شعر "گریه میکنند" از حسین منزوی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۲ دیدگاه
چشمان تو که از هیجان گریه می کنند در من هزار چشم نهان گریه می کنند نفرین به شعر هایم اگر چشم های تو اینگونه از شنیدنشان گریه می کنند شاید که آگهند ز پایان ماجرا شاید برای هر دومان گریه می کنند   بانوی من چگونه تسلایتان دهم ؟ چون چشم های باورتان گریه می کنند پر کرده کیسه های خود از بغض رودها چون ...

شعر "امشب به یادت..." از حسین منزوی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۵ دیدگاه
امشب به یادت پرسه خواهم زد غریبانه در کوچه‌های ذهنم - اکنون بی‌تو ویرانه - پشت کدامین در کسی جز تو تواند بود؟ ای تو طنین هر صدا و روح هر خانه! اینک صعودم تا به اوج عشق ورزیدن با هر صعود جاودان پیوند پیمانه امشب به یادت مست مستم تا بترکانم بغض تمام روزهای هوشیارانه بین تو و من این همه دیوار و من ...

شعر "گفتی چه خبر؟" از امید صباغ نو

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۴ دیدگاه
گفتی چه خبر؟ از تو چه پنهان خبری نیست در زندگی ام، غیر زمستان خبری نیست   در زندگی ام، بعد تو و خاطره هایت غیر از غم و اندوه فراوان خبری نیست   انگار نه انگار دل شهر گرفته ست از بارش بی وقفه ی باران خبری نیست   ای کاش کسی بود که می گفت به یوسف در مصر به جز حسرت کنعان خبری نیست   از روز به هم ریخ...

شعر "درد ِعشقی کشیده‌ام " از امید صباغ نو

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۴ دیدگاه
درد ِعشقی کشیده‌ام که فقط، هر که باشد دچار می فهمد مرد، معنای غصّه را وقتی، باخت پای قمار می‌فهمد بودی و رفتی و دلیلش را، از سکوتت نشد که کشف کنم شرح ِ تنهایی مرا امروز، مادری داغدار می‌فهمد دودمانم به باد رفت امّا‌، هیچ کس جز خودم مقصّرنیست مثل یک ایستگاهِ متروکم، حسرتم را قطار می‌فهمد خواستی ب...

داستان کوتاه "داداشی"

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۴ دیدگاه
وقتی سر کلاس بودم همه حواسم به دختری بود که کنارم نشسته بود و همیشه من رو "داداشی" صدا می کرد. خیره به او آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ولی اون اصلا به این موضوع توجه نمی کرد. خیلی دوست دارم بهش بگم که نمیخوام فقط "داداشی" باشم، من عاشقش هستم ولی اونقدر خجالتی هستم که نمی تونم بهش بگم .....

شعر "نبسته ام به کس دل" از سیمین بهبهانی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۵ دیدگاه
نبسته ام به کس دل نبسته کس به من دل چو تخته پاره بر موج رها رها رهامن   ز من هر آن که او دور چو دل به سینه نزدیک به من هر آنکه نزدیک از او جدا جدا من   نه چشم دل به سوی ینه باده در سبویی که تر کنم گلویی به یاد آشنا من   ستاره ها نهفته در آسمان ابری دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من هوای گریه با ...

شعر "ای مهربانتر از برگ" از دکتر شفیعی کدکنی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۳ دیدگاه
ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران بیداری ستاره در چشم جویباران آیینه ی نگاهت پیوند صبح و ساحل لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران بازآ که در هوایت خاموشی جنونم فریاد ها برانگیخت از سنگ کوه ساران ای جویبار جاری! زین سایه برگ مگریز کاین گونه فرصت از کف دادند بی شماران گفتی: به روزگاران مهری نشسته گ...

شعر "به کجا چنین شتابان؟" از دکتر شفیعی کدکنی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۷ دیدگاه
_به کجا چنین شتابان ؟ گَوَن از نسیم پرسید _دل من گرفته زینجا... هوس سفر نداری ز غبار این بیابان ؟ _همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم به کجا چنین شتابان ؟ _به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم سفرت به خیر !‌ اما تو و دوستی خدا را چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی به شکوفه ها به باران برسان...

شعر "قاصدک" از مهدی اخوان ثالث

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه
"قاصدک" قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟ از کجا وز که خبر آوردی؟  خوش خبر باشی، اما،‌ اما گرد بام و در من  بی ثمر می گردی انتظار خبری نیست مرا  نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس  برو آنجا که تو را منتظرند  قاصدک در دل من همه کورند و کرند  دست بردار ازین در وطن خویش غریب...

گزیده اشعار کتاب "گریه های امپراتور" از فاضل نظری

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۴ دیدگاه
"بی قرار"   بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب در دلم هستی و بین من وتو فاصله هاست آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست باز می پرسمت از ...

شعر "خسته ام مثل..." از علی صفری

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه
خسته ام مثل جوانی که پس از سربازی بشنود دوستش از نامزدش دل برده مثل یک افسر تحقیق شرافتمندی که به پرونده ی جرم پسرش برخورده خسته ام مثل پسر بچه که درجای شلوغ بین دعوای پدر مادر خود گم شده است خسته مثل زن راضی شده به مهر طلاق که پر از چشم بد و تهمت مردم شده است خسته مثل پدری که پسر معتادش غرق در ...

گزیده اشعار کتاب سنگچین از سعید بیابانکی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۵ دیدگاه
لنگ انداخت پیش پاهایم مرد گرمابه دار،کیسه به دست برد از پله ها مرا پایین بغض دیرینه ی خزینه شکست صبح جمعه چقدر می چسبید سیرت و صورتی صفا دادن مثل ماهی رها شدن از تنگ توی حوض بلور افتادن شوخ چشمانه برد شوخ از من کنج گرمابه مرد حمامی روی دیوار ، مات من شده بود شاه با چشم های بادامی همه سو چشم هاش ...

گزیده اشعار کتاب یلدا از سعید بیابانکی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۲ دیدگاه
با من چه کرده است ببین بی ارادگی افتاده ام به دام تو ای گل به سادگی جای ترنج دست و دل از خود بریده ام این است راز و رمز دل از دست دادگی ای سرو ! ذکر خیر تو را از درخت ها افتادگی شنیده ام و ایستادگی جانی زلال دارم و روحی زلال تر آموختم از آینه ها صاف و سادگی با سکه ها بگو غزلم را رها کنند شاعر کج...

شعر انسانم آرزوست از مولانا

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۳ دیدگاه
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست بگشای لب که قند فراوانم آرزوست ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر کان چهره مشعشع تابانم آرزوست بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست وان ناز و باز...

شعر "بهانه" از فاضل نظری

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۳ دیدگاه
از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند تا کاج جشنهای زمستانی‌ات کنند پوشانده‌اند «صبح» تو را «ابرهای تار» تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند ای گل گمان مکن به شب جشن می‌روی شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند یک نقطه بیش فرق رحیم و رج...