می پرسیدم داری چی میگی؟ لبخند می زد و بعد از یه سکوت معنا دار می گفت: باید چشم هاش را می دیدی... من هیچ وقت نتونستم رابطه بین آلو جنگلی رو با چشم ها بفهمم؛ تا اینکه آخرین روزهای عمر ...

"امن ترین مکان دنیا" از روزبه معین

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۴ دیدگاه
تصمیم گرفتم از ماشین پیاده شم و خودم رو تسلیم کنم، می دونستم که بالاخره بهم می رسه؛ داشت همه چیز رو بی رحمانه می بلعید و جلو میومد، سرد و وحشی، می گفتن اون گردباد دویست کیلومتر بر ساعت سرعتشه! هنوز می تونستم صدای گوینده رادیو رو از میون خش خش ها بشنوم، اون هم حسابی ترسیده بود، انگار آخرین خبری ب...

"آخرین باری که دزدی کردم" از روزبه معین

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۴ دیدگاه
اولین باری که دزدی کردم هفت سالم بود، شایدم هشت سال، لقمه های همکلاسیم رو می دزدیدم، آخه خیلی خوش مزه بودن، بعد از اون دیگه دستم به دزدی عادت کرد، همه کار می کردم، جیب می زدم، کف می رفتم، دزدی از طلا فروشی که خوراکم بود، کارم به جایی رسیده بود که از پول اشباع شده بودم، ولی می دونید رفقا وقتی دست...

ﯾﺎﺩ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﺪ ﻓﺮﺩﺍ ﺩﻡ ﺻﺒﺢ ...

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۳ دیدگاه
ﯾﺎﺩ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﺪ ﻓﺮﺩﺍ ﺩﻡ ﺻﺒﺢ ﺟﻮﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺎﺷﻢ ﺑﺪ ﻧﮕﻮﯾﻢ ﺑﻪ ﻫﻮﺍ، ﺁﺏ ، ﺯﻣﯿﻦ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﺎﺷﻢ ﺑﺎ ﻣﺮﺩﻡ ﺷﻬﺮ ﻭ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻨﻢ ﻫﺮ ﭼﻪ ﮔﺬﺷﺖ ﺧﺎﻧﻪ ﺩﻝ ﺑﺘﮑﺎﻧﻢ ﺍﺯ ﻏﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺩﺳــــــــــــــــﺘﻤﺎﻟﯽ ﺍﺯ ﺟﻨﺲ ﮔﺬﺷﺖ، ﺑﺰﺩﺍﯾﻢ ﺩﯾﮕﺮ ﺗﺎﺭ ﮐﺪﻭﺭﺕ ﺍﺯ ﺩﻝ ﻣﺸﺖ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﻨﻢ ﺗﺎ ﮐﻪ ﺩﺳﺘﯽ ﮔﺮﺩﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺧﻮﺵ ﺩﺳﺖ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﺯﻣﺎﻥ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ... ﯾﺎﺩ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﺪ ﻓﺮﺩﺍ ﺩﻡ...

آدم ها می روند تابمانند..!

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۴ دیدگاه
مدتی بود در کافه ی یک دانشگاه کار میکردم و شب را هم همانجا میخوابیدم دختر های زیادی می آمدند و میرفتند اما انقدر درگیر فکرم بودم که فرصت نمیکردم ببینمشان اما این یکی فرق داشت وقتی بدون اینکه منو را نگاه کند سفارش "لته آیریش کرم "داد ،یعنی فرق داشت! همان همیشگی من را میخواست همیشگی ام به وقت تنها...

سال ها طول کشید ...

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۱ دیدگاه
بدبختی های روزگار ما آدم ها از آنجایی شروع شد که خواستیم همه ی آدم های اطرافمان را راضی نگه بداریم ، کاری که مدت ها طول کشید تا بفهمم چقدر عبث و بیهوده است ، هرچقدر خوب باشید و هر چقدر موجه ، هرقدر مبادی آداب  ، هراندازه که مراعات کنید ، هر چقدر لی لی بگذاریم به لا لای دیگران ، هرچقدر خنده هایما...

هوای خودت را داشته باش

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه
گاهی دست خودت را بگیر و به خرید برو! برای آخر هفته ات برنامه ی سینما و تاتر بچین! خودت را به نوشیدن یک قهوه در کافه ای که دوست داری دعوت کن. چشمانت را ببند و برای خودت یک موزیک آرام بگذار. بیخیال ماشین و اتوبوس و مترو، مسیر تکراری هر روز را قدم بزن. کتابی که دوست داری را به خودت هدیه کن. برای گل...

داستان کوتاه اطلاعات لطفا

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۷ دیدگاه
وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم. هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده. قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمی رسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف می زد می ایستادم و گوش می کردم و لذت می بردم. بعد از مدتی کشف کردم...

"عاشقی..." از نازنین عابدین پور

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۳ دیدگاه
میدانی ، روزی که ماجرای عشق تو را به مادرم گفتم ، چه اتفاقی افتاد ؟!! اصلأ بگذار از اول برایت بگویم... قبل از اینکه حرفی بزنم موهایم را باز کردم و روی شانه أم ریختم مادرم گفته بود موهایت را که باز میکنی انگار چندسال بزرگتر میشوی...میخواستم وقتی از عشق تو میگویم بزرگ باشم ... بعد از آن دو استکان ...

آن ها حتی پشت سر خدا هم حرف میزنند

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۳ دیدگاه
ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ : ﺍﺯ ﻫﺮ کسی، ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺧﻮﺩﺵ ﺗﻮﻗﻊ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ..‌.!! ﺍﺯ ﻋﻘﺮﺏ ﺗﻮﻗﻊ ﻣﺎﭺ ﻭ ﺑﻮﺳﻪ ﻭ ﺑﻐﻞ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪﺑﺎﺵ‌‌‌‌‌... ﺍﻻﻍ ﮐﺎﺭﺵ ﺟﻔﺘﮏ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻦ ﺍﺳﺖ... ﺳﮓ ﻫﻢ ﮔﺎﻫﯽ ﮔﺎﺯ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ، ﮔﺎﻫﯽ ﺩﻣﯽ ﺗﮑﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ..‌. ﮔﺮﺑﻪ ﻫﻢ ﺗﮑﻠﯿﻔﺶ ﺭﻭﺷﻦ ﺍﺳﺖ...! ﺣﺎﻻ تو هی ﺑﯿﺎ ﺩﺳﺘﺖ ﺭﺍ ﺗﺎ ﻣﭻ ﺑﮑﻦ ﺗﻮﯼ ﮐﻮﺯﻩ ﻋﺴﻞ، ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺩﻫﻦ ﺁﺩﻡ ﻧﺎﻧﺠﯿﺐ...!! ﺭ...

بریده ای از کتاب "من یک زنم" از صدیقه احمدی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۴ دیدگاه
عاقد گفت عروس خانوم وکیلم؟   گفتند عروس رفته گل بچینه. دوباره پرسید وکیلم عروس خانوم؟ - عروس رفته گلاب بیاره. عاقد گفت براى بار سوم مى پرسم؛ عروس خانم. وکیلم؟ عروس رفته... عروس رفته بود. پچ پچ افتاد بین مهمانها. شیرین سیزده سالش بود؛ وراج و پر هیجان. بلند بلند حرف مى زد و غش غش مى خندید. هر روز ...

هیچکس از آینده خبر ندارد

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۳ دیدگاه
هیچکس از آینده خبر ندارد ،  مردی که امروز با عجله توی مترو از تو ساعت پرسید شاید یک ماه بعد به نام کوچکش او را صدا بزنی ، شاید دختری که امروز با او قدم میزنی و بستنی میخوری ، چند سال بعد خسته و کالسکه به دست از روبه‌رو به سمتت بیاید و تو سرت توی کیفت باشد و با تنه از کنارش رد شوی ، شاید او برگرد...