شعر "آهنگ" از فاضل نظری

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۲ دیدگاه
از صلح می‌گویند یا از جنگ می‌خوانند؟! دیوانه‌ها آواز بی‌آهنگ می‌خوانند گاهی قناریها اگر در باغ هم باشند مانند مرغان قفس دلتنگ می‌خوانند کنج قفس می‌میرم و این خلق بازرگان چون قصه‌ها مرگ مرا نیرنگ می‌دانند سنگم به بدنامی زنند اکنون ولی روزی نام مرا با اشک روی سنگ می‌خوانند این ماهی افتاده در تنگ ت...

شعر "تظاهر" از محمدعلی بهمنی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۲ دیدگاه
دارم تظاهر می کنم که: بردبارم هرچند تاب روزگارم را ندارم   شاید لجاجت با خودم باشد ! غمی نیست من هم یکی از جرم های روزگارم   من هم به مصداق" بنی آدم..." ببخشید ...گاهی خودم را ز شمایان می شمارم   حس می کنم وقتی که غمگینید باید با ابر شعرم بغض هاتان را ببارم   حتی خودم وقتی که از خود خسته هستم سر...

شعر"باز به دنبال پریشانی ام" از محمدعلی بهمنی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه
با همه ی بی سر و سامانی ام باز به دنبال پریشانی ام طاقت فرسودگی ام هیچ نیست در پی ویران شدنی آنی ام دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا تو بسوزانی ام آمده ام با عطش سال ها  تا تو کمی عشق بنوشانی ام  ماهی برگشته ز دریا شدم  تا که بگیری و بمیرانی ام  خوبترین حادثه می دانمت  خوبترین حادثه می دانی ام؟ ...

شعر "به رفتن تو سفر نه ، فرار می گویند" از کاظم بهمنی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۲ دیدگاه
به رفتن تو سفر نه ، فرار می گویند به این طریقه ی بازی قمار می گویند به یک نفر که شبیه تو دلربا باشد هنوز مثل گذشته «نگار» می گویند اگر چه در پی آهو دویده ام چون شیر به من اهالی جنگل شکار می گویند مرا مقایسه با تو بگو کسی نکند کنار گل مگر از حسن ِ خار می گویند؟ تو رفته ای و نشستم کنار این همدم به...

شعر "از حافظه آب" از فاضل نظری

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه
دیدن روی تو در خویش ز من خواب گرفت آه از آیینه که تصویر تو را قاب گرفت خواستم نوح شوم، موج غمت غرقم کرد کشتی‌ام را شب طوفانی گرداب گرفت در قنوتم ز خدا«عقل» طلب می‌کردم «عشق» اما خبر از گوشه محراب گرفت نتوانست فراموش کند مستی را هر که از دست تو یک قطره می ناب گرفت کی به انداختن سنگ پیاپی در آب ما...

گزیده اشعار نجمه نزارع

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۲ دیدگاه
این شعرها دیگر برای هیچ کس نیست نه! در دلم انگار جای هیچ کس نیست   آن قدر تنهایم کـــــــــه حتی دردهایم دیگر شبیه دردهای هیچ کس نیست   حتی نفس هــــــــــای مـرا از مـن گرفتند من مرده ام در من هوای هیچ کس نیست   دنیــــای مرموزی ست مـــا باید بدانیــــــــم که هیچ کس این جا برای هیچ کس نیست   ب...

شعر هرگز تـو هم مانند من آزار دیدی؟ از کاظم بهمنی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۲ دیدگاه
هـرگز تـو هـم مــانـنــد مـــن آزار دیــدی؟ یــار خــودت را از خــودت بــیــزار دیـــدی؟ آیــا تـو هـم  هــر پــرده ای را تا گشودی از چــار چــوب پـنـجـــره دیـــــوار دیــدی؟ اصـلا بـبـیـنـم تـا بـه حـالا صـخــره بودی؟ از زیـــر امــــواج آســـمـان را تـــار دیدی؟ نـام کـسی را در قـنـوتت گـــری...

شعر دلم رفت از کاظم بهمنی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۱ دیدگاه
در جـمـعـشان بـودم که پـنـهـانی دلـم رفت بــاور نـمـی کــردم بــه آســـانی دلـم رفت از هـم سـراغـش را رفـیـقـان می گـرفـتـنـد در وا شـد و آمــد بـه مـهـمـانی... دلم رفت رفــتــم کـنــارش ، صـحـبتـم یـادم نـیـامــد!! پـرسـیـد: شعـرت را نمی خـوانی؟ دلم رفت مـثـل مـعــلـم هـا بـه ذوقـــم آفـریـن گـ...

داستان کوتاه تشابه اسمی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۱ دیدگاه
می آید روزی که در تراس خانه‌ات روی صندلی دسته دار نشسته‌ای و بازی کودکان را تماشا می‌کنی آن روز دیگر نه باران خاطره ای از من برایت تازه می‌کند و نه غروب آفتاب سنگی بر دریاچه آرام دلت می اندازد سال هاست که تو مرا پاک از یاد برده ای...   کنار روزمرگی هایت،یک فنجان چای برای خودت می‌ریزی و با دستانی...

داستان کوتاه "وقتی یک پسربچه عاشق میشود" از روزبه معین

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۲ دیدگاه
می خوام یه اعتراف کنم! من چند سال پیش دیوانه وار عاشق شدم، وقتی که فقط ده سال داشتم؛ عاشق یه دختر لاغر و قد بلند شدم که عینک ته استکانی می زد و پانزده سال از خودم بزرگتر بود! اون هر روز به خونه پیرزن همسایه می اومد تا پیانو یاد بگیره... از قضا زنگ خونه پیر زن خراب بود و معشوقه دوران کودکی من زنگ...

داستان کوتاه آرامش

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۴ دیدگاه
یه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی میکردن. پسر کوچولو یه سری تیله داشت و دختر کوچولو چندتایی شیرینی با خودش داشت. پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت من همه تیله هامو بهت میدم؛ تو همه شیرینیاتو به من بده. دختر کوچولو قبول کرد. پسر کوچولو بزرگترین و قشنگترین تیله رو یواشکی واسه خودش گذاشت کنار و بقی...

شعر دلبند از کاظم بهمنی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۲ دیدگاه
کاش دور و بر ما این همه دلبند نبود و دلم پیش کسی غیر خداوند نبود آتشی بودی و هر وقت تو را می دیدم مثل اسپند دلم جای خودش بند نبود مثل یک غنچه که از چیده شدن می ترسید خیره بودم به تو و جرأت لبخند نبود هرچه من نقشه کشیدم به تو نزدیک شوم کم نشد فاصله؛ تقصیر تو هرچند نبود شدم از «درس» گریزان و به «ع...

خیلی خوب از روزبه معین

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۱ دیدگاه
تنها بدیش این بود که خیلی خوب بود! بعضی از آدم ها انقدر خوب هستند که نباید بهشون نزدیک شد! باید آن ها را از دور دید،از دور سلام کرد،از دور لبخند زد،از دور دوست داشت... شاید این هم یک جور داشتن باشه آخه زندگی متخصص اینه که آدم های خوب رو ازت بگیره!   آنتارکتیکا،هشتاد و نه درجه جنوبی   روزبه ...

سِر شدگی از روزبه معین

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه
یه روز صبح از خواب بلند میشی و متوجه میشی هیچ حسی به گذشته و آدم های گذشته نداری، دیگه می تونی واسه همشون آرزوی خوشبختی کنی؛ یه جور رهایی و بی احساسی کامل، از اون به بعد با کسی جر و بحث نمی کنی، به همه لبخند می زنی و از همه چیز ساده می گذری. مردم بهش میگن قوی شدن، اما من میگم سِر شدگی! قهوه سرد ...

شعر خداحافظی تلخ از فاضل نظری

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه
خداحافظی تلخ   به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد لب تو میوه ممنوع ، ولی لب هایم هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر هیچ کس ... هیچ کس اینجا به تو مانند نشد هر کسی در دل من جای خودش را دارد جانشین تو در این سینه "خداوند" نشد خاطرات تو و ...