محمد سعید میرزایی

اسکرول بار

ابزار وبلاگ

گوشه ای دنج در دنیای مجازی

تبلیغات


" کجاست جای تو در جمله ی زمان " از محمدسعید میرزایی

چهارشنبه 22 دی 1395

 

کجاست جای تــــو در جمله‌ی زمـــان؟ کــــــه هنـوز...

که پیش از این؟ که هم‌اکنون؟ که بعد از آن؟ که هنوز؟

 

و با چـــه قید بگویــــم کـــــه «دوستت دارم»؟

که تا ابد؟ که همیشه؟ که جاودان؟ که هنوز؟

 

سؤال می‌کنـــــم از تـــــو: هنــــوز منتظری؟

تو غنچه می‌کنی این بار هم دهان، که هنوز

 

چقدر دلخـــــورم از این جهــــان بــــی‌موعود

از این زمین که بیایی... از آسمان که هنوز...

 

جهان سه‌نقطه‌ی پوچـــی‌ست خالـــی از نامت

پر از «همیشه همین‌طور»، از «همان که هنوز»

 

ولـــی تــــو «حتمـــاً»ی و اتفاق می‌افتـــــی

ولی تو «باید»ی، ای حسّ ناگهان! که هنوز...

 

در آستان جهـــان ایستاده چون خـــورشید

همان که می‌دهد از ابرها نشان که هنوز...

 

شکسته  ساعت و تقــــــویــــم  پاره‌پاره  شده

به جست‌وجوی کسی آن‌سوی زمان، که هنوز...

 

محمد سعید میرزایی

"توپی سفید و صورتــی اینجــا در این غزل" از محمدسعید میرزایی

چهارشنبه 15 دی 1395

 

توپی سفید و صورتــی اینجــا در این غزل

هی غلت می خورد ـ‌ همه ی مردم محل

 

فریاد مـــی زنند :کجــا توپ می رود؟

و بین بچه ها سر آن می شود جدل

 

آنوقت می رسد سر بیتی که کودکی

با چوبدست مــی کند آن توپ را بغل:

 

«من پا ندارم و تو بدردم نمی خوری

امـــــا بیــــا دوست من باش لا اقل

 

بابای من اگر چه فقیر است ، بد که نیست

چـــون قــــول داده پای مــرا می کند عمل»

 

می گرید و می افتدش از دست توپ و بعد

جا مــی خورد بــــه قهقـــــه ی مردم محل

 

این تــــوپ پله پله می افتد ز بیتهام

و مثل بغض می ترکد گوشه ی غزل

 

محمد سعید میرزایی


نمایش صفحه ی 1 از 1
 
خوش آمدید میهمان
نام کاربر :
کلمه عبور:
بازدیدهای امروز : 56
بازدیدهای دیروز : 91
بازدیدهای هفته : 594
بازدیدهای ماه : 729
بازدیدهای سال : 16400
کل بازدیدها : 124146
کاربران آنلاین : 0 نفر
میهمان های آنلاین : 2 نفر
کل اعضا : 3 عدد
کل مطالب : 226 عدد
کل نظرات : 596