"آنتارکتیکا،هشتاد و نه درجه جنوبی" از روزبه معین

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۱ دیدگاه
تمام بدبختی هام به خاطر یک دختر مو مشکی بود! من یکی از بزرگترین کشف های تاریخ بشریت رو انجام دادم، قرص فراموشی! وقتی در خدمت ارتش بودم کشفش کردم، کافی بود یکی از اون قرص ها رو بخوری تا اون وقت کل حافظت پاک بشه و بعدش یک زندگی جدید... به درد سربازهایی می خورد که زندگیشون توی جنگ تباه شده بود. یک ...

نوشتن ...

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۲ دیدگاه
استادی داشتیم که می گفت: "دست بیماران در حال احتضار را توی دستتان بگیرید!" می گفت: "جان، از دستها جریان پیدا می کند"! قبل ترها همدیگر را میدیدم... دست می دادیم و به آغوش می کشیدیم و محبت به جریان می افتاد و دوستی ها محکم تر می شد بعد تلفن آمد دستها همدیگر را گم کردند بغل ها هم همینطور همه چیز شد...

"آخرین قرار" از علی سلطانی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۵ دیدگاه
سرکلاس بودم که پیامش روی صفحه ی گوشی نقش بست! نیشم تا بناگوش باز شد به رسم عادت اسمم را صدا زده بود! پاسخم یک دقیقه به تاخیر می افتاد پشت هم بیست پیام میداد که کجایی و چرا جواب نمیدهی و گریه و قهر و فحش و از این قبیل! نه اینکه شک داشته باشد،نه! فقط این سبکی دل بردن را بلد بود، شیرین لوس میشد ادا...

داستان کوتاه باور ها

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۴ دیدگاه
در یک باشگاه بدنسازی پس از اضافه کردن 5 کیلوگرم به رکورد قبلی ورزشکاری از وی خواستند که رکورد جدیدی برای خود ثبت کند. اما او موفق به این کار نشد. پس از او خواستند وزنه ای که 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند. این دفعه او براحتی وزنه را بلند کرد. این مسئله برای ورزشکار جوان و دوستانش امر...

داستان کوتاه یکی از بستگان خدا

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۲ دیدگاه
شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی. پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه  سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد. در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با...

دکلمه "تومور یک" از علیرضا آذر

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۳ دیدگاه
دکلمه تومور یک شعر و صدا: علیرضا آذر زهر ترین زاویـــه ی شوکران ... مرگ ترین حقه ی جادوگران داغ ترین شهوت آتش زدن ... تهمت شاعر به سیاوش زدن هر که تو را دید زمین گیر شد ... سخت به جوش آمدو تبخیر شد درد بزرگ سرطانی من ... کهنه ترین زخم جوانی من با تو ام ای شعر به من گوش کن ... نقشه نکش حرف نزن گو...

تاکسی از روزبه معین

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۲ دیدگاه
ترسم از آدم هاییه که مثل تاکسی باهات برخورد می کنن! آدم هایی که بی هوا وارد زندگی میشن، با عجله حرف از دوست داشتن می زنن و برای پیش رفتن شتاب دارن. لعنتی ها می خواهن فرار کنن، می خواهن فراموش کنن؛ و وقتی هم می بینن به اندازه کافی دور شدن، بی مقدمه میگن، ممنون، پیاده میشم! ~ قهوه سرد آقای نویسنده...

دکلمه "تومور صفر" از علیرضا آذر

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۶ دیدگاه
دکلمه تومور صفر شعر و صدا: علیرضا آذر   خوب من اضطراب کافی نیست ... جسدم را برایت آوردم هی بریدی سکوت باریدم ... بخیه کردی و طاقت آوردم در تنم زخم و نخ فراوان است ... سر هر نخ برای پرواز است تا برقصاندم برقصم من ... او خداوند خیمه شب باز است از تبار خروش و طغیان بود ... رشته آتشفشان بر موهاش چشم...

شعر "تردید" از علیرضا آذر

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۲ دیدگاه
"تردید" خواننده: میلاد بابایی شعر: علیرضا آذر   وقتی که حرفامو نمی‌فهمی ... تردید چشمامو نمی‌بینی دستات تو دستِ مُرده‌ی من نیست ... چیزی واسه از دست دادن نیست حالا که از من فاصله داری ... می‌ری که دست از عشق برداری فرصت برای زنده موندن نیست ... چیزی واسه از دست دادن نیست کاری به کارِ هم نداریم و...

ترانه "بی تو" از علیرضا آذر

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۳ دیدگاه
"بی تو" خواننده: امیر عظیمی شعر: علیرضا آذر   زندگی یک چمدان است که می آوریَش...بار و بندیل سبک می کنی و می بَریش خودکشی مرگِ قشنگی که به آن دل بستم...دستِ کم هر دو سه شب سیر به فکرش هستم گاه و بیگاه پُر از پنجره های خطرم...به سَرم می زند این مرتبه حتما بپرم چمدان دستِ تو و ترس به چشمان من است.....

ترانه "دوراهی" از علیرضا آذر

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۳ دیدگاه
"دو راهی" (تیتراژ پایانی فیلم سینمایی سه میلیون دلار ناقابل) خواننده: امیر عظیمی شعر: علیرضا آذر   سیاهی رو‌به‌رومون بود...دیگه چیزی نمی‌دیدم تمومِ راهو جون کندم...تمومِ راهو ترسیدم چراغِ جاده‌مون ماهه...منم با ماه همراهم نمی‌دونم کجا می‌رم...ولی با راه همراهم یه وقتایی یه جاهایی...آدم چیزی نمی‌...

کتاب های تخفیف دار از روزبه معین

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۱ دیدگاه
تو قفسه کتاب های تخفیف دار یه سری رمان هست درباره عشق، همشون رو خوندم، تو همه اون داستان ها وقتی معشوق عاشق رو رها می کنه، نویسنده نوشته که تو کسی رو از دست دادی که رهات کرد اما اون کسی رو از دست داد که عاشق بود. تو هیچکدوم از اون کتاب ها نوشته نشده بود که توکسی رو از دست دادی که عاشقش بودی و شا...

داستان توبه نصوح ...

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه
نصوح مردى بود شبیه زنها ،صدایش نازک بود صورتش مو نداشت و اندامی زنانه داشت او مردی شهوتران بود با سواستفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار مى کرد و کسى از وضع او خبر نداشت او از این راه هم امرارمعاش می کرد هم ارضای شهوت.   گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما هر بار توبه اش را می شکست. ...

داستان کوتاه متشکرم از آنتوان چخوف

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۰ دیدگاه
چند روز پیش، "یولیا واسیلی اونا" پرستار بچه‌هایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم. به او گفتم: - بنشینید یولیا.می‌دانم که دست و بالتان خالی است، اما رو در بایستی دارید و به زبان نمی‌آورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی روبل به شما بدهم. این طور نیست؟ - چهل روبل. - نه من یادداشت ...

شعر " پی یک اشتباه ناجورم " از حسین جنتی

نوشته شده توسط:معین مهرعلیان | ۳ دیدگاه
پی یک اشتباه ناجورم ! باغ ممنوع سیب میخواهم !  تا بفهمند نازنین منی ، قد زلفت رقیب میخواهم ! مادرم گفت : دل نبند و برو ، هر کجا روی نازنینی هست آه مادر ! دلم ز دستم رفت ، ختم امن یجیب میخواهم ! پدرم گفت : بچه جان بس کن ! حرف های عجیب میشنوم ! آه آری پدر ، عجیب ، عجیب ، خاطرش را عجیب میخواهم !! ب...