"قصه ی ناتمام" از بیژن نجدی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه
قصه ی ناتمام  یکی بود یکی نبود شاید هم بود شاید چه بسیار بودند و فقط یکی بود که نبود با یکی بود و چه بسیار که نبودند مادربزرگ آغاز خاطرات ما با گیس بلند و سفید ایمان داشت که یکی بود یکی نبود همچنان که  رفت مادربزرگ  با آن همه یکی بودهای دور و یکی نبودهای روزگار یخ  شاید آنکه بود هنوز هم هست و ما...

"واقعیت رویای من است" از بیژن نجدی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه
واقعیت رویای من است واقعیت خوابهای من است خون رویای من برگ تر از سبز،سبز تر از برگ گیاه که با دشنه تلکس خبرگزاری ها خنجرکلمات روزنامه نمی ریزد واقعیت رویای من است آنجا هیچ کس نمی داند که سیلی چیست؟ وچاقو شرمنده تیغش نه. در خیال بافی ذهن من، ترور نمیشود لبخند کشته نمی شود سهراب در زانوان پیر پیرم...

داوود سوسکه از حامد ابراهیم پور

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه
داوود سوسکه   داوود سوسکه شکل خرمالو بود! با موهای کوتاه وصورت گرد و یه دماغ به شدت کوچیک! یه عالمه هم کک و مک روی لپّاش بود که اگه جلوتر می‌رفتی، می‌دیدی کک و مک نیست. جاش جوشای ریز و درشتیه که از بس کنده و باهاشون ور رفته، جای سوراخاشون روی صورتش مونده!  اما تا دلت بخواد، ضد خش و ضد ضربه بود. ...

پیتزا از حامد ابراهیم پور

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه
پیتزا به گمانم سال‌های زیادی از ورود پیتزا به ایران می‌گذرد! ولی من حدود بیست ‌و شش هفت سال قبل با ایشان آشنا شدم! پدرم زیاد اهل این قرتی بازی‌ها نبود و چلوکباب کوبیده را ترجیح می‌داد! به من هم گفته بود هر نمره‌ی بیستی که بگیری برایت یک پرس سیرابی می‌خرم! بعد که انگیزه پیدا کردم و چندتایی ۲۰ پشت...

"آفتابا چرا نمی آیی؟" از خروش

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه
"آفتابا چرا نمی آیی؟"   واژه هایم تو را ردیف شدند اول قصه با...نمی آیی واژه هایی که بی تو یخ بستند آفتابا چرا نمی آیی؟ از تو سرشار می شوم وقتی از تو آکنده اند این کلمات آه سخت است بی تو سر بدهم فاعلاتن مفاعلن فعلات من به اندازه ی نبودن تو با خودم سالهاست در گیرم لحظه ها موریانه ام شده اند یعنی ا...

"ﻗﺪم زد و ﻋﺎﺑﺮ زﯾﺎد ﺷﺪ" از فراز

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه
در ﺷﻬﺮ ﻫﯽ ﻗﺪم زد و ﻋﺎﺑﺮ زﯾﺎد ﺷﺪ ﺗﺮس از رﻗﯿﺐ ﺑﻮد… ﮐﻪ آﺧﺮ زﯾﺎد ﺷﺪ اﯾﻦ ﻗﺪرﻫﺎم ﻧﺼﻒ ﺟﻬﺎن ﺟﻤﻌﯿﺖ ﻧﺪاﺷﺖ ! ﺑﺎ ﮐﻮچ او ﺑﻪ ﺷﻬﺮ، ﻣﻬﺎﺟﺮ زﯾﺎد ﺷﺪ ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﺎد روﺳﺮی اش را ﮐﻨﺎر زد از آن ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﺑﻮد ﮐﻪ ﺷﺎﻋﺮ زﯾﺎد ﺷﺪ ! ﻫﯽ در ﻟﺒﺎس ﮐﻬﻨﻪ اداﻫﺎی ﺗﺎزه رﯾﺨﺖ ﻫﯽ ﮐﺎر ﺷﺎﻋﺮان ﻣﻌﺎﺻﺮ زﯾﺎد ﺷﺪ… از ﺑﺲ ﮐﻪ ﺧﻮب ﭼﻬﺮه و ﻋﺎﻟﻢ ﭘﺴﻨﺪ ﺑﻮد ﺑﯿﻦ...

"یاس حساس است" از حسین صادقی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه
یاس حساس است از گل های دیگر بیشتر پس همیشه می شود در باد پرپر بیشتر هر چه هیزم پشت در می سوخت با بادی شدید کوچه از بوی کسی می شد معطر بیشتر در سقیفه بود یا نه حتم دارم بعد از آن داده شد در کوچه ها مزد پیمبر بیشتر میخ و آتش هر دو بر در بود پس با این حساب هر چه از دیوار بد دیدند از در بیشتر با سه ...

"پرچم تو باد را این سو و آن سو می برد " از حسین صادقی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۶ دیدگاه
پرچم تو باد را این سو و آن سو می برد گنبدت خورشید را هر روز از رو می برد عده ای را گنبدت یک دسته را گلدسته ات گاه دل را چشم جادو گاه ابرو می برد بسته به ایمان خویش از آب سقاخانه ات یک نفر آب و کسی می گفت دارو می برد کاسه ی چشمش کج و از درد خالی می شود گوشه ی صحن تو هر کس سر به زانو می برد پلک گر...

"ملاقات با مزاحم تلفنی" از علی سلطانی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه
ملاقات با مزاحم تلفنی گنگ بود همه چیز گنگ بود و رفتنت را در هر معادله ای جای گذاری میکردم جوابی به دست نمی آوردم. بعد از تو ، آن شهر جای ماندن نبود. فرار کردم از تو..ازخودم..از قول وقرارهایی که در نطفه خفه شد! ابتدا آن شهر و بعد از آن نتیجه ی افکارِ پریشانم میگفت این دنیا جای ماندن نیست... نشستم...

دلخوشی از علی سلطانی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه
واسه آدمی که دلخوشی نداره روزهای هفته چه فرقی میکنه؟ فقط میگذرونه که تموم بشه،وقت کُشی میکنه. تا حالا به یه فوتبالیست،به یه ورزشکار که خسته شده و نمیتونه ادامه بده خوب نگاه کردی؟ اصلن دیگه نتیجه بازی مهم نیست واسش،فقط وقت کشی میکنه که بازی تموم شه، دیگه حال جنگیدن و ادامه دادن نداره، یجور رفعِ ت...

"در اشک جاری ام" از مرحوم غلامرضا شکوهی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه
من پاره های قلبم و در اشک جاری ام خونابه ای به وسعت یک زخم کاری ام چون قلب دیرسال تراشیده بر درخت تنهاترین نشانه ی یک یادگاری ام یلدای من که ثانیه ی شوم ساعت است ای وای بر حکایت شب زنده داری ام زندان شیشه بود جوابم که چون گلاب دیدم سزای خنده ی شوم بهاری ام من دست بر کمر زده ام از خمیدگی جز دست م...

"حسّ و حال همه ی ثانیـه ها ریخت به هم" از امید ضباغ نو

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۱۰ دیدگاه
حسّ و حال همه ی ثانیـه ها ریخت به هم شوق یک رابطه با حاشیه ها ریخت به هم گفته بودم به کسی عشق نخواهم ورزید آمدیّ و همـه ی فرضیه ها ریخت به هم! روح غمگینِ تـــو در کالبدم جا خوش کرد سرفه کردی و نظام ریه ها ریخت به هم در کنـــار تــــو  قدم  مــــی زدم  و دور و بـــرم چشم ها پُر خون شد، قرنیه ها ر...

"داغ این رگبار" از روزبه بمانی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۱ دیدگاه
داغِ این رگبار ، از سُربِ فشنگ دیگریست تیرِ دشمن نیست این ، تیرٍ تفنگِ دیگریست من تمامِ جنگ را صدبار از سر خوانده ام جنگ ، بعد از فتحِ خرمشهر ، جنگِ دیگریست از تهِ قصه خیالِ هر دوی ما تخت شد از همین جا رو به هم شلیک کردن سخت شد دوستان پایان بازی را عقب انداختند آنقدر که ناگهان ، تشخیصِ دشمن سخت ...

دلتنگ از مریم آرام

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه
دلتنگ   بیا این جا یه دنیا حرف دارم می‌خوام امشب باهام یک‌رنگ باشی یه بغضی لابه‌لای حرف‌هامه نمی‌خوام مثل من دلتنگ باشی   بیا تا که ببینی روبه‌راهم بیا، عطرِ تو از این جا پَریده تو خوب باشی منم خوبم عزیزم فقط گریه اَمونم رو بُریده   می‌خوام روزای خوبو پس بگیرم خودت گفتی بِهِم: «کاری نداره» باید ...

"هزار ردّ کبود نشسته بر دوشم" از سید مهدی موسوی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه
هزار ردّ کبود نشسته بر دوشم دوباره فحش بده، بزن در گوشم نشسته بر دوشم، هزار ردّ کبود در اینهمه مردی ست که هیچ وقت نبود مرا بکُش هر شب به شکل قانونی که لذّت محض است در این تن خونی به آستانه ی درد، به لذّت تحقیر مرا بگیر و بکش، مرا بگیر و بمیر به جای ضربه ی دست، به ردّ بوسه ی داغ مرا بزن به جنون، ...