شعر اعترافات از حامد ابراهیم پور

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۴ دیدگاه
به فرو رفتن دود از دهنت، خسّ و خس ات به جدا کردن موهای سفید از بُرِس ات   به صدا کردن یک عشق فراموش شده به تماس تو و یک گوشی خاموش شده   به شب پخش شده توی اتاق خفه ات به همین نعش فرو ریخته در ملحفه ات   به دلت: برکه ی بی جوش و خروش افتاده به خودت: این شبح در تله موش افتاده   به خودت: مرده ی در گ...

" پسربچه و پیرمرد " از شل سیلور استاین

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۱۸ دیدگاه
پسربچه گفت: « بعضی وقت‌ها قاشق از دستم می‌افته» پیرمرد گفت: « من هم همینطور» پسربچه زیر لب گفت: « من شلوارمُ خیس می‌کنم» پیرمرد خندید « من هم همینطور» پسربچه گفت: « من خیلی گریه می‌کنم» پیرمرد سر تکان داد « من هم همینطور» پسر بچه گفت: « بدتر از همه، آدم بزرگ‌ها به من توجه نمی‌کنن» این را گفت و گ...

" شعر میگم " از چارلز بوکوفسکی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۵ دیدگاه
شعر می گم، نگرون می شم، لب خند می زنم، قاه قاه می خندمُ می خوابم! عینهو خیلی آدما تا یه زمونی ادامه می دم! مثِ همه بعضی وقتا خوش دارم همه رُ بغل کنمُ بشون بگم لعنت به این همه بلا که سر خودمون آوردیم! ما خوبُ نترسیم ! بعضی وقتا خود خواهیم! هم دیگرونُ می کشیم ، هم خودمونو ! ما مُردیم به دنیا اومدی...

" دیوونه " از چارلز بوکوفسکی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۲ دیدگاه
  تموم همسایه ها فکر میکنن ما دیوونه ایم ما هم فکر میکنیم اونا دیوونه ان هم ما وُ هم اونا درست فکر میکنیم       چارلز بوکوفسکی   ترجمه یغما گل...

" اگر باشی ... " از حسن منزوی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۳ دیدگاه
اگر باشی محبت روزگاری تازه خواهد یافت زمین در گردشش با تو مداری تازه خواهد یافت   دل من نیز با تو بعد از آن پاییز طولانی دوباره چون گذشته نوبهاری تازه خواهد یافت   درخت یادگاری باز هم بالنده خواهد شد که عشق از کُندهٔ ما یادگاری تازه خواهد یافت   دهانت جوجه‌هایش را پریدن گر بیاموزد کلام از لهجهٔ ...

" مرد جذامی " از مصطفی مستور

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۲ دیدگاه
مرد جذامی حاشیه ی شهر زل زده بود به زیباترین دختر شهر   مصطفی مستور از کتاب " و دست هایت بوی نور میدهند...

" عین شین قاف " از مصطفی مستور

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۴ دیدگاه
حرف که می زنی من از هراس طوفان زل می زنم به میز به زیر سیگاری به خودکاری تا باد مرا نبرد به آسمان. لبخند که می زنی من - عین هالوها- زل می زنم به دست هات به ساعت مچی طلایی ات به آستین پیراهنت تا فرو نروم در زمین. دیشب مادرم گفت تو از دیروز فرو رفته ای در کلمه ای انگار در عین در شین در قاف در نقطه...

" دست خودشان نیست " از مصطفی مستور

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۳ دیدگاه
دست خودشان نیست وقتی از فرط معصومیت با تابشی از جنس عشق روح های ولگرد بعد از ظهر را بر نیمکتی سنگی کشتار می کنند چشم هایت.   مصطفی...

ترانه " راز" از نیلوفر لاری پور (با صدای زنده یاد ناصر عبداللهی)

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۹ دیدگاه
  "راز"   ترانه سرا: نیلوفر لاری پور خواننده: زنده یاد ناصر عبداللهی آهنگساز: مهرداد نصرتی آلبوم : ماندگار   یه زخم کهنه روی بالم یه آسمون که چشم به رام نیست   به غیر واژه غریبی چیزی توی ترانه هام نیست   حتی یه آیینه پیش روم نیست که اسممو یادم بیاره   تنهاترین مسافر شب تو خلوتم پا نمی ذاره   ازم...

بیوگرافی کامل مصطفی مستور

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۴ دیدگاه
مصطفی مستور در سال ۱۳۴۳ در اهواز به دنیا آمد. وی در سال ۱۳۶۷ در رشته مهندسی عمران فارغ‌التحصیل شد. مصطفی مستور نخستین داستان خود را با عنوان دو چشمخانه خیس در سال 1369 نوشت و در مجلهٔ کیان به چاپ رساند. وی نخستین کتاب خود را نیز در سال 1377 با عنوان عشق روی پیاده‌رو که شامل ۱۲ داستان کوتاه بود م...

"دلم تنگ می شود، گاهی" از مصطفی مستور

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۴ دیدگاه
دلم تنگ می شود، گاهی برای حرف های معمولی برای حرف های ساده برای «چه هوای خوبی!» / «دیشب چه خوردی؟» برای «راستی! ماندانا عروسی کرد.» / « شادی پسر زائید.»  و چه قدر خسته ام از«چرا؟» از «چه گونه!» خسته ام از سؤال های سخت، پاسخ های پیچیده از کلمات سنگین فکرهای عمیق پیچ های تند نشانه های با معنا، بی ...

شعر " مثل " از حامد ابراهیم پور

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۴ دیدگاه
مثل دو تا گنجیشک ترسیده مثل دو تا فنجون وارونه مثل دو تا دفترچه ی کاهی که هیشکی توشونو نمیخونه • مثل دو تا پروانه ی زخمی که بالشونو آدما کندن مثل دو تا ماهی که رو قلاب چشماشونو آهسته می بندن • دو تّا گوزن قطبی تنها که خون گرفته رد پاشونو یا نه !دو تا مرغابی وحشی که گربه خورده کله هاشونو • مثل دو...

" می خواهم دنیا را به آتش کشم " از رضا بروسان

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۴ دیدگاه
آیا چیزی غمگین تر از توقف قطاری در باران هست؟ آیا کسی شکوه های یک ماشین به سرقت رفته را شنیده است؟ آیا هیچ رئیس جمهوری در زلزله مرده است؟ از جنگ دلم می گیرد و از قطاری که مهمُات حمل می کند می خواهم دنیا را به آتش کشم با این کارخانه ی چوب بری   رضا ...

شعر " غریبه " از حامد ابراهیم پور

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۲ دیدگاه
سپرده بود به آوارگی عنانش را غریبه ای که نمیگفت داستانش را   کلافه بود، به سیگار آخرش پک زد وبعد خم شد و پر کرد استکانش را   شراب کهنه ی جوشیده در رگش جوشید و شعله ور شد و سوزاند استخوانش را   -زیاده می نخوری ! شهر پاسبان دارد -که مرده شور ببرد شهر و پاسبانش را !   (نگاه صاحب میخانه بی تفاوت شد ...

"سراپا اگر زرد پژمرده ایم" از قیصر امین پور

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۱ دیدگاه
سراپا اگر زرد پژمرده ایم ولی دل به پاییز نسپرده ایم چو گلدان خالی ، لب پنجره پر از خاطرات ترک خورده ایم اگر داغ دل بود ، ما دیده ایم اگر خون دل بود ، ما خورده ایم اگر دل دلیل است ، آورده ایم اگر داغ شرط است ، ما برده ایم اگر دشنه ی دشمنان ، گردنیم ! اگر خنجر دوستان ، گرده ایم ! گواهی بخواهید ، ا...