آهنگ های پیشواز آلبوم حباب محسن یگانه

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۴ دیدگاه
سسسسسسسسسلللللام! بعد از 4،5 ماه اومدم!وبلاگ عشقی بهتر از این نمیشه دیگه! خب اینم کد پیشواز ایرانسل آهنگ های آلبوم حباب از محسن یگانه! **آهنگ پیشواز خودم آهنگ بخند از همین آلبومه! آهنگ های این آلبوم: باور کنم،نمیشه،تو حتی،تو حتی قطعه دوم،یادته،دوست دارم،نرو،حباب،نمیذارم خسته شی،کی اومده جای من،ب...

سنگتراش

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۳ دیدگاه
روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد. در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و ج...

قلب جغد پیر شکست

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۳ دیدگاه
جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا میکرد. رفتن و ردپای آن را. و آدمهایی را می دید که به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند. جغد اما می دانست که سنگ ها ترک می خورند، ستون ها فرو می ریزند، درها می شکنند و دیوارها خراب می شوند. او بارها و بارها تاجهای شکسته، غرورهای تکه پاره...

خانم نظافتچی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۳ دیدگاه
در امتحان پایان ترم دانشکده پرستاری، استاد ما سوال عجیبی مطرح کرده بود. من دانشجوی زرنگی بودم و داشتم به سوالات به راحتی جواب می دادم تا به آخرین سوال رسیدم، نام کوچک خانم نظافتچی دانشکده چیست؟ سوال به نظرم خنده دار می آمد. در طول چهار سال گذشته، من چندین بار این خانم را دیده بودم. ولی نام او چه...

تزریق خون

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۴ دیدگاه
سالها پیش که من به عنوان داوطلب در بیمارستان کار می کردم، دختری به بیماری عجیب و سختی دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال کمی از خون خانواده اش به او بود. او فقط یک برادر 5 ساله داشت. دکتر بیمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد. پسرک از دکتر پرسید: آیا در این صورت خواهرم زنده خواهد ماند؟ ...

قدرت عجیب یک کودک

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۵ دیدگاه
کمی پس از آن که آقای داربی از "دانشگاه مردان سخت کوش" مدرکش را گرفت و تصمیم داشت از تجربه خود در کار معدن استفاده کند، دریافت که "نه" گفتن لزوماً به معنای "نه" نیست. او در بعد از ظهر یکی از روزها به عمویش کمک می کرد تا در یک آسیاب قدیمی گندم آرد کند.

داستان کوتاه شادی در تنهایی نیست

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۵ دیدگاه
ناصر خسرو قبادیانی بسوی باختر ایران روان بود . شبی میهمان شبانی شد در روستای کوچکی در نزدیکی سنندج ، نیمه های شب صدای فریاد  و ناله شنید برخاست و از خانه بیرون آمد صدای فریاد و ناله های دلخراش و سوزناک از بالای کوه به گوش می رسید . مبهوت فریاد ها و ناله ها بود که شبان دست بر شانه اش گذاشت و گفت ...

داستان کوتاه روسپی و راهب

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۳ دیدگاه
در نزدیکی معبد زندگی می کرد . در خانه روبرویش , یک روسپی اقامت داشت ! راهب که می دید مردان زیادی به آن خانه رفت و آمد دارند ,تصمیم گرفت با او صحبت کند . زن را سرزنش کرد : تو بسیار گناهکاری . روز وشب به خدا بی احترامی می کنی . چرا دست از این کار نمی کشی ؟ چرا کمی به زندگی بعد از مرگت فکر نمی کنی ...

داستان کوتاه فقط دردش کم باشه!

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۳ دیدگاه
رامبد کیف مدرسه را با عجله گوشه ای پرتاب کرد و بی درنگ به سمت قلک کوچکی که روی تاقچه بود ، رفت . همه خستگی روزش را بر سر قلک بیچاره خالی کرد . پولهای خرد را که هنوز با تکه های قلک قاطی بود در جیبش ریخت و با سرعت از خانه خارج شد . وارد مغازه شد . با ذوق گفت : ببخشید آقا ! یه کمربند می خواستم . آخ...

داستان کوتاه چند میفروشی؟!

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه
مرد کشاورزی یک زن نق نقو داشت که از صبح تا نصف شب در مورد چیزی شکایت میکرد. تنها زمان آسایش مرد زمانی بود که با قاطر پیرش در مزرعه شخم میزد.  یک روز، وقتی که همسرش برایش ناهار آورد، کشاورز قاطر پیر را  به زیر سایه ای راند و شروع به خوردن ناهار خود کرد. بلافاصله همسر نق نقو مثل همیشه شکایت را آغا...

داستان کوتاه عشق در سی دی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۱۴ دیدگاه
پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخ...

صندلی نامرئی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه
امتحان پایانی فلسفه بود . استاد فقط یک سوال برای دانشجویان مطرح کرده بود . سوال این بود «شما چگونه میتوانید من را متقائد کنید که صندلی جلوی شما نامرئی است؟» تقریبا یک ساعت زمان برد تا دانشجویان توانستند پاسخ های خود را در برگه امتحان بنویسند،به غیر از یک دانشجوی تنبل که تنها 5 ثانیه طول کشید تا ...

داستان کوتاه پیرمرد سرحال و دکتر

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه
یه مرد ۸۰ ساله میره پیش دکترش برای چک آپ. دکتر ازش در مورد وضعیت فعلیش می پرسه و پیرمرد با غرور جواب میده: هیچوقت به این خوبی نبودم. تازگیا با یه دختر ۲۵ ساله ازدواج کردم و حالا باردار شده و کم کم داره موقع زایمانش میرسه. نظرت چیه دکتر؟ دکتر چند لحظه فکر میکنه و میگه: خب… بذار یه داستان برات تعر...

داستان کوتاه کباب

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۴ دیدگاه
روزنامه خراسان نوشت: مردی با تسلیم شکوائیه ای به قاضی شورای حل اختلاف گفت: چندی قبل خانه محقر و مخروبه ای را در چند کیلومتری حاشیه یکی از شهرک های مشهد خریدم اما چون وضعیت مالی مناسبی نداشتم اتاقی را که گوشه حیاط بود اجاره دادم. مدتی از اجاره منزل نگذشته بود که احساس می کردم   ادامه ی داستان در ...

انسان واقعی باشیم

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه
چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران که هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها ,, افراد زیادی اونجا نبودن , سه نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن پیر مرد که نهایتا 60-70 سالشون بود . ما غذا مون رو سفارش داده بودیم که یه جوان نسبتا 35 ساله اومد تو رستوران یه چند ...