علی سلطانی

اسکرول بار

ابزار وبلاگ

گوشه ای دنج در دنیای مجازی

تبلیغات


" رسوای جماعت " از علی سلطانی

یکشنبه 19 دی 1395

 

از خوردن بستنی قیفی در خیابان خجالت نکش

از اینکه بایستی و از سوژه ای که خوشت آمده عکس بگیری!

از اینکه بنشینی کنار کودک فال فروش و با او درد و دل کنی...

از اینکه وسط پیاده رو" البته اگر مامور نبود!" عشقت را در آغوش بگیری..

از اینکه ...

 

برای دیدن ادامه ی متن به ادامه مطلب بروید

"صحنه ی نمایش" از علی سلطانی

پنجشنبه 2 دی 1395

 

_چقدر کم حرف شدی

+حوصله ندارم

_شایدم حرفاتو جای دیگه زدی،واسه یکی دیگه

+بعد از این همه مدت همدیگه روندیدیم که این حرفارو بزنیم

_واسه تو بعد ازاین همه مدته،منِ احمق هر روز وایمیسم کنج دیوارو رفت وآمدتو نگاه میکنم

+اصلا عوض نشدی..هنوز همون پسر بی منطقِ ترمِ یکی!

_آره خب عوض شدن تخصص تو بود...یدفه عوض شدن،اونم با منطق با دلیل باحرف...با دروغ

+مشکلت اینه نمیخوای فراموش کنی

_نه...مشکلم اینه باور کردم...حرفاتو...خودتو...چشماتو
حالا نه اینکه نخوام...نمیتونم فراموش کنم اون روزارو

+پس بزار یه چیزی بهت بگم...راستش همون روزام توی خلوت خودم نمیتونستم دوسِت داشته باشم...اما تو همه چیزو جدی گرفته بودی .

این جمله را که گفت از صحنه ی نمایش زدم بیرون، هیچ کدام ازآن دیالوگ ها برای نمایش نامه نبود...زدم بیرون و با همان گریم وسرو وضع رفتم گوشه ای از دانشگاه که پاتوق بعداز کلاس هایمان بود نشستم به سیگار .
نگاهی به نیمکت خالی کناری ام انداختم و چشمانم را بستم.. .
چند سال قبل...

برای دیدن ادامه ی داستان به ادامه مطلب بروید

"پاییز آمد" از علی سلطانی

یکشنبه 4 مهر 1395

 

پاییز آمد و من، ساختن لحظات ناب را بدون تو حرام کرده ام ... چه بهانه های خوبی برای امروز هست اما تو را ندارم!

مثلا خوردن یک لیوان قهوه در کافه هایِ کنار پیاده رو کار شراب را میکرد، اگر دستان تو در دستانم بود!
بعد از آن هم پیاده روی در خیابان ولیعصر ...
مردم درگیر روزمرگی و من هم درگیر پیچش موهایت که باد به صورتم میزند وقتی دارم شعر در گوش ات زمزمه میکنم...
تو هم درگیر صدای دورگه من!
فکر کن ...

 

برای مشاهده ی ادامه ی متن به ادامه مطلب بروید

"تاریخ انقضای تقلبی" از علی سلطانی

سه شنبه 23 شهریور 1395

 

آدم ها تاریخ مصرف دار شده اند!
بعد از مدتی تلخ میشوند!
هنگام انتخابشان خوب دقت کن...
انقضای بعضی ها خیلی کم است و نباید سمتشان رفت.
اما امان از آن هایی که تاریخشان تقلبی ست...!
گولشان را نباید خورد که بد مسمومیَتی به دنبال دارد...!
می آیند و حرف میزنند ....حرف میزنند و فقط حرف میزنند!
خب آدم است دیگر
برای حرف ها رویا می سازد...
با حرف ها زندگی میکند
یک دوستت دارم میشنود و هزار بار با خودش تکرار میکند

چرا که باور کرده است
اما پایِ عمل کردن به حرف که میرسد ...

 

برای مشاهده ی ادامه ی متن به ادامه مطلب برید

"دروغ شاخدار بزرگ من" از علی سلطانی

سه شنبه 23 شهریور 1395

 

امروز صبح در شهر...
یک عدد صندلیِ سیاه تنها در پیاده رو قدم میزد !
جدول های کنار خیابان با درخت ها گل یا پوچ بازی میکردند !
کبوتر ها بالای پشت بام ها نشسته بودند و سیگار میکشیدند !
گربه های ولگرد شهر، برای تماشای فیلم در مقابل سینماها صف کشیده بودنند!
نانوایی ها دیش ماهواره میفروختند و در تنورشان رسیور پخت میکردند!
من هم تو را فراموش کردم!!!
اینگونه نگاه نکن ...
باشه قبول!
مادرم راست میگفت من از همان کودکی دروغگوی خوبی نبودم!
اصلا نیازی نیست مثل پی نو کیو دماغم دراز شود!
این بند آخر کافی ست تا دروغ هایم لو برود....!
شاید همهء آن حرفها باور کردنی باشند
اما همه میدانند
فراموش کردن تو ،دروغِ شاخدار بزرگ من است!


علی سلطانی

"نه گفتن را یاد بگیر " از علی سلطانی

شنبه 20 شهریور 1395

 

" نه "گفتن را یاد بگیر!
این" نون و  ه " در کنار هم کلمه ی مقدسی ساخته اند!
در مقابل خواسته هایت که باعث حقارت تو میشوند بگو ...نه!
یک نفر هر چقدر گستاخانه و بی شرمانه که می خواسته با تو رفتار کرده و حالا دلت میخواهد به او پیام بدهی....؟!
به دلت بگو نه!
"بعضی ها ارزش معاشرت ندارند"
دوستت از تو کاری را میخواهد انجام بدهی که وجدانت قبول نمیکند... بگو نه!
"قبول که دوست توست اما هیچ چیز ارزش وجدان درد را ندارد"
از تو میخواهند به جایی بروی که آدم ها و رفتارهایشان عذابت میدهند...بگو نه!

"با لحظات عمرت که رودربایستی نداری"

 

برای دیدن ادامه ی داستان به ادامه مطلب برید

X

آدم ها می روند تابمانند..!

پنجشنبه 20 خرداد 1395

 

مدتی بود در کافه ی یک دانشگاه کار میکردم و شب را هم همانجا میخوابیدم
دختر های زیادی می آمدند و میرفتند اما انقدر درگیر فکرم بودم که فرصت نمیکردم ببینمشان
اما این یکی فرق داشت
وقتی بدون اینکه منو را نگاه کند سفارش "لته آیریش کرم "داد ،یعنی فرق داشت!
همان همیشگی من را میخواست
همیشگی ام به وقت تنهایی!
تا سرم را بالا بیاورم رفت و کنار پنجره نشست و کتاب کوچکی از کیفش در آورد و مشغول خواندن شد.
موهای تاب خورده اش را از فرق باز کرده بود و اصلا هم مقنعه اش را نگذاشته بود پشت گوش!
ساده بود، ساده شبیه زنهایی که در داستانهای محمود دولت آبادی دل میبرند!
باید چشمانش را میدیدم اما سرش را بالا نمی آورد.
همه را صدا میکردم قهوه شان را ببرند اما قهوه این یکی را خودم بردم،
داشت شاملو میخواند و
بدون اینکه سرش بالا بیاورد تشکر کرد.
اما نه!
باید چشمانش را میدیدم
گفتم ببخشید خانوم؟
سرش را بالا آورد و منتظر بود چیزی بگویم اما ...

برای دیدن ادامه ی داستان به ادامه مطلب برید

هوای خودت را داشته باش

پنجشنبه 20 خرداد 1395

 

گاهی دست خودت را بگیر و به خرید برو!
برای آخر هفته ات برنامه ی سینما و تاتر بچین!
خودت را به نوشیدن یک قهوه در کافه ای که دوست داری دعوت کن.
چشمانت را ببند و برای خودت یک موزیک آرام بگذار.
بیخیال ماشین و اتوبوس و مترو، مسیر تکراری هر روز را قدم بزن.
کتابی که دوست داری را به خودت هدیه کن.
برای گلدان اتاق خوابت گلهای خوشبو بگیر.
در دفترچه ی روزانه ات بنویس:
تو قرار است از لحظاتی که میگذرد لذت ببری...
خلاصه که به خودت... به علایقت احترام بگذار
می‌دانی چیست رفیق؟
عشق زیباست
دوست باید باشد
اما حال زندگی وقتی خوب میشود
که هوای خودت را داشته باشی...

 

علی سلطانی


نمایش صفحه ی 1 از 2
 
خوش آمدید میهمان
نام کاربر :
کلمه عبور:
بازدیدهای امروز : 100
بازدیدهای دیروز : 138
بازدیدهای هفته : 344
بازدیدهای ماه : 959
بازدیدهای سال : 79676
کل بازدیدها : 98082
کاربران آنلاین : 0 نفر
میهمان های آنلاین : 10 نفر
کل اعضا : 3 عدد
کل مطالب : 215 عدد
کل نظرات : 26