" ترن دیگه داره میره " از یغما گلرویی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه
«ترن دیگه داره می‌ره» ترن دیگه داره می‌ره، چراغ پیش رو سبزه یه مرد تنها تو کوپه‌س که شونه‌ش داره می‌لرزه. تو رو سکوی ایستگاهی، تنت یه پالتوی قرمز نه تو می‌گی: سفر کوتاه، نه من می‌گم: خداحافظ تو می‌مونی و من می‌رم، به سمتِ دربه‌در بودن چشات می‌مونن و بغضی که جا می‌مونه بعد از من تمام ریلا بعد از ...

" رسوای جماعت " از علی سلطانی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۳ دیدگاه
از خوردن بستنی قیفی در خیابان خجالت نکش از اینکه بایستی و از سوژه ای که خوشت آمده عکس بگیری! از اینکه بنشینی کنار کودک فال فروش و با او درد و دل کنی... از اینکه وسط پیاده رو" البته اگر مامور نبود!" عشقت را در آغوش بگیری.. از اینکه ...   برای دیدن ادامه ی متن به ادامه مطلب...

" جزیره " از صابر کاکایی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۲ دیدگاه
ﺩﻭ ﺳﻮﻡ ﺑﺪﻥ ﻣﺎ ﺁﺏ اﺳﺖ ﻳﻚ ﺳﻮﻡ ﺁﻥ ﺧﺸﻜﻲ ﻣﺎ ﺟﺰﻳﺮﻩ ﺁﻓﺮﻳﺪﻩ ﺷﺪﻳﻢ ﺩﻭﺭ اﺯ ﻫﻢ...   صابر کا...

هرگز نیــا

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۳ دیدگاه
قول بده که خواهی آمد اما هرگز نیــا ! اگر بیایی همه چیز خراب می شود دیگر نمی توانم اینگونه با اشتیاق به دریا و جاده خیره شوم من خو کرده ام به این انتظار به این پرسه زدنها در اسکله و ایستگاه اگر بیایی من چشم انتظار چه کسی بمانم   رسول...

" عصر غم انگیز " از رسول یونان

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۲ دیدگاه
این عصر، چقدر غم انگیز است انگار... در تمام قطارها و اتوبوس ها، تو دور می شوی...!   رسول...

" شب و روز در چشم های من است " از حسین پناهی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه
شب در چشمان من است به سیاهی چشم های من نگاه کن روز در چشم های من است به سفیدی چشم هایم نگاه کن شب و روز در چشم های من است به چشم های من نگاه کن پلک اگر فرو بندم جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت ...   حسین...

" مرد و زن " از سید مهدی موسوی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه
تمام شعرم تقدیم آن کــه باران شد کسی که فاتح تنهاترین خیابان شد   زمین سگش به بهشت خدا شرف دارد! اگر کــه عشق دلیل سقـوط انسان شد   دویـد و بـــــاز دویـد و دویــد تــــا برسد به زن رسید و خود مرد، خط پایان شد   زنی به چشــم پر از انتظار من زل زد و از قیافه غمگین خود هراسان شد   و مرد قصه همین ک...

"بمبی هنوز در چمدان مسافر است" از سید مهدی موسوی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه
این روزهــا  کـــــه آینه هم  فکــر ظاهر است هرکس که گفته است خدا نیست کافراست   با  دیدن  قیافه  این  مردمان ِ خوب باید قبول کرد که گندم مقصّر است   آن سایه ای که پشت سرت راه می رود گرگی مخوف در کت و شلوار عابر است   کمتر  در  این  زمانه  بـــه  دل  اعتماد  کن وقتی گرسنه مانده به هر کار حاضر اس...

"بی عشق هیچ فلسفه ای در جهان نبود" از امید صباغ نو

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۳ دیدگاه
بی عشق هیچ فلسفه ای در جهان نبود احساس در “الـــهه ی نـــازِ بنان” نبـود   بی شک اگر که خلق نمی شد “گناهِ عشق” دیگر خدا بــــــه فکـــــــر ِ “شبِ امتحان” نبود   بنشین رفیق! تا که کمی درد دل کنیم اندازه ی تو هیــــچ کسی مهربان نبود   اینجا تمــــام ِ حنـــجره هــــــا لاف می زنند هرگز کسی هر آنچ...

"چون شیر عاشقی که به آهوی پرغرور" از حامد عسکری

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۷ دیدگاه
چون شیر عاشقی که به آهوی پرغرور من عاشقـــم به دیدنت از تپه های دور   من تشنــه ام بـــــــه رد شدنت از قلمرو ام آهو ! بیا و رد شو از این دشت سوت و کور   رد شو که شهر گل بدهد زیر ردِّ پات اردیبهشت هدیه بده ضمن ِهر عبور   آواره ی نجـابت چشمان شرجــــی ات توریستهای نقشه به دست بلوند و بور   هـرگــ...

"توپی سفید و صورتــی اینجــا در این غزل" از محمدسعید میرزایی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۵ دیدگاه
توپی سفید و صورتــی اینجــا در این غزل هی غلت می خورد ـ‌ همه ی مردم محل   فریاد مـــی زنند :کجــا توپ می رود؟ و بین بچه ها سر آن می شود جدل   آنوقت می رسد سر بیتی که کودکی با چوبدست مــی کند آن توپ را بغل:   «من پا ندارم و تو بدردم نمی خوری امـــــا بیــــا دوست من باش لا اقل   بابای من اگر چه ف...

"عشق تو یک روز ما را آسمانی می‌کند" از قاسم صرافان

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه
گوشه‌ی ابرو که با چشمت تبانی می‌کند این دل خامــوش را آتش فشانــی می‌کند   عاشقت نصف جهــان هستند، اما آخرش لهجه‌ات آن نصفه را هم اصفهانی می‌کند   چای را بی پولکی خوردن صفـا دارد، اگر حبه قندی مثل تو شیرین زبانی می‌کند   گاه می‌خواهد قلم در شعر تصویرت کند عفو کن او را اگر گاهــی جوانی می‌کند   ر...

"حال همه ی ما خوب است" از سید علی صالحی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۱ دیدگاه
سلام حال همه ی ما خوب است. ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب میگویند. با این همه عمری اگر باقی بود٬ طوری از کنار زندگی میگذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل ناماندگار بی درمان... تا یادم نرفته است بنویسم حوالی خوابهای ما سال پربارانی بود میدانم همی...

"تقصیر ما نبود" از عادل دانتیسم

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۳ دیدگاه
تقصیرِ ما نبود عشق بی مقدمه پا در کفشمان کرد بی آنکه بپرسد دنیایمان حرفهایمان باورمان یکیست یا نه ؟ که بپرسد این من و تو ما می شود یا نه ؟ چه بی فکریست این عشق که نمی سنجد و بی مقدمه می آید و جا خوش می کند و می ماند چه دیوانه ایم من که پایِ این بی فکری می ایستم عاشقت می مانم و مسافری می شوم که د...

"چند سال است؟" از لیلا کردبچه

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۲ دیدگاه
چندسال است؟ که وقتی می‌گویم باران، واقعاً منظورم باران است وقتی می‌گویم پاییز، واقعاً منظورم پاییز است و وقتی به تو فکر می‌کنم واقعاً منظوری ندارم   چند سال است؟ که پاییز چسبیده به پنجره غمگینم نمی‌کند از خواندن عقاید یک دلقک گریه‌ام نمی‌گیرد و از عقب انداختن چیزی نگران نمی‌شوم   دیر است دیگر آن...