سید مهدی موسوی

اسکرول بار

ابزار وبلاگ

گوشه ای دنج در دنیای مجازی

تبلیغات


"هزار ردّ کبود نشسته بر دوشم" از سید مهدی موسوی

یکشنبه 8 مرداد 1396

 

هزار ردّ کبود نشسته بر دوشم
دوباره فحش بده، بزن در گوشم

نشسته بر دوشم، هزار ردّ کبود
در اینهمه مردی ست که هیچ وقت نبود

مرا بکُش هر شب به شکل قانونی
که لذّت محض است در این تن خونی

به آستانه ی درد، به لذّت تحقیر
مرا بگیر و بکش، مرا بگیر و بمیر

به جای ضربه ی دست، به ردّ بوسه ی داغ
مرا بزن به جنون، مرا بزن شلاق

رهام کن امشب در این خودآزاری
مرا شکنجه بکن که دوستم داری!

برای تو تسلیم، برای تو مردن
که دوستت دارم در این کتک خوردن

به پات افتادن، تمام فلسفه ام
بهشت آن لحظه ست که می کنی خفه ام

به دست و پا زدنم میان گریه و خون
مرا بکوب به در، مرا بزن به جنون

کنار تو هستم به شادی و ماتم
بدون هیچ دلیل بکن مجازاتم

مرا تصوّر کن شبیه یک برده
که عاشقت بوده که باورت کرده

دوباره فحش بده کنار هر دستور
به هر طرف رفتی مرا ببر با زور

به داغ کردن تو، به لذّت داغیت
به خنده ای کمرنگ پس از بداخلاقیت

دوباره با ترکه بزن کف دستم
دوباره خواهم گفت که عاشقت هستم

به درد چسبیدن، به عشق اجباری
همیشه تسلیمم در این خودآزاری

مرا شکنجه بکن بزن به بی رحمی
که گریه های مرا فقط تو می فهمی

صدام کن با فحش، صدام کن با داد
اگرچه این برده به پای تو افتاد

همیشه فریادم اگرچه خاموشم
جلوی چشم همه بزن در گوشم

از اینهمه خوبم، از اینهمه مستم
که عاشقم هستی، که عاشقت هستم

سید مهدی موسوی

" مرد و زن " از سید مهدی موسوی

یکشنبه 19 دی 1395

 

تمام شعرم تقدیم آن کــه باران شد

کسی که فاتح تنهاترین خیابان شد

 

زمین سگش به بهشت خدا شرف دارد!

اگر کــه عشق دلیل سقـوط انسان شد

 

دویـد و بـــــاز دویـد و دویــد تــــا برسد

به زن رسید و خود مرد، خط پایان شد

 

زنی به چشــم پر از انتظار من زل زد

و از قیافه غمگین خود هراسان شد

 

و مرد قصه همین که نشست و گریه نمود

از این کـه مرد شده تا تو را... پشیمان شد

 

و زن کــــه تا ابدالدهر بچـــــه می زایید

و مرد که وسط سفره، تکه ای نان شد

 

و مرد رفت به دنبال آن چه زن نامید

و زن در آخر یک شـــعر تیرباران شد

 

سید مهدی موسوی

"بمبی هنوز در چمدان مسافر است" از سید مهدی موسوی

یکشنبه 19 دی 1395

 

این روزهــا  کـــــه آینه هم  فکــر ظاهر است

هرکس که گفته است خدا نیست کافراست

 

با  دیدن  قیافه  این  مردمان ِ خوب

باید قبول کرد که گندم مقصّر است

 

آن سایه ای که پشت سرت راه می رود

گرگی مخوف در کت و شلوار عابر است

 

کمتر  در  این  زمانه  بـــه  دل  اعتماد  کن

وقتی گرسنه مانده به هر کار حاضر است

 

شاعر فقط برای خودش حرف می زند

در گوشه اتاق فقط عکس پنجره ست

 

آن جاده و غروب قشنگی که داشتیم

حالا نمــاد فاصله در ذهن شاعر است

 

در ایــن دیار ، آمدن نــو بهـار ِ پوچ

تنها دلیل رفتن مرغ مهاجر است

 

دارد قطار فاجعـــه نزدیک مــی شود

بمبی هنوز در چمدان مسافر است

 

سید مهدی موسوی


نمایش صفحه ی 1 از 1
 
خوش آمدید میهمان
نام کاربر :
کلمه عبور:
بازدیدهای امروز : 29
بازدیدهای دیروز : 298
بازدیدهای هفته : 931
بازدیدهای ماه : 327
بازدیدهای سال : 24221
کل بازدیدها : 131967
کاربران آنلاین : 0 نفر
میهمان های آنلاین : 25 نفر
کل اعضا : 3 عدد
کل مطالب : 255 عدد
کل نظرات : 890