شعر دست بی نمک از حسین جنتی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۱۲ دیدگاه
از من مپرس صبر نمایان من کجاست خود دیده‌ای که چاک گریبان من کجاست با این دهان خون شده حال جواب نیست از مشت او بپرس که دندان من کجاست ای دست بی‌نمک ! که وبالی به گردنم از او سراغ کن که نمکدان من کجاست ای چشم تر ! به نامه‌ی اشک روان بپرس از روی من، که پس لب خندان من کجاست زین رهزنان گردنه فرسا دلم...

شعر رفیق از حسین جنتی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۳ دیدگاه
قطع قلم، به قیمت نان می کنی رفیق؟ این خط واین نشان که زیان می کنی رفیق! گیرم درین میانه به جایی رسیده ای، گیرم که زود دکّه، دکان می کنی رفیق! روزی که زین بگردد و بر پشتت اوفتد، حیرت ز کار و بار جهان می کنی رفیق تیروکمان چو دست تو افتاد، هوش دار سیب است، یا سر است ،نشان می کنی رفیق! کفاره اش ز گن...

شعر خیلی چیزها از زنده یاد نجمه زارع

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۴ دیدگاه
بی تو اندیشیده‌ام کمتر به خیلی چیزها می‌شوم بی‌اعتنا دیگر به خیلی چیزها تا چه پیش آید برای من! نمی‌دانم هنوز دوری از تو می‌شود منجر به خیلی چیزها غیر معمولی‌ست رفتار من و شک کرده است - چند روزی می‌شود - مادر به خیلی چیزها نامه‌هایت، عکس‌هایت، خاطرات کهنه‌ات می‌زنند اینجا به روحم ضربه، خیلی چیزها...

داستان کوتاه خرس افکن از روزبه معین

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۱ دیدگاه
خرس افکن لقبی بود که به پدربزرگم داده بودن،می گفتن وقتی جوان بوده خرس های زیادی رو شکار کرده،البته خیلی ها می گفتن این ها همش شایعه ست اصلا خرس کجا بود؟ اما خود پدربزرگم همیشه داستان شکار خرس ها رو واسمون تعریف می کرد،پدربزرگم با سبیل های از بناگوش در رفته و تفنگ دولولی که همراهش بود قیافه ی ترس...

داستان کوتاه جعبه خالی از پائولو کوئلیو

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۴ دیدگاه
در شهری دور افتاده، خانواده فقیری زندگی می کردند. پدر خانواده از اینکه دختر 5 ساله‏ شان مقداری پول برای خرید کاغذ کادوی طلایی رنگ مصرف کرده بود، ناراحت بود چون همان قدر پول هم به سختی به دست می‏آمد. دخترک با کاغذ کادو یک جعبه را بسته بندی کرده و آن را زیر درخت کریسمس گذاشته بود. صبح روز بعد، دخت...

داستان کوتاه دسته گل از پائولو کوئلیو

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۴ دیدگاه
روزی،اتوبوس خلوتی در حال حرکت بود. پیرمردی با دسته گلی زیبا روی یکی از صندلی‏ ها نشسته بود. مقابل او دخترکی جوان قرار داشت که بی‏نهایت شیفته زیبایی و شکوه دسته گل شده بود و لحظه ‏ای از آن چشم برنمیداشت. زمان پیاده شدن پیرمرد فرا رسید. قبل از توقف اتوبوس در ایستگاه، پیرمرد از جا برخواست، به سوی د...

"نه سراغی ، نه سلامی خبری می خواهم" از مهدی فرجی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۲ دیدگاه
نه سراغی ، نه سلامی...خبری می خواهم قدر یک قاصدک از تو اثری می خواهم خواب و بیدار، شب و روز به دنبال من است؛ جز مگر یاد تو یار سفری می خواهم؟ در خودم هر چه فرو رفتم و ماندم کافی است رو به بیرون زدن از خویش، دری می خواهم بعد عمری که قفس واشد و آزاد شدم تازه برگشتم و دیدم که پری می خواهم سر به راه...

زندگی نامه مهدی فرجی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۳ دیدگاه
زندگی نامه  مهدی فرجی در ساعت ٦ صبح روز سه شنبه نهم بهمن ماه  ١٣٥٨ در کاشان به دنیا آمد. دوران کودکی و نوجوانی اش را در کاشان گذراند و به واسطه علاقه برادر بزرگترش به ادبیات و تحصیل او در رشته ادبیات فارسی با متون ادبی فارسی آشنا شد. اولین غزلش را در شانزده سالگی سرود. از سال ٧٥ آثارش در نشریات ...

" به زلیخا بنویسید نیاید بازار" از حامد عسگری

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۳ دیدگاه
مثل سابق غزلم ساده و بارانی نیست هفت قرن است در این مصر فراوانی نیست    به زلیخا بنویسید نیاید بازار این سفر، یوسف این قافله کنعانی نیست    حال این ماهیِ افتاده به این برکه خشک حال حبسیه‌نویسی است که زندانی نیست    چشم قاجار کسی دید و نلرزید دلش بشنوید از من بی‌چشم که کرمانی نیست    با لبی تشنه ...

"بد نیست تو هم با من اگر راه بیایی..." از مهدی فرجی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۳ دیدگاه
من در پی رد تو کجا و تو کجایی دنبال تو دستم نرسیده است به جایی ای « بوده » که مثل تو نبوده است، نگو هست ای « رفته » که در قلب منی گرچه نیایی... این عشق زمینی است که آغاز صعود است پایبند « هوس » نیستم ای عشق « هوایی » قدر تنی از پیرهنی فاصله داریم وای از تو چه سخت است همین قدر جدایی! ای قطب کشانن...

"غیر شیدایی مرا داغی به پیشانی نبود" از علیرضا بدیع

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۱۳ دیدگاه
غیر شیدایی مرا داغی به پیشانی نبود من که پیشانی نوشتم جز پریشانی نبود   همدمی ما بین آدم ها اگر می یافتم آه من در سینه ام یک عمر زندانی نبود   دوستان رو به رو و دشمنان پشت سر هرچه بود آیین این مردم مسلمانی نبود   خار چشم این و آن گردیدن از گردن کشی ست دسترنج کاج ها غیر از پشیمانی نبود   چشم کافر...

"خوب من! اضطراب کافی نیست" از علیرضا آذر

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۱ دیدگاه
خوب من! اضطراب کافی نیست - جسدم را برایت آوردم هی بریدی سکوت باریدم - بخیه کردی و طاقت آوردم   در تنم زخم و نخ فراوان است - سر هر نخ برای پرواز است تا برقصاندم، برقصم من - او خداوند خیمه شب باز است   از تبار خروش و طغیان بود - رشته آتشفشانِ بر موهاش چشم هایش عصاره خورشید - زیر رنگین کمان ابروهاش...

"هرچه کردم نشدم از تو جدا، بدتر شد" از عسگر جاوید

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۱ دیدگاه
هرچه کردم نشدم از تو جدا، بدتر شد گفته بودم بزنم قید تو را، بدتر شد   مثلا خواستم این بار موقر باشم و به جای "تو" بگویم که "شما"، بدتر شد   آسمان وقت قرار من و تو ابری بود تازه، با رفتن تو وضع هوا بدتر شد   چاره دارو و دوا نیست، که حال بد من بی تو با خوردن دارو و دوا بدتر شد   گفته بودی نزنم حرف...

شعر "موج عشق تو اگر شعله به دل‌ها بکشد" از فاضل نظری

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۶ دیدگاه
موج عشق تو اگر شعله به دل‌ها بکشد رود را از جگر کوه به دریا بکشد گیسوان تو شبیه ‌است به شب اما نه شب که اینقدر نباید به درازا بکشد   خودشناسی قدم اول عاشق شدن است وای بر یوسف اگر ناز زلیخا بکشد عقل یکدل شده با عشق، فقط می‌ترسم هم به حاشا بکشد هم به تماشا بکشد   زخمی کینه‌ی من این تو و این سینه‌ی...

داستان کوتاه "نقشه ی فرار" از روزبه معین

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه
هیچ فراری بدون نقشه نمیشه، اگه بخوای فرار کنی باید مدت ها روی فرارت فکر کنی، این که چطور بری و چه وقت بری، مخصوصا اینکه بخوای از یه رابطه فرار کنی. گاهی وقت ها پیدا کردن راه فرار آسون نیست، راه فرار مثل یه دریچه پنهان می مونه وسط یه جنگل تاربک. وقتی که دیدم داره میره فهمیدم واسه پیدا کردن راه فر...